نام كتاب : هانا
نويسنده : اعظم فرخزاد
فصل دوم
« دني اين بار ديگه از بي نظمي و فضولي كردن تو واقعا پيش پدر شكايت مي كنم.اصلا تو از اول دختر بي كفايتي بودي »
« لازم نكرده با گفتن اينكه من چنين و چنانم و شكايت پيش پدر، منو بترسوني »: دني با حالت پرخاشگرانه جواب داد
نه تو اصلا اهل ترس و اين حرفا نيستي چون اون روز پدربه خاطر اون كار زشتت يعني صحبت كردن با اون پسره ي كله »
پوك ،خيلي ساده گذشت ترست ريخت و انگار هيچ خشونتي رو نسبت به خودت نمي بيني
اوه،صحبت! خب آدم كه لال نيست!اگه با كسي برخورد كرد لازمه حرف بزنه نه اينكه فخر بفروشه و مثل تو گردنش رو »
«! هميشه مثل غاز بالا بگيره
كافيه،مزخرفات رو كنار بذار دني.آخرين بارت باشه كه بهت گوشزد مي كنم.پدر اون روز خيلي خسته و بي حوصله بود و از »
«. كار زشت تو به آسوني گذشت اما بدون كه بار ديگه چنين نمي شه
«؟ خب من اون كارو كردم ،تو چرا از عاقبتش مي ترسي »: دني قدمي جلوتر گذاشت.در حالي كه پوزخندي برلب داشت گفت
خواستم بگم اگه »: هانا،دختر زيباي ويلي،در حالي كه موهاي سياه و براقش از شدت عصبانيت بر روي پيشاني ريخته بود گفت
وبا عجله از اتاق بيرون ». دفعه ديگه پدر چنين چيزي بشنوه تنبيه سختي ميشي چون گزارشگر اصلي مطلب ، من خواهم بود
رفت.
آن روز كه انباردار نزد آقاي ويلي آمد و توضيح داد كه چند گوني گندم از انبار دزديده شده ويلي كه هرگز تحمل چنين
«؟ نگهباني شب با كي بود » رفتارهايي را نداشت آمرانه پرسيد
.« جان رايت.چند روزه اين كار به اون محول شده تا حالا هم چنين اتفاقي نيفتاده بود »: انباردار گفت
آقاي ويلي هم ديگر منتظر نمانده با گام هايي بلند به طرف دورترين نقطه حياط كه رايت با حالتي مضطرب ايستاده و مانند
اگه دزد ديگري »: انسان هاي گناه كرده گردنش را كج نموده بود رفت.براي لحظه اي در قيافه اش خيره ماند و سپس گفت
.« بود،كور بودي كه نديدي؟حقيقت اينه كه تو نه كور بودي نه كر.چون دزد اصلي خود تو هستي و اين كار توست
جان رايت كه سال هاي سال در آنجا كار كرده و تا به حال كسي چنين حركاتي از او نديده بود با صدايي لرزان و كاملا
قربان،باور بفرمايين چنين حركت زشتي از من سر نزده.ما با همه چي ساختيم ولي هرگز به خودمون اجازه »: مودبانه گفت
«. نداده ايم تا مرتكب چنين اعمال زشت و ننگيني بشويم
فكر مي كني با گفتن اين حرف ، همه چي رو باورمي كنم و از سر تقصيرت مي گذرم؟بايد زودتر اموال دزديده »: ارباب گفت
«. شده رو پس بدي و عذر و بهونه ت رو براي خودت نگه داري
قربان،كار من نيست.ديروز زنم حالش خيلي بد بود.پسرمم سركار رفته بود.انبار رو قفل كردم تا سري به همسرم بزنم و از »
.« احوالش جويا شم.آخه قربان،اون چند روزه كه به سختي بيماره
بله البته بايد قصه ات رو باور كنم چون دزد خيلي زرنگ بوده كه تو اون طرف،اونم اين طرف،اون وقت گندمارو زده.كار »
.« خودته و بدون چون و چرا بايد مجازات بشي
«. ولي قربان،تا حالا تو اين سال ها از من چنين خطايي سر نزده.شما كه خوب مي دونين »
«. امكانش هست شيطون تو جلدت فرو رفته و طماع شده باشي.تو صحبتتان بارها اين مسئله رو به نحوي نشون دادي »
اصلا اين طور نيست قربان.من فقط خواستم بگم سهميه ناچيز ما كفاف سير شدن شكم خودمون و بچه هامون رو نميده.فقط »
«. همين
خوبه كه باز تكرار ». ويلي دو دستش را بلند كرد و او را به طرف جلو هل داد.گويي با اين حركت او را از نزديكي خود مي راند
« كردي و تكرار اين اعتراف ، ثابت مي كنه كه كار خودته
.« نه قربان،كاملا اشتباه مي كنين »
«. زيادي حرف نزن،بايد به تو درسي داده بشه كه عبرتي براي همه شود »
سپس بدون اينكه منتظر سخن بعدي باشد از آنجا دورشد و دو روز بعد در حالي كه عده زيادي از رعيت ها و دهقانان جمع
بودند،شلاق خوردن رايت شروع شد و چيزي كه باعث تعجب همه بود رفتار سرد و بي تفاوت ايوان ، پسررايت بود كه خيلي
راحت به اين صحنه مي نگريست.انگار كه با بيگانه اي چنين مي كنند و او پدرش نيست.فقط لبخند و نگاه تمسخرآميزاو را
مي ديدند.ايوان ، پسر رايت ، سال ها پيش تصميم خود را گرفته بود ولي هيچ گاه نمي تواست قدمي براي تصميم خود
بردارد؛يا اراده نداشت يا اراده نمي كرد ولي بعد از سال ها حالا ديگر موقع مناسبي بود.اين زندگي چيزي نبود كه بتواند
خواسته هاياو را برآورده كند.او نمي توانست احساسي را كه در وجودش مي جوشيد و مي خروشيد مهار كند.بايد مي رفت و
براي خود، همان كسي مي شد كه مي خواست.غرور داشت ولي توأم با تكبر نبود.غروري بود در دوران جواني كه براي
رسيدن به اهدافش در آن مي غلتيد.اگر اراده مي كرد مي توانست به آرزوهايش برسد.آقا و سرور خودش باشد.اوامري را
كه خود سازنده اش باشد به اجرا درآورد و چنان در اين تصميم پابرجا بود و بر آن پافشاري مي كرد كه مصمم شد حتي اگر
آقاي ويلي سدي براي كارهاي او باشد با او بحث كند و سرانجام تصميمش را به مرحله اجرارآورد.هر چند به خود مي
گفتگو با افرادي از طبقه اون باعث دردسرهو حتي الامكان بايد از اين دردسرها دوري كرد اما به خاطر رعايت ادب و »: گفت
احترام براي يك بار هم شده بد نيست در ميون گذاشته بشود.
در مدت يك »: آقاي ويلي زنگ كنار دستش را به صدا درآورد.فورا ،جان ،خدمتكار مخصوصشان وارد كتابخانه شد.ويلي گفت
ماهي كه اينجا هستم بايد به سر و وضع مزرعه سامان داده شود.مي خواهم فردا صبح همه زارعين و رعيت ها درمقابل
«؟ ساختمان جمع باشند.شنيدي جان
.« بله قربان،فردا صبح همه چي مهيا خواهد بود »
«. مي توني بري و از همين حالا مطلب رو با اونا در ميون بذاري »
«. اطاعت قربان »
صبح روز بعد زماني كه همه جمع بودند آقاي ويلي با قدم هايي محكم و استوار مقابل آنان قرار گرفت.در حالي كه گره اي
ميان ابروانش انداخته بود با چشمان هوشيار از زير انبوه ابروانش آن ها را مي نگريست.آماده ي سخنراني تقريبا هميشگي
خود بود.در ميان حاضرين،دو چشم زيبا ولي هراسان به او زل زده بود.پسري بيست ويك ساله با قدي بلند و موهايي
پرپشت كه چشمانش هر چند او را هراسان نشان مي داد ولي نوعي غرور و اراده در آنها ديده مي شد.آقاي ويلي براي افراد
جديدي كه تازه به كار مشغول شده بودند، براي زارعين چندين و چند ساله اش،ابتدا شمرده و با لحني آرام شروع به
من از شما انتظار دارم امور مزارع و زمين ها به » سخنراني كرد،گويي براي كودكاني كه دورش جمع شده اند قصه مي گويد
نحو احسن اداره بشود.هركس در كار خودش صديق باشد و كاري رو كه به اون محول شده به خوبي انجام بدهد تا رضايت
.« خاطر مباشران و خودم جلب شود.مجازات و اخراج جزء دستور العمل كارهاي من است.تهديد نمي كنم ولي دستور مي دهم
صدايش تقريبا اوج گرفته بود.خلسه اي كه چند لحظه ميان حاضرين رسوخ كرده بود آن ها را به هوشياري و اطاعت محض
دستورمي دهم در غياب من با مباشرم،آقاي راكسي،همكاري لازم انجام بشه.بود و نبود من تاثيري در اوامرم ». وادار مي كرد
نداره البته من تا يك ماه ديگر اينجا هستم.مي خواهم همه چيز مرتب و منظم باشد اون طور كه هميشه به شما تفهيم كردم.تا
«. خودتون منو وادار به كاري نكنين مجازاتي براي هيچ كس نيست
نفس ها در سينه حبس شده بود.گويي شخصيتي مهم و سياسي آنان را به مقابله با دشمني نامرئي فرا مي خواند و از آن ها
كتابخانه نودهشتيا هانا – اعظم فرخزاد
انتظار جان نثاري و شجاعت و حفاظت از شرف ميهنشان را دارد.افكار ها هر چه بود ا تمام محدوديتشان ،اسارت و بندگي را
حس مي كردند،اين قانون بود.زارع بايد مطيع مالك خود باشد.قانون،قانون است و سرپيچي از آن تخلف است.بسا كه
مخالفت كني،به كه شكايت خواهي برد و فريادرس تو كه خواهد بود؟باز به سوي او پرت خواهي شد.پس عاقل باش.تعظيم
كن و در مقابل آن قامت بلند كه بر تو حكومت مي كند خم شو و اطاعت قربان را برزبان جاري كن.اين وظيفه توست.تو در
جامعه اي هستي كه فقر و زحمتكشي آن ننگ به حساب مي آيد.هيچ گاه سركشي نكن و فرامين را اجرا كن.تو را چه به اين
كارها.آري فكرها عوامانه و ساده بود ولي هر چه بود،تا بدين جا به ذهنشان مي رسيد كه اين است:جامعه،قانون و طبيعت و
سرشت بشر.هر اسمي مي خواهي بگذار.تو بنده ي اين آداب و رسوم هستي.خود را فراموش نكن تويك رعيتي.
انتظار ختم جلسه را داشتند ولي ويلي متوجه شد كه ايوان،پسر رايت، با قدم هايي ». اطاعت قربان » همه حاضرين با گفتن
شمرده و آرام به سوي او مي آيد.منتظر شد تا او نزديك گردد.ايوان لباس ساده ولي مرتبي بر تن داشت ؛پيراهن كتاني كه
كهنگي آن در وهله اول به چشم مي خورد ولي در قامت بلند او وارفتگي نداشت.به دو سه قدمي آقاي ويلي كه رسيد
.« قربان،انتظار عفو دارم مطلبي را بايد به عرض شما مي رساندم من بايد از اينجا بروم »: گفت
«؟ كجا »
.« به دنبال تحصيلاتم »: ايوان جواب داد
«. تو حق ادامه تحصيل نداري.اگه من تا اينجا رسوندمت بزرگواري كردم.حالا كافيه.بهتره برگردي و به كارت ادامه بدي »
.« غير ممكنه قربان.من تصميمم رو گرفته ام »
«؟ تو فكر مي كني به آن حد رسيده اي كه تصميم بگيري ومطمئني تصميمت مورد قبول واقع مي شه »
تو ميدوني كه پدر و مادرت رعيت من هستند و تعهد دارن اينجا »: ايوان چيزي نگفت و در سكوت نگاهش كرد.ويلي ادامه داد
« كار كنن
.« قربان،من از پدر ومادرم صحبت نكردم ،از خودم گفتم »
تقصير تو نيست.پدر و مادرت بايد مجازات بشن كه اجازه دادن اين طوري در كمال بي ادبي مقابل من بايستي و اين حرفا رو »
.« به لب بياري
.« قربان گفتم اين تصميم را خودم گرفتم و اونا از اين موضوع اطلاع ندارن »
در همين حين مرد ميانسالي كه موهاي اطراف شقيقه اش به سپيدي گراييده بود و قامت بلندش كمي خميده به نظر مي رسيد
قربان باور بفرماييد بنده بي تقصيرم .اين پسره خودسر،خودش چنين تصميمي »: خودش را به نزديكي آن ها رساند و گفت
« گرفته و تا كنون به ما نگفته است
.« به هرحال هر دو تا تون سركارتون برگردين.ديگه نمي خوام چيزي در اين مورد بشنوم »
قربان فقط مي »: عقب گردي كرد.تازه مي خواست قدم اول را بردارد كه صدايي قاطع از پشت سرش شنيد كه مي گفت
.« خواستم بي ادبي نكرده و بدون اجازه شما از اينجا نرفته باشم.به هرحال از موضو ع مطلع شدين
تو بيش از حد گستاخ شده اي.زود برو و بدون كه مسئوليت كاري كه مي كني پدرت عهده داره.اون بايد جوابگو باشه و من »
.« سر وكارم با او خواهد بود
حالا ديگر عضلات صورتش منقبض شد ولب پايينش شروع به پرش كرد.فرو رفتن ناخن انگشتانش را در كف دستش
هر بلايي كه سر پدر و »: احساس مي كرد چنان كه حس كرد از آن ها خون خواهد چكيد.قدمي ديگر جلو گذاشت و گفت
و با اين حرف به تندي از آن محل دور «. مادرم بياد،شما مسئولين و بدونين كه من هيچ وقت خطاي شما رو فراموش نمي كنم
شده و با قلبي مضطرب و هيجان زده وارد كلبه شان شد و به روي زمين دراز كشيد.چشمانش را بست و خود را آماده شنيدن
سرزنش هاي پدر و مادر نمود.ولي هرچه بود سرزنش هاي آنان از سخت گيري ها و اتهامات آقاي ويلي نمي توانست بدتر و
زشت تر باشد
اي پسره ي ناخلف،خواستي ما رو از اين نعمت كم محروم كني؟بلاي جون ما شدي؟اين چه حرفي بود كه به آقاي ويلي »
«؟ گفتي؟تو مي خواي بري؟كجا؟با كي؟با كدوم پول؟هيچ فكر كردي
هر جايي غير از اينجا.شايد نتونم ادامه تحصيل بدم ولي براي جوونايي مثل »: ايوان در حالي كه به سختي نفس مي كشيد گفت
« ما همه جا كار هست
«؟ هي دوني اگه ويلي بخواد مي تونه همه جا جلوي كاراي تو رو بگيره »
براي چي؟من هيچ تعهدي به اون ندارم.پدر و مادر،من نمي تونم مثل شما باشم،كار كنم و مزد كار هيچي نگيرم





پاسخ با نقل قول