-
کاربر سایت
رومان هانا فصل پنجاه ونهم
نام كتاب : هانا
نويسنده : اعظم فرخزاد
فصل پنجاه ونهم
پرنده بر شاخه اي ديگر پريد. هانا سبك بال و شاد از دره بالا مي آمد. قدم هايش با زمين تماسي نداشت. در حالتي رخوت
آميز و سست، باز بر زمين مسطح و سراسر پوشيده از گل هاي آزاليا و لاله هاي سرخ ، پا نهاد. دسته اي گل چيد. دستانش را
همچنان در هوا تكان مي داد و با صداي بلند مي خنديد و با سرعت مي دويد. ديگر فاصله اي با كوه كه با آن عظمت و غرور
ايستاده بود نداشت. اگه به اونجا برسم، ديگه به نهايت رسيدم. اونجا مقصد نهايي اميد و آرزوهاي منه. ديگه اونجا همه چي
تموم شده تلقي ميشه. اونجا زندگي رو از نو مي سازم به كوه پايه هايي پر سنگلاخ پا نهاد. ديگر سرعتش زياد نبود. آهسته
قدم بر مي داشت . صخره هاي بزرگ را مي ديد. اگه به اونجا برسم، يه لحظه روي اون صخره ها مي شينم و آرامش پيدا مي
كنم. ديگه راهي نمونده.
به نزديكي صخره اي كه سخت و سياه بود، رسيد. بر روي آن نشست. چشمانش را بست. لحظه اي ديگر آن را گشود تا بار
ديگر دنياي زيباي طبيعت را بنگرد. ايوان مي آمد. دسته اي از گل هاي آزاليا و لاله سرخ، همان گل هايي كه خود چيده بود،
نه، ايوان. مي خوام » . اكنون در دست او بود. آنها را به سوي او دراز كرد. او مدتي ترديد كرد و سپس با دست آنها را پس زد
تو رو براي هميشه فراموش كنم و آزاد و بدون قيد و بند، تو اين طبيعت سرشار از زندگي، زندگي كنم. من وجودم رو از
«. اسارت و انتظار آزاد كردم
گل ها از دست ايوان بر زمين افتاد و پراكنده شد. باد هر شاخه را به سويي پراند و در اثر اصابت با سنگ هاي سخت پرپر و
آزادي » : از نظرها محو شد. خود ايوان هم همراه گل ها در حال پر پر شدن و محو شدن بود. هانا به قهقه خنديد و فرياد زد
«. رو به دست آوردم. از اين به بعد آسوده زندگي مي كنم. ديگه هيچ تعهدي به اون و هيچ كس ديگه ندارم
از روي صخره فارغ بال به جايي كه ايوان ايستاده بود، رفت. هنوز شاخه هاي پژمرده گل ها بر جايي كه او بود، به چشم مي
خورد. خم شد و شاخه ها را مرتب كرد. اينجا مزار ايوانه. من باز زماني گلاي آزاليا رو روي گورش مي ريزم. من مديون
اونم. آخه اون با مرگش آزادي و رهايي از بند اسارت رو به من برگردوند. زماني ياد خاطره اش را هم فراموش مي كنم و
دهانش را گشود تا هواي « آزادم » : اين فراموشي از همين لحظه آغاز ميشه. باز دويد و در دشتي وسيع و بي انتها فرياد زد
ايوان، من براي ابد تو رو فراموش كردم، » . آزادي را با تمام وجود به ريه هاي خود بفرستد و عطر خوش آن را استشمام كند
«... براي ابد... براي ابد
هانا، باز » . دستي او را تكان مي داد. قلبش به شدت مي تپيد. هراسان و آشفته چشمانش را گشود. بت به سويش خم شده بود
«؟ با خودت چكار كردي؟ چرا فرياد مي زدي؟ خواب بد ديدي
هر گونه قدرت و حركتي از او سلب شده بود. احساس مي كرد بدنش كرخ شده و به زمين چسبيده است و هرگز قدرت
«. آه بت، چه خوب شد بيدارم كردي و گرنه حتماً مي مردم » . تكان خوردن ندارد. با دو دست سرش را گرفت و فشار داد
بت موهايش را نوازش داد و سرش را بر روي سينه خود گذاشت.
«. عزيزم، هاناي عزيزم، مي خواي چي رو براي ابد فراموش كني؟ تو در خواب مدام اين كلمه رو فرياد مي زدي »
هانا بت را محكم گرفته بود و از رخوت و سستي خوابي كه ديده بود، هنوز بيرون نيامده بود. باور نمي كرد در بيداري است.
چه خواب وحشتناكي! اگه موقع دويدن » . مي خواست باور كند كه اين واقعيت است و رويا نيست و در آغوش بت قرار دارد
«. به طرف دره سرعتم همون قدر زياد بود، حتماً سقوط مي كردم
به خودت مسلط باش. آدم بعضي وقت ها از اين خواباي وحشتناك مي بينه. بهتره بلند شي و به اتاقت بري و راحت بخوابي. »
«. شايدم چون روي مبل خوابيدي، خواب بد ديدي
با طلوع سپيده دم، هانا پنجره هاي اتاقش را گشود تا هواي پاك و نسيم صبح گاهي وارد اتاق شود. همش تقسير خودمه.
ديشب فكراي بد كردم و اون خواب به سراغم اومد. تا كمر به سمت حياط خم گشت و گل ها و درختان را تماشا كرد.ديشت
ديوونه شده بودم و گرنه چنين تصميمي نمي گرفتم. اون خواب مزخرف چي بود كه من ديدم؟ كدوم آزادي بدون عشق به
وجود مياد؟ از قيد و بند كدوم اسارت مي خواستم خودم رو رها كنم؟ اوه، من چقدر احمقم كه هنوز نتونستم به خودم
بقبولونم، تو بند اسارت و حبس بودن، اگه در كنار عشق و هدف باشه، شرابي گواراست كه انسان با ميل خودش مي نوشه و
اگه چنين نباشه، آدم دايم با خودش تو جدل فكر و ذهنيه. چرا زجر رو تحمل كنم و در برابرش مقاوم و خونسرد باشم؟ اگه
چنين مطلبي رو انسان درك كرد، اون وقت اسارت، عشق، آزادي، محبت، هدف و آرزو و شكيبايي، همه، شيرين و جان
بخش ميشه. من اگه وجود با ايمان و با اخلاص اونو درك نمي كردم و بهش عشق نمي ورزيدم، اين طبيعت و اين گلا و اين
درختا، با قمت استوارشون، اين دنياي كوچيك خونه، هرگز زيبا و قابل تحمل نبود.
چهار روز بود بت و جونز به شهر رفته بودند تا لوازم مورد نيازشان را بخرند. دني و هانا با جان در حياط مشغول چيدن
سبزيها بودند. پسران دني طبق معمول شلوغ مي كردند و با سرو صدا سر به دنبال هم مي گذاشتند و باز ي ميكردند. دني
بيچاره مجبور بود گاه به پسرانش و گاه به هانا كه با آنان همراه مي شد، تذكر بدهد كه آنقدر سرو صدا راه نياندازند و آرام
تر باشند. صداي زنگ تلفن بلند شد. پسر بزرگ دني دوان دوان وارد خانه شد و بعد از مدتي نفس زنان برگشت و به هانا
«. خاله جان، با شما كار دارن » : گفت
نگفت » : هانا كه با پسر ديگر دني در حال بازي و دويدن بود، نزديك پله ها ايستاد و همچنان كه نفس نفس مي زد، پرسيد
«؟ كي بود
«. فكر كنم عمو ادوارد بود »
هانا بلافاصله وارد خانه شد. قلبش شروع به تپيدن كرد. چها روزه جونز به بوداپست رفته. حتماً ادوارد خبري از ايوان به
آروم باش. بالاخره ازش خبري مي رسه. نفس را » : دست آورده. دستش را بر روي قلبش گذاشت و آهسته به خود گفت
منظم كرد و گوشي را برداشت.
«. الو... ادوارد »
«؟ هانا خودتي »
«؟ البته كه خودمم سالم ادوارد تويي »
«... من، هانا. من ايوانم، الو... الو »
مادر جان، بياين. حال خاله جان » : گوشي از دست هانا بر زمين افتاد و خود بر زمين نشست. بيل به سمت حياط دويد و گفت
«. خوب نيست
ليوان آبي را كه پسرش آورده بود، به هانا خوراند «. چي شده؟ حرف بزن » : دني هراسان وارد شد. تا هانا را چنان ديد، پرسيد
و با عجله گوشي افتاده را برداشت.
«؟ هانا، خودتي؟ چرا حرف نمي زني »
«؟ من دنيم. ادوارد، شمايين »
«؟ نه دني. من ايوانم. چه اتفاقي براي هانا افتاده »
«؟ واي خداي بزرگ، ايوان. واقعاً خودتي؟ از كجا زنگ مي زني »
«؟ دني، بگو چرا هانا حرف نمي زنه »
دني كمي شانه هاي هانا را مالش داد و او را بلن كرد و گوشي را به دستش داد. صداي ايوان كمي ضعيف به گوش مي رسيد.
«؟ هانا، حالت بهتر شده »
«.... چيز مهمي نبود، ايوان. من »
«؟ نمي خواد چيزي بگي. مي دونم حالت خوب نيست. من از بين راه زنگ مي زنم. يه ساعت ديگه ميام اونجا. شنيدي هانا »
تو مياي » . هانا با يك دست گلويش را گرفته بود و فشار مي داد. گويي خود را وادار مي كرد تا صدايي از گلويش بيرون بيايد »
«؟... اينجا؟ مگه تو
سپس تلفن را قطع كرد. «. گوش كن. من صبح آزاد شدم. فعلاً نمي تونم چيزي بگم. باشه واسه بعد »
دني، شنيدي؟ ايوان خودش بود. گفت داره مياد. نمي تونم باور كنم. نتونستم خوب تشخيص بدم. شايد يكي مي خواسته ما »
«. رو دست بندازه
اشتباه نكن. خودش بود. من صداش رو شناختم. هيچ تغييري تو صداش به » . دني او را در آغوش گرفت و روي مبل نشاند
«. وجود نيومده . مطمئنم كه خودشم تغيير نكرده
«. حالا چكار كنم؟ اون داره مياد » . هانا هراسان بود. نمي دانست چه كند و چه بگويد
دست هانا را «؟. آه هانا، طوري حرف مي زني كه انگار مي ترسي. خوب بذار بياد. ايرادي داره » . دني به صداي بلند خنديد
«؟ زودباش الان مي رسه. بايد شام رو آماده كنيم. راستي اون قهوه اعلاء رو كه جونز خريده بود. كجا گذاشتي » . كشيد
«؟ آه دني، من هيچي يادم نمياد. آخه بايد چكار كنم »
يادم اومد. مگه قرار نبود وقتي اون مياد، تو با رويحه شاد به استقبالش بري. با اين » . دني برگشت و لحظه اي او را نگريست
«. وضع كه اصلاً نميشه. برو طبقه بالا موهات رو مرتب كن و لباس بهتري بپوش
هانا به طبقه بالا دويد. لباسي را كه در روز جشن، ايوان برايش فرستاده بود، بر تن و موهاي سياهش را رها كرد تا آزادانه بر
«؟ حالا چكار كنم » : روي شانه هايش بريزد. در آيينه نگاهي به خود كرد و ايرادي نديد. به طبقه پايين آمد و به دني گفت
آنقدر مضطرب و در تب و تاب بود كه نمي توانست هيچ كاري را درست انجام دهد.
دني در آشپزخانه به شدت مشغول كار بود و به پسرانش براي انجام كارها دستوراتي مي داد. جان هم شاداب بود و با هيجان
«؟ هانا، چرا وايستادي و كاري نمي كني » . زير دست دني مشغول كار بود
ببين دني، چه موقعي داره مياد؟ وقتي كه » . هانا مدام دستانش را در هم قلاب مي كرد و دوباره مي گشود. نمي دانست چه كند
«. جونز و راكسي اينجا نيستن
مثل اينكه تو واقعاً دستپاچه اي و نمي » . دني با شيطنت چشمكي زد. كارد آشپزخانه را بر روي ميز گذاشت و به طرف او آمد
دوني چكار كني. تو بايد خيلي هم سپاسگزار باشي كه كسي تو خونه نيست و تو بدو دغدغه و شرم مي توني به طرفش بري و
اونطور كه تو اين چند سال طرح ريزي كردي، ببوسيش. تو رو ديگه شناخته ام. تو در عشق سمج تر از همه اي. يادت نرفته
«... وقتي رو كه ايوان اينجا بود، تو جلوي همه گستاخانه رفتار مي كردي؟ مخصوصاً اون شبي كه نذاشتي براي خوردن شام
«. اوه دني، كافيه. يادآوري اون روزها حالا ديگه چه ضرورتي داره؟ هر چي بود گذشته » . هانا دستش را كشيد
البته كه گذشته. تو اين چند سالي كه ايوان اينجا نبوده، شرم و حياي دخترونه ات برگشته و من يقين دارم ظرف مدت كمي »
«. اونم برطرف ميشه
«. بس كن. اون الان مي رسه » . هانا بازوي دني را گرفت و به شدت تكان داد
هورا، يادم اومد چكار بايد بكني. از مخفيگاهت استفاده كن. قرار بود اگه روزي ايوان » . فكري به سرعت از مغز دني گذشت
«. به سراغت اومد، اونجا مخفي شي. اين بهترين فرصته. اون بايد با جستجوي تو، موفق به ديدنت بشه
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن