صفحه 143 از 555 نخستنخست ... 4393123124125126127128129130131132133134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159160161162163193243293 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,421 تا 1,430 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #1421
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پرواز را به خاطر بسپار** پرنده مردني است
    از وبلاگ پرنس پلوتون در بلاگفا
    چند وقت پیش تو تابستون .. من دنبال مطالبی از کارو بودم.. توی نت متوجه ی فوت کارو شدم..... خیلی دپ شدم.... نشد .. یعنی با خودم کنار نیومدم... که در اون لحظه برای فوتش مطلبی بزنم... کارو همیشه برای من زنده ست.....
    کارو بهترین شاعر و نویسنده یی بود که تونستم احساسات گم شده ام رو توی نوشته هاش پیدا کنم.....
    مرگ و زندگی ...

    ببار ای نم نم باران
    زمین خشک را تر کن
    سرود زندگی سر کن
    دلم تنگه ...

    ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙
    کارو هم رفت .. چقدر بی سر و صدا ! ... حتی من که اینقدر دوستش دارم بعد این مدت متوجه شدم ! ... هر چی سرچ کردم.. نتونستم زمان دقیق مرگ کارو را پیدا کنم!!!!!.. فقط انگار اول تابستون(تیر ماه) امسال فوت کرده... اخه مثلا یه شاعر و نویسنده ی بزرگ از دنیا رفته .. اما حتی توی یکی از سایت ها هم از مراسم.. و زمان مرگش چیزی ننوشتن... فقط به تعداد انگشت شمار توی وب های دوستاران کارو از خبر فوتش نوشتن.. واقعا متاسفم.....((راستی شاید مهم نباشه ..اما کارو برادر ویگن -خواننده- بود))
    سالها پیش .. سال ۳۳ اینجوری در مورد مرگش نوشت :
    هنوز کاملا" در قبر زندگی خودم جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم
    دستی آشنا ، مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را می کوبد .. لحظه ای بعد ،
    روح سرگردانم با دیدگان اشک آلود ، از لابلای خاک قبر به کنارم غلطید !
    بدون هیچ گفتگو ، دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید ، نگاهی به
    سنگ قبر افکنده گفت : ببین ! این بشر دروغگو و جنایت کار ! حتی پس از
    مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده است ! ..
    راست میگفت ! ..

    بر روی سنگ قبرم نوشته بودند : « در ۱۳۰۶ متولد شد و ۱۳۳۳ مرد ..»
    دروغ بود !.. سال ۱۳۰۶ ، سالی بود که من مردم ، و زندگیِ من ، پس از
    سالها مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳ شروع شد ! .. سنگ قبر را وارونه کردم تا
    حقیقت را آنچنانکه بود بنویسم ، روحم با خنده گفت : « شاعر فراموش
    کن این مسخره بازیها را .. به کسی چه مربوط است که تو کی آمدی و
    و کی رفتی ! برو بخواب ! » .. من هم خنده کنان رفتم .. خوابیدم ، چه
    خوابی ! .. چه خواب خوبی .. کاش همه می فهمیدند ! ...

