برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تاببينمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است..
مدیر بازنشسته
برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تاببينمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است..
مدیر بازنشسته
گم کرده ام تو را
نیستی
و من خوب می دانم
این دل گرفته هر چقدر هم ببارد
نه خزان تنهایی ام
می شود بهار
نه لوت سینه ام
لاله زار
و نه یأس واژه های ذهنم
یاس سپید!
اما
بغض می شوم
ببارم
شاید به کنج آسمان دلم
پیدا شوی
رنگین کمانم!
مدیر بازنشسته
آرام آرام،
آرام تر از تمام آرامه های کودکیم آمدی؛
و آرامشم را خط خطی کردی؛
و بعد
آرام رفتی؛
وهیچ نفهمیدی
درتمام این لحظه های آرام چه اضطرابی درمن موج می زد!
کاش یک لحظه،
جرات خواندن ناآرامی چشم هایم را
داشتی!
کاش یک لحظه،
جرات بر هم زدن آرامشت را
داشتم!
مدیر بازنشسته
شكست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
درون هاله ای از اشك مانده سر گردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی
مدیر بازنشسته
دلم
برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را ،
نثار من می كرد
کسی که بی من ماند
کسی که با من نيست
كسي .......دگر
كافيست
مدیر بازنشسته
کسی در باد می خواند
تو را تا اوج می خواهم
برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم
د لم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم
تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم..
مدیر بازنشسته
بعد از آنکه
شب آمد و شب رفت ...
ستاره ای در دستهایت گذاشتم و گفتم:
«یادم تو را برای همیشه فراموش!»
به خودم که آمدم، دیدم
هم تو رفته ای و هم آن ستاره را از دست داده ام !
حالا ...
هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره بی آسمان می روم
کمتر به دستهای تو می رسم ...!
مدیر بازنشسته
غرق در حیرتم از اینکه چرا؟؟
مانده ام زنده هنوز...
گاهگاهی که دلم می گیرد ، پیش خود می گویم
آنکه جانم را سوخت، یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور ، اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی ،لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا ، دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق ، قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما ، همچنان روز نخست ، تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
(آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش)
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی ست ، آتش سرکش و سوزنده هنوز
مدیر بازنشسته
دلتنگم وتنها...
کاش پاره ابری میشد دلم
و مهربانی می بارید
و نگاهم را با نگاهش آشتی می داد
آه که دوستت دارم چه کلام کاملی ست
و من دلم چقدر تنگ دوست داشتنه...
مدیر بازنشسته
می خندم !
دیگر تب هم ندارم
داغ هم نیستم
دیگر به یاد تو هم نیستم
سرد شده ام
سرد سرد ...
می ترسم
شاید دق کرده ام
کسی چه می داند !!!