کدام راه است
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا...
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرند...
مدیر بازنشسته
کدام راه است
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا...
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرند...
مدیر بازنشسته
ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند.
تا بداني "بي تو" چه مي کشم.
کاش قاصدک اين پيغام را به تو ميرساند که اميد و آرزوهايم بي تو
آهسته آهسته در حال فرو ريختن است
مدیر بازنشسته
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگریز جوانه چه می کنید؟
مدیر بازنشسته
کاش وقت دگری او می مرد ، دردا ، دردا
سخن از مرگ زمان دگری می شد گفت : فردا ، فردا
پله های روز ها را نرم و لغزان می خزیم ،
بار مرگ ناگزیری را به آخر می بریم .
این همه دیروز هایی کر پی هم بوده اند ،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند .
زندگی ، ای شمع کوچک ! شعله ات پاینده نیست ،
تا رسد صبحی ز ره ، نورت به شب زاینده نیست .
زندگی یک سایه ی لغزنده است ،
زندگی بازیگری بازنده ست :
اضطرابش روی صحنه آشکار ،
ساعتی دیگر نماند بر قرار .
زندگی چون قصه ی دیوانه ای ست ،
پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای ست .
مدیر بازنشسته
سکانس ِ آخر وجودم
بد جور بوی زندگی می دهد
.
.
.
می خواهم بخوابم
صعود نزدیک است
حصاری نیست
دیواری نیست
...
می خواهم
بخوابم
.
.
.
اگر چه
...
ماه با چراغ های خاموش کاری ندارد...
مدیر بازنشسته
اين روزها دچار سرگيجه ام!
تلخ تر از تلخ.......
زود مي رنجم.....
انگار گم شده ام در دنياي غريب
همسايگان دور دست...
ميترسم،ميترسم،ميترسم......
چه اعتراف سنگيني....
شايد لحظه ي کوچ من فرا رسيده!
دلم هواي سردي غربت دارد.......
مدیر بازنشسته
به ساعتــــــــ من تو تمـــام قـــــرارها را نیامده ایــــــــــــكــــــــــدام نصف النهار را از قلـــم انداختهــــــ امــــــــ ؟
قرار روزهــــــای بی قــــــراری امـــــــــ
كجـــــای اسمـــــان ببینمتــــــــ ؟
.
.
من از جستجـــــوی زمین خستـــــه امــــــ . .
مدیر بازنشسته
خسته ام !
خسته .......خسته
از خستگي با قطره هاي اشك خويش دوش گرفتم
آهي كشيدم .......... آه
شانه اي نبود به آن تكيه كنم
به ديوار اتاقم خيره شدم
و ..... يادم رفت .
مدیر بازنشسته
خیلی خسته تر از اونم که بتونم نبودنت رو به همه بفهمونم
خسته تر از اونی که بتونم نبودنت رو باور کنم
من هنوز هم تنهاترینم
و این فقط دستای توست که میتونه
من رو از این تنهایی نجات بده
من
من
من
نمیتونم تنهایی خودمو باور کنم
چون
هنوز نمیدونم گناه من چی بود؟
واقعا نمیدونم گناه من چی بود؟
کاربر سایت
فراموش
نه اینطوری نمیتونیم که با همدیگه ما باشیم
توی فال تو من نیستم باید از هم جدا باشیم
خودت خواستی که اینجوری فراموش شه نگاه تو
نگو تقصیره کی بوده که رفتن شد گناه تو
همون روزی که تو رفتی تموم عشق من مُردش
دوباره اومدی چی شه دلت این بازیو بُردش
مهم نیستش که من باختم پی هر باخت بردن هست
مهم اینه که فهمیدم درو روی تو باید بست
نمیگم عاشقم نیستی یا عشقت رو هوس بوده
ولی اینو نگو عشقم که عشق واسه تو بس بوده
تو خوب دیدی که باریدم که نالیدم که برگردی
تو برگشتی ولی این بار منو هیچوقت نفهمیدی
نفهمیدی که من خواستم برم تا که تو خوشبخت شی
نگو رفتی تو از قلبم سپردی قلبتو به کی
منو تو تازه فهمیدم دعامون بی اثر بوده
توی این قصه انگاری خدا هم بی خبر بوده
من و تو مال هم نیستیم فقط خواستیم که پیدا شیم
تو سهمت مال من نیستش باید از هم جدا باشیم
توی این قصه انگاری یه درد مشترک داری
تو سهم هر کیم باشی روی قلبت ترک داری
برو از قلب من بیرون بگو این دست تقدیره
واسه عاشق شدن از نو نگو عشقم که این دیره
منم میرم از این بازی که با دردام هم آغوش شم
تموم آرزوم اینه که تو قلبت فراموش شم.
شاعــر:مهدی جبـــاری
تـــونمـی دانی امـا خـدایت مـی دانـد نمی تــوانم فــراموشت کنــم..