-
مدیر بازنشسته
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی ارام و هستی سوز
راه سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
در کتابی یا که خوابی ؟ خود نمی دانم
نقشی از ان بارگاه کبریا دیدم
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم " ریا دیدم
ما در اینجا خاک پای باده و معشوق
ناممان " میخوارگان رانده و رسوا
تو در ان دنیا " می و معشوق می بخشی
مومنان بیگناه پارسا خود را ؟!
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن