نگه دگر بسوي من چه مي کني؟چو در بر رقيب من نشسته ايبه حيرتم که بعد از آن فريب هاتو هم پي فريب من نشسته ايبه چشم خويشتن ديدم آنشب اي خداکه جام خود به جام ديگري زديچو فال حافظ آن شب ميانه بازشدتو فال خود به نام ديگري زديبرو .... برو ....به سوي او،مرا چه غمتو آفتابي .... او زمين .... من آسمانبه او بتاب ز آنکه من نشسته ام