  2. #1422
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مرگ ماهيگيرآسمان ميگريست ...
    و بادها شيون كنان فرياد مي كشيدند : بريز ! ... اي آسمان ، اشك بريز!بريز كه هر يك قطره اشك تو در بيكران زمين ، ستوني بر بناي زندگيست .
    و آسمان ميگريست.... ميگريست ...
    در پهنه ي كران ناپديد آسمان ، جز ناله ي زائيده از برآشفتگي اشكهاي بي امان و عصيان ابر هاي سر گردان خبري نبود...
    و دريا ، در كشاكش انقلاب امواح ديوانه ، همچنان ي بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ، مي سرود ...
    و در ساحل سر سام گرفته ي درياي بيكرانه ، ماهيگير ، تور پاره پاره به شانه ، خود را براي يك سفر شوم شبانه ، آماده ميكرد ...
    «2»
    آسمان ميگريست ....
    و ماهيگير ، اسير قهر آشتي ناپذير آشمانها ! قهري كه از يك مرگ نا بهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را – به قصد درو كردن ماهي – به دل هزار پاره دريا ميكاشت ...
    ساحل ، از ساعتها پيش ، در ظلمت يك مسافت طي شده ، گم شده بود .
    وآنطرفتر ساحل ؛ در تنگناي يك كلبه ي محقر ، هم آغوش با يك زندگي فراموش شده ي مطرود ، دست كوچك دختري چهار ساله ، و ديده نگران همسري با نگاه تب آلود ،
    نگران بازگشت ماهيگير بود ...
    ودريا همچنان حماسه ي بي پايان مرگ صيادان بي پناه را مي سرود ...
    «3»
    آسمان مي گريست ...
    و هنگامي كه ماهيگير ، به خاطر نان خانواده مختصري كه داشت ، پاي شگننده ي مرگ را به زنجير امواج درياي مست مي بست ...
    در آنطرف ساحل ، سكوت كلبه ماهيگير را ، ناله شبگير دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم شكست ؛
    دخترك در حالي كه با نگاه نگران ، در چهار سوي كلبه بي پدر خويش ميگشت :
    با ناله اي حزين از مادرش مي پرسيد : كه :« ماما ...بابا جونم ....بر نگشت ؟!»
    در حقيقت او پرا نمي خواست ...
    او ماهي كو چكي را مي خواست كه پدرش هر شب – پس از مزاجعت از سفرهاي شبانه ي دريا به او ، به دختر نازنينش ، هديه ميكرد ...
    و تا سپيده صبح ، دخترك بينوا ، با نگاه بيگناه ، پي بابا جونش مي گشت .
    وتا سپيده صبح ، بابا جون دخترك ، ماهيگير بي پناه ، از دريا برنگشت ...
    «4»
    چند ساعتي بود كه ديگر :
    آسمان نمي گريست ... ودريا خاموش بود...
    بادهاي سرگردان خوابيده بودند ...
    طوفان هم خوابيده بود ...
    و آفتاب ، ساعتها پيش ، طومار حكومت شاعرانه ي ماه را ، در بسيط افلاك ،
    در هم نورديده بود ...
    و از ساعتها پيش ، همسر تيره بخت ماهيگير، دختر چهار ساله اش به دوش در بسيط ساكت و ماتم زده ي دريا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را ميگرفت ...
    و در يا در مقابل استغاثه ي زن تيره بخت ، بطور وحشتناكي لال شده بود ...
    و سه روز و سه شب ... پي ماهيگير گشتند ... تا آنكه :
    غروب سومين روز ، لاشه ي يخ بسته ي او را ،لا بلاي كفني پاره پاره كه درقاموس ماهيگيران " تور"ش مينامند ، در گوشه ي ناشناسي از سواحل آشنا ، يافتند
    و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش جان مي كند ، هيچ نيافتند .

  3. #1423
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    فرياد فرياد

    ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

    فرياد از اين دوران تار تيره فرجام.

    اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر :

    خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !

    فرياد ! فرياد !

    از دامن يخ بسته ومتروك الوند

    تا بيكران ساحل مفلوك كارون

    هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق.

    هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون....

    هر جا كه اه بيكس اوارگيها ....

    دل ميشكافد در خم پس كوچه ي مرگ :

    در سينه بي صاحب يك طفل محزون...

    هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ:

    بر ديده بد بخت فرداست ...

    هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز :

    از سيون تك سرفه ي خونين شبهاست .

    يا جان انساني به ساز مطرب پول :

    بازيچه اي بر سردي لب دوز لبهاست .

    هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره ي عشق :

    از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است .

    يا هستي وناموس فرزندان زحمت :

    يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست

    .

    يا آتش عصيان صدها كينه گيج :

    در تنگ شب – در خون خاموشي طپيده ست ...

    در يا به دريا .....

    صحرا به صحرا – سر به سر – تا اوج افلاك :

    آنسان كه من كو بيده ام بر فرق اوراق .

    فرياد عصيان ، از تك دلها رميده ست

    فرياد! .... فرياد !...

    شامم سيه – بامم سيه – دل رفته بر باد ...

    سرگشته ام در عالمي سر گشته بنياد.

    كاشانه ام : سر پوش عريان سفره ي فقر

    گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد .

    در خانه ام جز سايه بيگانه ؛ كس نيست ....

    ديوانه شد ، زبس بيگانه ديدم !

    بيگانه با خود ! بسكه خود " ديوانه " ديدم !

    پروردگارا !

    پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟

    فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو ؟

    فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟

    رفتند !....مردند؟!

    فرياد !....فرياد!....

    اي زندگيها ...! اي آرزوها ...!

    اي آرزو گم كرده خيل بينوايان !

    اي آشنايان !

    اي آسمانها ! ابرها ! دنيا ! خدايان !

    عمرم تبه شد ،هيچ شد ، افسانه شد ، واي !

    آخر بگوييد !

    بر هم دريد اين پرده ي تاريك ابهام !

    كشكول نا چاري به دست و واژگون پشت :

    تا كي پي تك دانه اي : پا بند صد دام !؟

    تا ستك پي سايه بيگانه برسر :

    لب بسته – سرگردان ، ز سر سامي بسر سام؟!

    فرياد...! فرياد.....!

    فرياد از اين شام سيه كام سيه فام !

    فرياد از اين شهر!....فرياد از اين دهر!

    فرياد از اين دوران تار تيره فرجام ؟

    اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر



    خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !

    فرياد ...! فرياد ...!

    آري ! بدينسان تلخ وطوفانزا و مرموز...

    هر جا و هر روز...

    پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز !

    ليكن شما ، تك شاعران پنبه در گوش

    بازيگران نيمه شبهاي گنه پوش ...

    محبوب افيون آفريده ، تنگ آغوش ...

    در انعكاس شكوه ها ، خاموش ، مرديد ؟!

    آخر... خداوندان افسونهاي مطرود !

    سرگشتگان وادي دلهاي مفقود...!

    تا كي اسير « خاطرات عشق ديرين » !؟

    مجنون صدها ليلي وهم آفريده ....

    فرهاد افسون تيشه ي افيون ليلي ؟!

    تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود،

    بيقد و بيعار .

    در خلوت تار خرابات تبهكار.

    اعصابتان محكوم تخدير موقت.

    احساس صاحب مرده تان بازيچه ي ياد ...

    افكارتان سر گشته در تاريكي محض :

    در حسرت آلوده پستاني هوس باز ؟!

    زيباست گر پستان دلداري كه داريد ...

    دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...

    آخر ، چه ربطي با هزاران طفل بي شير

    يا صد هزاران عصمت آواره دارد ؟!

    اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر...

    آن شاعر قلب...

    كاندر بسيط اين جهان بيكرانه ....

    دل بر خم ابروي دلداري سپارد!

    شاعر؟! چرا شاعر! چه شاعر! هرزه گويان !

    كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت ،

    جاني ست هر كس كاندر اين شام تبهكار!

    اين تيره قبرستان انسانهاي محروم ...

    با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت ...

    بر پيكر نا كامي اين قوم ناكام :

    رقصان به افسون مي و مسحور افيون:

    گيرد زياري كام وبر ياري دهد كام !

    من شاعر عصيان انسانهاي عاصي .

    افسون شكن ناقوس دنياي فسانه .

    دردي كش مي خانه آزرده بختان.

    مطرود درگاه خدايان زمانه ...

    تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا :

    در خدمت اين شكوه هاي بيكرانه...

    چون آسماني ، طايري ، ابر آشيانه ...

    با هر كلام و هر طنين و هر ترانه .

    دل ميزنم – در تنگ شب – صحرا به صحرا ....

    تا جويم از فرداي انساني نشانه ....

    فرياد ....! فرياد....!

  4. #1424
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اشک عجز : قاتل عشق

    آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد
    گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد
    وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
    تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد !!

  5. #1425
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گمنامی گم نشده

    میان همه جویها، که همراه همه ی رودها ،بدریا سرازیر میشدند،

    جوی کوچکی هم بود که میل سرازیر شدن بدریا را نداشت!...

    وقتی سایر جویها پرسیدند چرا ؟ گفت: من هر چند در مقابل عظمت دریا بس ناچیز وخوارم!.. اما من...

    «گمنامی گم نشده» را بیشتر از «شهرت گم شده»دوست دارم..

  6. #1426
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    فرزند بدبختی

    پیرمرد بخت بر گشته شکمش آب آورده بود بچه های ولگرد با مسخره میگفتند : « یارو آبستنه فردا می زاد ! »
    یک روز که از کوچه..همان کوچه ی کثیفی که پناهگاه
    زندگی فلک زده ی او بود ، می گذشتم دیدم لاشه اش را
    بتابوت می گذارند.

    پیرمرد بخت بر گشته ، «زائیده» بود .فرزند بدبختی
    چه می توانست باشد؟! «مرگ! ...»

  7. #1427
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دلم از اینهمه گرفتاری ، اینهمه خونخواری و تبهکاری، گرفته بود.
    رفتم سراغ دوستم.گفتم:
    بیا به خاطر یک لحظه فراموشی ، پیمانه ای چند می بزنیم.
    بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود پناه بردیم.
    هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب،
    از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته ، بدامنم فرو غلطید...
    با تعجب از دوستم پرسیدم:

    این قطره چه بود ؟ از کجا بارید؟ در آسمانها
    که از ابر خبری نیست....
    دوستم پاسخی داد، که روحم را تکان داد ،
    گفت:درخت رز است که گریه می کند !می خواهد بمابفهماند!
    که بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!...

  8. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  9. #1428
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    عشق کلید شهر قلب است

    به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد

    که با هر کلیدی باز شود

  10. #1429
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ثانیـه ها رو نشـمار واسـه کسـی که رفتـه

    خـوب مـی دونـم عـزیـزم دوریـش واسـت چـه سـخته

    امـا کسـی که رفتـه برگشـتنش تـو خـوابـه

    بایـد که بـاورت شـه ارزوهـات سـرابه

    کجـا مـی خـوای بری و دنبـال اون بگـردی

    چـرا تـو رو نخـواسـتش تو که بـدی نکـردی

    ارزش گـریه هـات رو با گـریـه پاییـن نیـار

    حـروم نکـن روزاتـو با حسـرت و انتـظار

    خـودش که نیسـت خیالـش چـرا زنـده باشـه

    اون کـه پـی یک بهونسـت بهـتره که جـدا شـه

    رفـت و تـو رو تنهـا گـذاشـت نخـواسـت غمـت رو ببینـه

    تـو هـم دعـا کن بـراش به روز تو بشـینه

    سهـم تـو این نبـود به پـای اون بسـوزی

    امیـد نداشتـه باشـی که برگـرده یـه روزی

    نفـرین نکـن بدون که خـدا هواتـو داره

    بـدون یـه روز تو سـرنوشـتش درد تو رو میـزاره

    ثـانیـه هارو نشمـار واسه کسـی که رفتـه

  11. #1430
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    چه تنگنای سختی است!

    يک انسان يا بايد بماند يا برود.

    و اين هر دو،

    اکنون برايم از معنی تهی شده*است

    و دريغ که راه سومی هم نيست

صفحه 143 از 555 نخستنخست ... 4393123124125126127128129130131132133134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159160161162163193243293 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •