-
کاربر سایت
رومان هانا فصل بیستم وهفتم
نام كتاب : هانا
نويسنده : اعظم فرخزاد
فصل بیستم وهفتم
«؟ ايوان آمده فقط پدر رو ديده و بيرون باهاش قدم زده و به پدر تسليت گفته و بعد هم رفته. چرا نتونستم ببينمش »
مدت ها با خود در فكر بود كه چگونه راه حلي براي ديدار او پيدا كند. از روزي كه جونز خبر زخمي شدن او را داده بود،
دايم پي فرصت مي گشت تا به آنجا برود. زيرا بهانه خوبي براي رفتن به آنجا پيدا كرده بود. بالاخره بعد از ساعتي تفكر و
«. جونز، تقاضايي ازت دارم و تو بايد بپذيري » : تصميم گيري، رو به جونز كرد و گفت
«. اگه توانش رو داشته باشم، حتماً مي پذيريم، هانا »
«. مي خوام بعداز ظهر منو كه قصد دارم به ديدار ايوان برم و احوالش رو جويا بشم، همراهي كني »
هانا، اگه بگم بعد از ظهر كار مهمي » . جونز كمي سكوت كرد و دستش را ميان موهاي بور و مايل به قهوه اي اش فرو برد
«. دارم، تو فكر ميكني براي اينكه باهات اونجا نيام، اين جوري گفتم
جونز، حرفت رو قبول دارم ولي من ميرم. ميتوني منو تا نزديكي هاي اونجا برسوني و بعد به دنبال كارت بري. قبول كن، »
«... جونز. بايد ببري... من... ما بايد به ديدنش بريم خب من و دني اگه بياد
با حرف بي سرو تهي كه زد حتي خودش هم نفهميد منظورش چيست و آيا به راستي مي خواهد كه دني نيز به همراه او باشد،
نگاهي به دني كرد تا او ادامه بدهد.
«. اين كار عمليه. جونز، اونو به اونجا برسون » : دني كه متوجه اين صحبت شده بود، رو به جونز كرد و گفت
«. ولي دني، مسير من اصلاً با اون جور در نمياد »
«. بهانه نيار. از هر طرف كه مسيرت باشه، امكان داره. مي تونين يه كم زودتر راه بيفتين
«. دني، چرا خودت هانا رو همراهي نمي كني؟ توام بايد به ديدن ايوان بري »
«. بيل تب داره و من بايد پيشش بمونم. مي تونم يه روز ديگه اي به عيادتش برم »
«. باشه، هانا. پس زودتر آماده شو كه راه بيفتيم » : جونز به ناچار گفت
در بين راه صحبت چنداني نمي كردند. هانا با سگش مي دويد و جونز با قدم هاي بلند، آنان را همراهي مي كرد. وقتي
«. مبادا خودت تنها برگردي. همين جا منتظر بمون به سراغت ميام » : نزديك منزل ايوان رسيدند، جونز به هانا گفت
«. منتظرت مي مونم. جونز. سعي كن زياد دير نكني »
هانا در باز را به آرامي به صدا در آورد و وارد شد. از راهرو باريك گذشت و وارد سالن كوچك، ولي مرتبي شد. مدتي ايستاد
و همه جا را نظاره كرد.
خانه اي بود كوچك كه ميان باغ و زميني كم وسعت كه دور تا دورش را حصار چوبي احاطه كرده بود، قرار داشت. بنا و نمايي
زيبا داشت. درون خانه نيز تا آنجا كه در معرض ديدش قرار داشت، با وسايلي معمولي تزيين شده بود و يك نوع نظم و
ترتيب در همه جا به چشم مي خورد. از راهرو كه گذشت، يك اتاق پذيرايي نمايان بود.مي خواست از آنجا بگذرد كه پايش
به يك صندلي كه در گوشه اي بود، گير كرد و كم مانده بود زمين بخورد. ايوان صدا را شنيد و پرسيد:
«. كسي اونجاست؟ مي تونين وارد شين »
«. اوه، معذرت ميخوام، منم » . هانا وارد اتاق شد
«؟ چرا اين طور بي سر و صدا وارد شدي، هانا ويلي »
«. سلام ايوان رايت. غرق تماشاي منزل زيبايت بودم »
«. خيلي خوش اومدي و لطف كردي »
بازم كه مجروح » : ايوان روي صندلي نشسته و صندلي ديگر را زير پاي مجروحش قرار داده بود. هانا با ديدن اين وضع گفت
«. شدي. با اين قهرمان بازي ها جان سالمي تو بدنت نمي ذاري
«. هانا، اون صندلي رو نزديكتر بيار و بنشين »
«... راستش ايوان مي خواستم كيكي برات بپزم اما »
«. اوه، اصلاً لازم نيست. تو با اومدنت، يه دنيا لطف و صفا آوردي. از مرگ مادرت خيلي متأسفم »
«. منم از مرگ پدرت خيلي متأسفم. جونز و دني انتظار داشتن تا من اين خبر رو به اطلاع شما برسونم، اما من قبول نكردم »
«؟ واي، چرا نپذيرفتي هانا »
«. آخه چرا بايد همه خبراي ناگوار رو من به شما بدم. هر چند زياد بي ميل نبودم تا در كنارتون باشم »
ايوان نگاه حيرانش را به او دوخت و چيزي نگفت.
باز ايوان چيزي نگفت. هانا سرش را پايين انداخت و با انگشتان دستانش بازي مي «. شما در مرگ پدرتونم گريه كردين »
كرد.
سرش را به آرامي بلند كرد. ايوان همچنان نگاه غمگينش را به «... تو اين فكر بودم كه چطور اين غم رو تحمل مي كنين. اگه »
او دوخته و سكوت كرده بود. مدتي در خاموشي و سكوت گذشت. هانا به مانند ايوان بردبار و صبور نبود. زود حوصله اش
سر مي رفت.
ميشه اين طوري نگام نكني و به جاش حرف بزني؟ ديگه ياد گرفتم چطور با مصيبت ها كنار بيام. حتي با تنهايي كشنده و »
«. عذاب آور
وقتي باز سكوت چشمانش را كه به او دوخته شده بود ديد، دنبال كلامي مي گشت تا با به زبان آوردن آن، اين سكوت لعنتي
«؟ شما نميتونين پاتون رو حركت بدين » . را بشكند
صداي سرد و بي روح ايوان رو شنيد.
با من مثل غريبه ها حرف نزن و شما خطاب نكن. من ايوانم، همون ايوان ساده و بي ارزش، چيزي كه به خوبي بهش واقفي و »
«. خيلي دلت ميخواد اين اعتراف رو تكرار كني. خجالت نكش، هانا. هر چي دلت ميخواد، بگو
سعي نكن منو عصباني كني. تو بي ارزش نيستي. وقتي من ناراحت ميشم، اين » . هانا شانه او را گرفت و به شدت تكانش داد
«. حرفا از دهنم بيرون مياد. هيچ مي دوني وقتي عصباني ميشم، كم مي مونه خفه بشم، يه بيماري جديد
ايوان خنديد. نگاه هانا بر دندان هياش ثابت ماند. و انديشيد:
اون دندوناش هميشه سالم و زيبا باقي مي مونه. اون نه سيگار مي كشه و نه با مشروبات سر و كار داره. من هميشه مفتون »
«. اين خنده سالم و پاكش هستم
به من نگاه نمي كني هانا؟ به حرف تو » . ايوان باز مي خنديد. هانا سرش را پايين گرفته بود و فقط صداي خنده او را مي شنيد
«. مي خندم
«. هر چقدر دلت مي خواد، بخند. من ديگه از خنده هاي تو عصباني نمي شم »
ايوان دست هاي هانا راگرفت و به نزديكي خود كشاند و سرش را به طرف او خم نمود.
«. بگو ببينم هانا، هنوزم اون مخفيگاه رو حفظ كردي؟، يه بار پدرت در اين مورد اشاره اي كرد. حالا كه خطر كمتر شده »
«. اوه، البته كه حفظش كردم اما خطر اصلاً كمتر نشده »
«؟ حتماً يه روزي به من نشونش مي دي »
«. هرگز اين كار رو نمي كنم »
«؟ چه دليلي براي ان حرفت داري »
«. براي اينكه هر وقت به سراغم بياي، اونجا مخفي ميشم »
«؟ اگه بگم هيچ وقت به سراغت نميام. چطور » . ايوان با صداي بلندتر خنديد
«. حرفت رو باور نمي كنم. شما مردا، همتون بد ذات و بد طينتين. چه دشمن، چه دوست، همه مردا »
«. تو خيلي بدبين شدي، هانا »
«. بدبين بودم. حالا بيشتر شده »
«؟ حتي نسبت به منم همين طوره »
«. توام از همونايي. بالاخره يه مردي » . هانا دستش را به طرف او نشانه رفت
ايوان كمي در جايش جابه جا شد. پاي زخمي اش را گرفت . پايين تر كشيد.
«. مي توني بگي از چه موقع نسبت به من بدبين شدي؟ من كاري نكردم كه باعث اين بدبيني بشه »
«. باز سؤال پيچم نكن. نمي دونم. اون قدرا حافظه قوي ندارم تا وقت و زمانش رو بدونم »
«؟ چرا. خيلي ام خوب مي دوني و گرنه چنين حرفي رو نمي زدي »
«. مي تونم زخم پات رو ببينم؟ شايد احتياج به پانسمان جديد داشته باشه »
«؟ بحث بدبيني رو موقتاً تموم مي كنم. و تو پام رو پانسمان مي كني »
« حتماً »
«؟ دني مي گه تو شوهر نمي كني و مي خواي تا آخر عمر پرستاري همه رو بكني. حرف جالبيه. تو نمي خواي شوهر كني »
«. فعلاً نه. شايد يه زماني. خب، حالا »
حتماً آدم تو دل برويي به چشمت نخورده. يه همچين آدمي ازت درخواستي نكرده و تو فكر مي كني شوهر نمي كني. هنوز »
آثار ويراني جنگ، تو سر و وضع مردم ديده ميشه. همه جا آشفتگي و نكبته و هيچ كس سر و وضع مرتب و مناسبي نداره و
تو نمي توني مرد آراسته اي كه لباساي زيبا به تن داشه باشه ببيني ولي در آينده نزديك، شاهد چنين وضعي ميشي اون موقع
«. مي توني ازدواج كني
تو اشتباه برداشت ميكني، ايوان عزيز. چون من » . هانا كه در اين مدت خنديدن را فراموش كرده بود. به زيبايي تمام خنديد
«. ديگه به سرو وضع و ثروت مردا اهميتي نميدم
«. اين ديگه جالب تر. به كدوم رفتار مردا اهميت ميدي » : ايوان اخمي كرد و گفت
از زماني كه با تو آشنا شده و بهت علاقه پيدا كردم... اينجا » . بلند شد و به سراغ كابينت رفت «. به شعور و بلند همتيشون »
«؟ چيزي براي خوردن پيدا ميشه
ايوان مثل آدم هاي وا رفته، درون صندلي فرو رفت. تپيش ناآرام قلبش رو حس كرد و به خود گفت:
با اين دختر چكار كنم؟نه رام ميشه، نه تسليم. نه فرار مي كنه و براي هميشه از اينجا ميره. فرار ميكنه و بعد از چند وقت باز »
«. بر مي گرده
و همچنان مبهوت، غرق تماشاي موهاي افشان و براق هانا شده بد.
»؟ مگه با تو نيستم؟ چيزي براي خوردن پيدا ميشه » : هانا برگشت و گفت
«؟ در دومي را باز كن. گرسنه اي يا نوشيدني ميخواي »
«. هر دو، فرق نمي كنه »
«. ميتوني از اون كنسروا بياري و قهوه هم درست كني »
اوه، خدايا. قهوه، چيزي كه مدت هاست كميابه. حالا با اين كنسروها شام حسابي » . هانا شادي كنان فرياد كوتاهي كشيد
ناگهان به شتاب به طرف ايوان آمد و موهاش رو در دست گرفت و سرش را بالا كرد. «. ميخوريم
وقتي من غصه تو رو مي خوردم،تو زيادم به شكمت بد نمي گذروندي. اينجا همه چي پيدا ميشه. ميدونم تو خيلي كارا دست »
داري. ازمن يكي پنهان نكن. اينا رو از بازار سياه تهيه كردي؟ از اول، براي آدماي قدرتمند مثل شما قحطي و كميابي حرفي
«؟ بي معني و پوچي بوده. اين طور نيست
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن