آهای ...!!!!!!!!!!
دخترک برگشت ، چه بزرگ
شده بود.
-: پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد ، گونه اش آتش
بود ، سرخ ، زرد...
-: میخواهم امشب با کبریت
های تو، شهر را به آتش
بکشم!
دخترک نگاهی انداخت ،
تنم لرزید.....
-: کبریتهایم را نخریدند،
سالهاست تن میفروشم
می خری...!!!؟؟؟





پاسخ با نقل قول