صفحه 140 از 555 نخستنخست ... 4090120121122123124125126127128129130131132133134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159160190240290 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,391 تا 1,400 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #1391
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي


    شبی مست رفتم اندر ویرانه ای


    ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیشرفتم



    در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای


    پیرمردی کور و فلج درگوشهای


    مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای


    پسرک از سوز سرما میزند دندان بههم


    دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای


    پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر درخانه ای


    تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه اي

  2. #1392
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تكيه بر جای خدا


    شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم


    در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم


    جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی


    ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم


    كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را


    سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم


    خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او


    خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم


    ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين


    هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم


    نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم


    كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم


    نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم


    وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم


    امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب


    خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم


    نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی


    نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم


    شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم


    به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم


    بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم


    خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم


    نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال


    نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم


    نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران


    به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم


    ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان


    نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم


    به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر


    ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم


    مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را


    نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم


    نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد


    به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم


    هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد


    نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم


    به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك


    قلوب مردمان را مركز مهر ووفا كردم


    سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم


    دگر قانون استثمار را زير پا كردم


    رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم


    سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم


    نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت


    نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم


    نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم


    نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم


    نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری


    گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم


    به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت


    گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم


    به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون


    به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم


    جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض


    تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم


    نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول


    نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم


    چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد


    نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم


    نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم


    خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم


    زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن


    چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم


    سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار


    خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم


    شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

  3. #1393
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خداوندا نفهميدم خطا كردم ....




    چون تون نبودي حاليته

    آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام

    آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام

    آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام

    در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام

    برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره

    ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره

    اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم

    ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم

    ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم

    ميدوني چون تو نبودي حاليته

    خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم

    خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم

    برا من خونه بدونه تو قفس شده

    برا من زندگي بي نفس شده

    مثل اون پرنده كه ديوونه شده

    مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده

    تو ميخواي منو ويرون بكني

    تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني

    تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني

    من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني

    تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته

    برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه

    برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه

    ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره

    ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه

    ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم

    ديگه از حرفاي تو سير نميشم

    اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست

    اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست

    اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست

    اينو بدون چون تو نبودي حاليته

    من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم

    اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم

    اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم

    تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم

    كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم

    يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينمژ

    ميدوني عشق تو كورم كرد

    عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد

    چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من

    توي اين بازي هستي تو محالي

    يكي پيدا نميشه همدل من شه

    توي اين راه مهيب همسفرم شه

    نگو بار گران بوديم و رفتيم

    نگو نامهربان بوديم و رفتيم

    نگو اينها دليل محكمي نيست

    بگو با ديگران بوديم و رفتيم

  4. #1394
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    غریب

    هنگام پاییز
    زیر یک درخت ... مردم
    برگهایش مرا پوشاند
    و هزاران قلب یک درخت
    گورستان ... قلب من شد♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  5. #1395
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نه... من دیگر نمی خندم

    نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
    دگر پیمان عشق جاودانی
    با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
    شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
    ز قلب آسمان جهل و نادانی
    به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
    تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
    شما ،‌کاندر چمنزار بدون آب این دوران توفانی
    بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
    شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
    که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه
    چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
    به بام کلبه ی فقر و به روی لاشه ی صد پاره ی زحمت
    سحر تا شام می رقصید♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  6. #1396
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم
    دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد
    لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم
    به كنارم آمد
    بدون هيچ گفتگو دستم را گرفت و از زيذ خاك بيرونم كشيد.
    نگاهي به سنگ قبرم كرد و گفت:
    ببين....اين بشر دروغگو...حتي پس از مرگ تو هم... به حقيقت و آنچه
    را كه مربوط به توست پشت پا زده.
    راست مي گفت.
    بروي سنگ قبرم نوشته بودند:
    در سال هزار و سيصد و شصت و يك متولد و در سال هزار و سيصد و
    هشتاد و سه مرد.
    دروغ بود.
    سال شصت و يك سالي بود كه من مردم و زندگي من پس از سالها
    مرگ تحميلي در سال هشتاد و سه شروع شد.
    سنگ قبرم را وارونه كردم تا حقيقت را بنويسم.
    روحم اين بار با خنده گفت:
    فراموش كن اين مسخره بازيها را.
    به كسي چه مربوط كه تو كي آمدي و كي رفتي...برو بخواب.
    راست مي گفت.
    من هم خنده كنان رفتم و خوابيدم.
    چه خوابي...چه خواب خوبي.
    كاش همه مي فهميدند.
    كاش همه مي فهميدند♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  7. #1397
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آهنگی در سکوت

    بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
    به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
    بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
    فروغ شب فروز دیدگانم را
    لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
    در تیره چال مرگ دهشتزا
    امید ناله سوز نغمه خوانم را
    به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
    پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
    بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
    ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
    به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی
    ز ساحل دور و سرگردان و تنها
    کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را
    با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
    که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
    طنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کاررا
    سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی
    بر اوج قدرت انسان زحمتکش
    به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  8. #1398
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شکوه ی ناتمام

    ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
    من نیستم ! من نیستم
    رفت عمر من ، از دست من
    این عمر مست و پست من
    یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
    لیک عمر پای اندرگلم
    باری نپسرید از دلم
    من چیستم ؟ من کیستم

  9. #1399
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    افسانه ی من

    گغتم که بیا کنون که من مستم ، مست
    ای دختر شوریده دل مست پرست
    گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
    من مست باده می خواهم ، پست
    یک شاخه ی خشک ، زار و غمنک ، شکست
    آهسته فروفتاد و بر خک نشست
    آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
    وان خک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست
    جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
    با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
    ایکاش که در دلطبیعت می مرد
    این طفل حرامزاده ، از روز الست
    صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
    تابوت خودم به گور بردم صد بار
    من غره از اینکه صد نفر گول زدم
    دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار
    افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
    مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
    من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
    تا زنده نگاهدارد افسانه ی من
    افسانه ی من تو بودی ای افسانه
    جان از کف من ربودی ، ای افسانه
    صد بار شکار رفتم دل خونین
    نشناختمت چه هستی ای افسانه

  10. #1400
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    حدود جوانی

    از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
    به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
    از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
    گاهی اوقات شیرین
    مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
    شروع جنگ حیات
    مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
    غروب عشق دیرین
    این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
    حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

صفحه 140 از 555 نخستنخست ... 4090120121122123124125126127128129130131132133134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159160190240290 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •