بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی ارام و هستی سوز

راه سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن امروز

در کتابی یا که خوابی ؟ خود نمی دانم

نقشی از ان بارگاه کبریا دیدم

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس

در ترازویت ریا دیدم " ریا دیدم

ما در اینجا خاک پای باده و معشوق

ناممان " میخوارگان رانده و رسوا

تو در ان دنیا " می و معشوق می بخشی

مومنان بیگناه پارسا خود را ؟!