-
مدیر بازنشسته
معشوقه گانِ خاطره
در صفوفِ بی انتظارِ خواب هایِ هذيان
بی هيچ تلاشی
- چونان ميوه هایِ بهشتی -
تسليم و رام
با لب هایِ سرخِ هميشه خنده به ماخوليا
خزيده در پس کوچه هایِ شادی
به پستو هایِ سپيد و سياهِ رطوبت
دعوت کننده به خوابی لَزِج و گرم
به شيطنتی شيرين.
سر در دنبالشان می گذرام
لَختی دِرَنگ کنيد
دِرَنگ
دِرَنگ
دِرَنگ
دِرَنگ
. . . درنگ
خنده هايی همه از جامهایِ برنچين
چونان حباب های برّاق و آزادِ کفّ
- آرزوهای پوکِ وحشیِ گستاخِ بی هدف -
تن می سايند "صخره هایِ ليزِ هوس" را
و می تَرَکَند به ناگهان
چشمانم بيدار می شوند
نيمی به خنده
نيمی به اشک.
-
-
مدیر بازنشسته
خدا رو خوش نمياد دل منو شكستي
رفتي جدا از منو كنار اون نشستي
خدا رو خوش نمياد بي جا قضاوت كني
با رفتنت عزيزم به من خيانت كني
خدا رو خوش نمياد تو مال من نباشي
با رفتنت غصه رو به قلب من بپاشي
خدا رو خوش نمياد سراغمو نگيري
تنها بزاري منو با اينهمه غريبي
خدا رو خوش نمياد دل منو رد كني
تو چشمه ي آرزوم حسرت و بي حد كني
-
-
مدیر بازنشسته
دلم براي خودم تنگ مي شود
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
-
-
مدیر بازنشسته
امشب شب بی کسیه
یکی بدادم برسه
تنهاترین دختر زمین
امشب به آخر می رسه
-
-
مدیر بازنشسته
نازنـــــــــــــــین معشوق من نیست جز تو لیلی و لیلا به من
کسیتی تو آخر این دل را چه کارت هست تو
بازی زیبای تو با این دل پروانه را شمع هم نتوان که کرد
این منه آشفته را گه خندان می کنی و گه گریان می کنی
در شگفتم من از آن که چرا هر دو شیرینه شیرین می کنی
در عذابم من از دوری تو لیک در دوریت هم عاشقم میکنی
کس ندارم من در این دنیا جز تو که افسون و افسانم می کنی
با تو شاعر می شوم گاه عارف می شوم گاه مجنون و گاه لیلی می شوم
می زنی سازو و به جان می رقصم
رقص مجنونیم را به جان ساز و با دل دف می زنی
مرغ دل در آسمانت پرواز دادم تیر عشقت را به باله پروازم نشاندی
این منم ساکن دریای عشقت آسمانم را به دریای دلت می کشانی
چشم در آسمان و قعر دریا از تو می گیرد زلال و اشک را
دوریت قلبم به درد می آورد درد دوری هم صفایی دارد عجب
کیستی تو کیستی تو هر که هستی این منم شیدای تو
آخر ای کاش می شدی در دام و بر بام دلم..
-
-
مدیر بازنشسته
آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده
انگار ازون بالاها گريه هامو نديده
-
-
مدیر بازنشسته
را بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می*نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می*داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می*کند یک روز گل*ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می*خواهی خدایا خاطر ما را
نمی*دانم چه افسونی گریبان*گیر مجنون است
که وحشی می*کند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده*تر کردی معما را
-
-
مدیر بازنشسته
هزار مرتبه نهصد جمله ی عاشقانه را به هشتصد زبان پیش هفتصد نفر به
ششصد خط که در پانصد برگ به چهارصد قلم که از سیصد درخت کنده
شده بود و در دویست دفتر که از صد درخت درست شده بود و نود برگ ان
کنده شده بود هشتاد بار در هفتاد جای مختلف و در شصت کاواره در پیش
پنجاه زن و چهل نوازنده و سی رقاص در بیست جای مختلف در بین ده نفر
شاهد بیان کردم و در ان کاواره نه نفر که هشت تای ان ها هفت بار بر
شش صاحب نام به پنج حکم در چهار برگ نوشتم سه بار خواهش کردم
دوبار التماس کردم تا به یک بار گفتی:دوستت دارم
-
-
مدیر بازنشسته
دلتنگ توام.
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه*ها
به شکل نام تو سبز می*شوند،
پرنده کوچکی که نمی*دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می*ریزد،
آفتاب
به شکل پروانه*ای از مس
گرد صدایم
بال می*زند،
و می*دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است،
اما من
دلتنگ توام
شعر می*نویسم
و واژه*هایم را کنار می زنم
که تو را ببینم ...
-
-
مدیر بازنشسته
آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره ... بابا از بچه هاش خجالت کشید ...
امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد ...
کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی ... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت ...مامانش سکته کرد مرد
حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض ...
کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه ...
دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت ...
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن