از این کوچه
تا آن جا که راهی نیست
تنها یک ورق سپید دست و پا می کنم
و یک دل سیر، می نویسمت
چه بخواهی چه نخواهی
من شاعر سرگردان
همبشه قبل از این که باران ببارد
از پچ پچ کلاغ ها فهمیده ام
که یک جای دوری
دلت،سخت گرفته است...
مدیر بازنشسته
از این کوچه
تا آن جا که راهی نیست
تنها یک ورق سپید دست و پا می کنم
و یک دل سیر، می نویسمت
چه بخواهی چه نخواهی
من شاعر سرگردان
همبشه قبل از این که باران ببارد
از پچ پچ کلاغ ها فهمیده ام
که یک جای دوری
دلت،سخت گرفته است...
مدیر بازنشسته
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است
دانه های این انار طعم مرگ می دهد
من دلم گرفته…
هر چه می روم… نمی رسم
مدیر بازنشسته
هیچ چیز
هیچ کس، زیبا نبود
عشق فریبم داد
اینجا چه بیهوده ماندم
وقتی که می شد رفت
چمدانم را می بندم
بی هیچ خاطره ای
اشکی بیفشان
برای مردی که . . .
تهیدست سفر می کند...
مدیر بازنشسته
ايستاده ام و سوسوي غريب يک ستاره را مي نگرم
دراين انديشه ام که آيا تو هم به او مي نگري
يا شايدم به قبل نگريسته اي و من او را حال
کاش مي شد امشب با هم ، در کنار گلهاي باغچه بوديم
آنقدر از دل مي گفتيم تا که گل خسته شود
آن زمان عطر احساس من و تو تا اوج هوا حس مي شد
حيف که خيالي بيش نيست ، همچنان خيره به آن ستاره ام
زير لب مي گويم : اي کاش ...
مدیر بازنشسته
میان این همه بادکنک رنگی
قلب من
بادبادک خاکستری کوچکی است
غریب و غمگین
من این بادبادک را
از آسمانتان میکنم
و میسپارمش به نخی پاره
که نمی دانم آن سرش
در کدام کوچه ی بنبست جهان
در دست کدام کودک بازی گوش است
مدیر بازنشسته
آمده اي
و من اين بار
پنجره ام را نبسته ام
مي خواهم رد شدنت را ببينم
مضطربم و نگران ...
اگر مي دانستم ...
مي دانستم ...كه تا آخر دنيا با مني
به جنگ ابر ها ميرفتم
شايد كه ببارند ...شايد كه بماني ...
مدیر بازنشسته
هر بامدادگاه
با یاد روی تو
گلهای یاس را
پرواز می دهم
به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار
یک خسته دگر در انتظار توست...
مدیر بازنشسته
تنهاییام شبیه پلی متروک افتاده روی دره خشکیده
با هر نفس نفس زدنش زخمی بر قامت شکسته خود دیده
در التهاب نرم تکان خوردن هر لحظه یک قدم به فراموشی
چیزی نمانده تا که فرو پاشد این قطعهقطعه پیکر پوسیده
اینک تو در برابر من هستی با چشمهای خیره و مهآلود
در بادهای از نفسافتاده افسانهای است دامن رقصیده
راهی برای رد شدن از من نیست قلبم ترکترک شده، میلرزد
فالم ببین به هر رگی از دستم کابوس تلخ مرگ تو خوابیده
نه... تو قدم گذاشتهای بر من، آب از سرم گذشته به آرامی
این دره عمیق چه خواهد کرد با این دلی که پای تو بوسیده
از سرنوشتِ شوم رهایی نیست این پل همیشه در نرسیدن بود
تو مقصد نهایی من بودی چشمی که راز مرگ مرا دیده
مدیر بازنشسته
ميان من و دشتی وسيع فاصله يك پنجره است
وچيزی به نام عبور
كه لحظه لحظه مرا
از نيلوفری كه كنار جاده روئيده
دور می سازد
پشت سر
نگاهی مانده
به انتهايی محو...
مدیر بازنشسته
عصر یک جمعه ی دلگیر
دلم گفت بگویم ،
بنویسم ،
که چرا عشق به انسان نرسید ست ،
چرا آب به گلدان نرسید ست ،
و هنوزم که هنوز است ،
غم عشق به پایان نرسید ست ،
گمگشته به کنعان نرسید ست ،
و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسید ست.
عصر این جمعه ی دلگیر
دل هر بی دل آشفته شود حس
تو کجائی گل نرگس؟