-
مدیر بازنشسته
میتوانند! بعضیها خواب بعضیها خلاصه بعضیها شاعرند میتوانند! شب را میشناسند به اسم، به استعاره آسمان را میشناسند به ترانه، به تشبیه تو را میشناسند به خواب، به خلاصه ... اما من نمیتوانم ای تو تمامهی من! من نمیتوانم! پس کی به خواب خواهم رفت کی خلاصه خواهم شد کی شاعرِ تمام، ترانه، تشبیه؟ میگویند سنگ هم گاهی به آرامشِ ستاره حسادت میکند، به من چه! من اگر ترانهخوانِ گریههای تو نباشم هرگز از الفبای این همه سادگی به بینیازیِ هفتآسمانِ پردهنشین نخواهم رسید. ببین چه کوچک است این کلمه، این حروف چگونه میشود تنها یکی واژه به جای تو از خوابِ توبا و ترانه چید؟ هی مولودِ بیعَقدِ آب و التماسِ علف! من از بسیاریِ این همه باران تشنگیها آموختهام که دیگر دستم بیپیاله دلم نهاده کلماتم این همه بیپردهاند. راستش را بخواهی عشق همین است، ورنه پروردگارِ شوخِ شاعران این همه آفرینش تو را تا شکستنِ من
-
-
مدیر بازنشسته
هر که عاشق شد منت از صد يار می بايد کشيدبهر يک گل منت از صد خار می بايد کشيدمن به مرگم راضيم اما نمی آيد اجلبخت بد بين از اجل هم ناز می بايد کشيد
-
-
مدیر بازنشسته
اي كسانيكه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام. چشمانم، چشمانمرا باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم. دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچكس نماند.همه برويد تنها بودم ميخواهم تنها بمانم
-
-
مدیر بازنشسته
حماسهای است كه میآید این صدا از كیست صدای كیست؟ اگر این صدا صدای تو نیست حماسهای است كه میدانم و نمیدانم كه در صدای تو این دُرِد, ته نشسته چیست غم تو چیست كه گویی پریچهای غمگین تمام غم خود را در این ترانه گریست تو از تمام دهانهای شهر میخوانی صدا یكی است اگر حنجره هزار و یكیست به وقت خواندن تو هر ستاره چشمی بود كه در سماع ترا صوفیانه مینگریست تو خون گرم منی ای صدای جاری دوست من از تو زندهام ای رود پر ترانه مایست به ذره ذره من انعكاس مییابی كه در تسلسل خود تا همیشه خواهی زیست
-
-
مدیر بازنشسته
او که در چشمم شکست گوئیا قلبم شکست او که بار هجر بست درب قلبم را به هر بیگانه بست او که ازدستم برفت ریشه ام بر باد رفت او که از عشقم گسست بند نافم را ز مامِ جان گسست او که از کویم گریخت جام نوشینم ز کف افتاد و ریخت او که دست از من کشید آن همای دلفریب از شانه هایم پر کشید او که دل از من برید داس محنت ریشه هایم را برید سینه ام از هم درید لابه های جانخراشم ناشنید اشکهای سینه سوزم را ندید گاهِ آخر سر رسید گاهِ آخر سر رسید
-
-
مدیر بازنشسته
جایی در همین اطراف یک نفر گندیده و بوی عفن پیکرش با گندابِ ذهن ساکنش چه آشوبی در دلم می اندازد می خواهم بالا بیاورم مذاب ترشیدهٔ دل جوشانم را روی پیراهن زنانهٔ دو گانگی اش جایی در همین اطراف یک نفر گندیده هم او که فریب را به سر انگشتانش می چرخاند تاذهن باکره ای را بی عفت کند، روی تختخوابِ مستعمرهٔ ریا. جایی در همین اطراف یک نفر گندیده . . .
-
-
مدیر بازنشسته
در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تاريکی من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام. گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بی پايان جنگل عطرآلود. شکن گيسوی تو موج دريای خيال. کاش با زورق انديشه شبی از شط گيسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر می کردم. چشم من ، چشمه زاينده اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده ، آسمان را يکسر . ابر خاکستری بی باران دلگير است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس ! سخت دلگير تر است. شوق باز آمدن سوی تو ام هست ، اما ، تلخی سرد کدورت در تو پای پوينده راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته . وای ، باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رويای فراموشی هاست! خواب را در يابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ، و ندايی که به من می گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چيند آسمان ها آبی، - پر مرغان صداقت آبی ست- ديده در آينه صبح تو را می بيند آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟ مرغ آبی اينجاست. در خود آن گمشده را دريابم
-
-
مدیر بازنشسته
تو رفتی و من بار دگر تنها شدم این بار تنهاتر از همیشه این بار دلم را هم همراه خود بردی دگر حتی همدمی هم ندارم حتی دلم را هم ندارم تا به حرفهایش گوش دهم دگر هیچ چیز ندارم
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
زمان زمانه مرگ است و من نمیدانم چگونه در دل این قرن زنده می مانم صدای قلب مرا حرف کفر میخوانند چه تهمتی به تپش خوردسخت حیرانم چقدر خسته ام ازدست عاقلان بزرگ که فکر فاسد آنها گرفته دامانم برای آنکه نبینند حرف فردا را به شعر دیشبییم کرده اند ویرانم هزار مهر به لبهای دل زدند ولی منم که نغمه دل را هنوز میخوانم منی که این دل شاعر نشان و پاکم را به جرم کافری از پیش خود نمی رانم زمان تهمت و مرگ است؟؟خوب میدانم ولی هنوز در این قرن زنده می مانم
-
-
مدیر بازنشسته
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن