بیگانه



ترجمه: جلال آل احمد

فصل دوم

من « بی حسی و بی قیدی نشان داده ام » بعد به من گفت: «ملتفت هستید ، از اینکه این مطلب را از شما می
پرسم ناراحت می شوم . ولی مطلب خیلی مهم است . و اگر من نتوانم چیزی برای جواب گفتن به این مطلب بیابم ،
دلیل بزرگی برای اتهام به شمار خواهد رفت» میخواست به او کمک کنم . از من پرسید آیا آن روز اندوهگین بودم ؟
این سئوال مرا بسیار متعجب ساخت و به نظرم رسید که اگر همچو سئوالی را من مطرح کرده بودم بسیار ناراحت می
شدم . با وجود این به او جواب دادم که عادت از خود پرسیدن را مدتی است از دست داده ام و برایم دشوار است که از
این مطلب چیزی بگویم . بی شک مادرم را خیلی دوست میداشتم . ولی این مطلب چیزی را بیان نمی کرد . آدمهای
سالم کم و بیش ، مرگ کسانی را که دوست می داشته اند آرزو می کرده اند . اینجا ، وکیل ، کلامم را قطع کرد و
خیلی عصبانی به نظر آمد . از من قول گرفت که این جمله را نه در محکمه . نه نزد رئیس دادگاه ، بر زبان نیاورم . با
وجود این ، برایش توضیح دادم که فطرت من طوریست که اغلب احتیاجات جسمانی ام احساساتم را مختل می سازد
. روزی که مادرم را بخاک می سپردم ، خیلی خسته بودم و خوابم می آمد . به قسمی که از آنچه می گذشت چیزی
به خاطرم نمانده . آنچه که یقیناً می توانستم بگویم ، این بود که ترجیح می دادم مادرم نمرده باشد . اما وکیلم قیافه
رضایت آمیزی نداشت به من گفت:«. این کافی نیست »
به فکر فرورفت . پرسید آیا می توانم بگویم که در آن روز بر احساسات طبیعی ام مسلط بوده ام ؟ جواب دادم :
«. نه ، چون این طور نبود » به طرز عجیبی به من نگاه کرد ؛ مثل اینکه تنفر او را اندکی بر می انگیختم . تقریباً با
موذی گری به من گفت که به هر صورت مدیر و کارمندان نوانخانه به عنوان شاهد به اظهارات من گوش خواهند داد
و «. این موضوع می تواند موقعیت بسیار بدی برای من ایجاد کند »به او خاطر نشان ساختم که این داستان هیچ
ارتباطی با کار من ندارد ، اما او فقط جواب داد که پیداست من هرگز آشنائی با دستگاه دادگستری نداشته ام .
بعد با حالتی خشمگین رفت . می خواست نگاهش دارم ، و به او بفهمانم که من نه از لحاظ اینکه بهتر از من
دفاع کند ، بلکه طبیعۀ همدردی او را نسبت به خودم می خواهم ! مخصوصاً که می دیدم او را ناراحت کرده ام . او
حرف مرا درک نمی کرد و از این رو کمی از من بدش می آمد . مایل بودم به او ثابت کنم که من هم مثل همه مردم
، مطلقاً مثل همه مردم ، اما همه این مطالب حقیقۀ فایده ای در بر نداشت و من از روی تنبلی از گفتن این مطالب
چشم پوشیدم .
کمی بعد ، باز مرا نزد قاضی بازپرس راهنمائی کردند . دو ساعت بعد از ظهر بود . و این دفعه دفترش غرق در
نوری بود که پرده های نازک چیزی از شدت آن نمی کاستند . خیلی گرم بود . مرا نشاند و با تشریفات زیاد به من
اعلام داشت که وکیلم « به علت حادثه غیر مترقبی » نیامده است . و دراین صورت من حق دارم که به سؤالات او
جواب ندهم و منتظر بشوم که وکیلم حاضر شود ولی من گفتم ، به تنهائی هم می توانم جواب بدهم . او با انگشت
دکمه روی میزش را فشار داد . منشی جوانی وارد شد و تقریباً پشت سر من قرار گرفت .
دو نفری در صندلیهای خودمان کاملاً فرورفتیم . بازپرسی شروع شد . ابتدا به من گفت اینطور پیداست که شما
آدمی کم حرف و سر به تو هستید . و در این باره نظر مرا خواست بداند . جواب دادم: «علتش اینست که هیچوقت
چیز مهمی ندارم که بگویم . در این صورت خاموش می مانم.» مثل بار اول خندید و اقرار کرد که بهترین دلیل
همین است . و افزود:« . وانگهی این موضوع هیچ اهمیتی ندارد »و خاموش شد ، به من نگاه کرد و ناگهان بلند شد
برای اینکه این مطلب را تند به من بگوید:«. آنچه که برای من جالب است ، خود شما هستید » منظور وی را از
گفتن این مطلب درست نفهمیدم و جوابی ندادم . افزود که:«در کار شما چیزهائی وجود دارد که از نظر من پوشیده
است . من مطمئنم که شما در درک کردن آنها به من کمک خواهید کرد.»گفتم قضایا بسیار ساده است . وادارم کرد
که دوباره وقایع آن روز را شرح دهم . من برای او آنچه را که پیش از آن هم گفته بودم بطور خلاصه دوباره حکایت
کردم : ریمون کناره دریا ، آب تنی ، زدو خورد ، بازکناره ، چشمه کوچک آفتاب و پنج گلوله هفت تیر . در هر جمله او
. می گفت ، بسیار خوب ، بسیار خوب.»وقتی که به جسد افتاده رسیدم حرفم را با گفتن کلمه« خوب »تأئید کرد .
من از اینگونه تکرار یک حکایت تنها ، خسته شده بودم و به نظرم می آمد که هرگز اینقدر حرف نزده بودم .
پس از اندکی سکوت ، بلند شد و گفت می خواهد به من کمک کند ، چون من جلب توجه وی را کرده ام و به
یاری خدا کاری برایم انجام خواهد داد . اما قبلاً ، بازهم می خواست سؤالاتی از من بکند . بی مقدمه ، از من پرسید
بله مثل همه مردم ، و منشی که تا این موقع مرتباً ماشین نویسی میکرد ، » ، که مادرم را دوست می داشتم. گفتم
مثل اینکه اشتباه ماشین زد . چون که از کار بازایستاد و مجبور شد که به عقب برگردد . باز هم بی هیچ دلیل ظاهری
، قاضی از من پرسید آیا پنج گلوله هفت تیر را پشت سر هم خالی کرده ام : کمی فکر کردم و توضیح دادم که ابتدا
اولی را رها کردم و ، پس از چند ثانیه ، چهار تای دیگر را . آنگاه او گفت «برای چه میان اولین و دومین ضربه
تأمل کردید؟»من یک دفعه دیگر منظره کناره گداخته در نظرم مجسم شد و سوزش آفتاب را روی پیشانی ام حس
کردم . در مدت سکوتی که پس از آن برقرار شد قاضی قیافه مضطربی داشت نشست . انگشتان خود را میان موهای
سرش فرو برد . آرنجهایش را روی میز قرار داد و با حالت عجیبی به طرف من خم شد:«برای چه ، برای چه به
جسدی که بر روی زمین افتاده بود تیر خالی کردید؟»بازهم در اینجا ندانستم چه جوابی بدهم . قاضی دستهایش را
روی پیشانیش کشید و سؤالش را با لحنی اندکی تغییر یافته تکرار کرد:«؟ برای چه ؟ باید به من بگوئید برای چه »
و من همینطور ساکت بودم .