صفحه 139 از 555 نخستنخست ... 3989119120121122123124125126127128129130131132133134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159189239289 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,381 تا 1,390 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #1381
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نه... من دیگر نمی خندم

    نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
    دگر پیمان عشق جاودانی
    با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
    شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
    ز قلب آسمان جهل و نادانی
    به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
    گر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
    شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
    بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
    شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
    که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
    چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
    به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
    سحر تا شام می رقصید
    قسم : بر آتش عصیان ایمانی
    که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
    که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
    پای می کوبید و می رقصید
    لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
    می بینم که می لرزید و می ترسید
    از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
    که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
    خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
    و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
    کنون خاموش ،‌در بندم
    ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم

  2. #1382
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خدا

    یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
    گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟
    گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست
    در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست

  3. #1383
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد
    شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد
    کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد
    لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  4. #1384
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    غریب

    هنگام پاییز
    زیر یک درخت ... مردم
    برگهایش مرا پوشاند
    و هزاران قلب یک درخت
    گورستان ... قلب من شد

  5. #1385
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    افسانه ی من

    گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست
    ای دختر شوریده دل مست پرست
    گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
    من مست باده می خواهم ، پست
    یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست
    آهسته فروفتاد و بر خاک نشست
    آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
    وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نبست
    جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
    با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
    ایکاش که در دل طبیعت می مرد
    این طفل حرامزاده ، از روز الست
    صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
    تابوت خودم به گور بردم صد بار
    من غره از اینکه صد نفر گول زدم
    دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار
    افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
    مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
    من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
    تا زنده نگاه دارد افسانه ی من
    افسانه ی من تو بودی ای "افسانه"
    جان از کف من ربودی ، ای افسانه
    صد بار شکار رفتم دل خونین
    نشناختمت چه هستی ای "افسانه"

  6. #1386
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گفتگو

    گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو
    از چه تا گشته ، بدینسان کمرت /
    مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
    یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
    ناله سر داد : که فرزند مپرس
    سرگذشت من افسانه ست
    آسمان داند و دستم ،‌که چه سان
    کمرم تا شد و تا خورده شکست
    هر چه بد دیدم از این نظم خراب
    همه از دیده ی قسم دیدم
    فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال
    با ترازوی فلک سنجیدم
    تن من یخ زده در قبر سکوت
    دلم آتش زده از سوزش تب
    همه شب تا به سحر لخت و ملول
    آسمان بود و من و دست طلب
    عاقبت در خم یک عمر تباه
    واقعیات ، به من لج کردند
    تا ره چاره بجویم ز زمین
    کمرم را به زمین کج کردند ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  7. #1387
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آرامگاه عشق

    شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
    قلب امید در بدرومات من شکست
    سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
    آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد
    زار و علیل و کور
    بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف
    در بیکران دور
    افتاده بود ،‌ساکت و خاموش ، روی گور
    گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
    در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
    بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
    بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
    گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر
    با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟
    کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار
    خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
    پیر خمیده پشت ؟
    جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟
    یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت
    چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
    فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت
    بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
    بر سنگ سخت گور
    از بیکران دور
    با جوهر سرشک
    دستی نوشته بود
    آرامگاه عشق

  8. #1388
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شراب آب

    گفتم : که چیست فرق میان شراب و آب
    کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
    گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک
    لیکن شراب نقش سرشک است در سراب ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  9. #1389
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    سکوت

    گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
    فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
    گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
    بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
    بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
    دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
    فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
    کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
    بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
    در دامن این تیره شب مرده پرست
    با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
    قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
    دل زنده کنید تا بمیرد نکام
    این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
    برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
    خون دل پا برهنگان ، جام به جام
    نابود کنید . یأس را در دل خویش
    کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
    محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
    شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  10. #1390
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    درحالت مستي
    شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
    نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم
    در آن لمحه ز مستی حال گردان شد
    خدا دیدم وجودم محو وگریان شد
    بخود فائق شدم مستی ز سر رفت
    غرور آمد دلم از حد کم رست
    خدا دیدم خودم را بندگی کو؟
    کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟
    زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟
    زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟
    چو مستی دست در جای خدا زد
    به چنگیزان ونامردان قفا زد
    به لیلی حکم عشق دائمی داد
    به شیرین حق خوب زندگی داد
    به مجنون آتشی از جنس دم داد
    به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد
    چرا لیلی ومجنون باز مانند؟
    چرا فرهاد از شیرین برانند؟
    چرا وقتی که من مست وخدایم
    چنان باشم که گویندم گدایم؟
    در آن حالت که پیمانه پرم بود
    شرابم همدم ودل ساغرم بود
    من مست و خراب حالا خدایم
    ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم
    به پیران وقت پیری می دهم جان
    جوانان در جوانی قوت ونانپ
    چرا آهو ز مادر باز ماند؟
    چرا فرزند صیادش بنالد؟
    چراها و چراها و چراها
    شب قدرت گذشت وآرزوها
    بسختی قامتم را راست کردم
    گلوی خشک خود را صاف کردم
    کنار بسترم پیمانه ای پر
    ولی جیبم تهی از سکه ودر
    شراب از سر برفته بی تا مل
    نمی یابم اثر از تاج واز گل
    همان مست ورهای رو سیاهم
    غلط کردم که پی بردم خدایم!

صفحه 139 از 555 نخستنخست ... 3989119120121122123124125126127128129130131132133134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159189239289 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •