كاش گفته بودي
موج نگاهت از درياي هوس برميخيزد
تا تن به تو بسپارم
نه دل!
------------------
امشب دلم را به مزايده گذاشته ام
تا خريدار واقعيش پيدا شود...
قيمت پايه ام
يك نگاه ...!!!
کاربر سایت
كاش گفته بودي
موج نگاهت از درياي هوس برميخيزد
تا تن به تو بسپارم
نه دل!
------------------
امشب دلم را به مزايده گذاشته ام
تا خريدار واقعيش پيدا شود...
قيمت پايه ام
يك نگاه ...!!!
مدیر بازنشسته
به سلامتي تنها چيزي كه يه رابطه رو قشنگ مي كنه!
اعــــــــــــــــتمـــاد
که بیشتر ازچشام بهت اعتماد دارم
مدیر بازنشسته
دلم گرفته بود ، آن لحظه دلم هوای آغوشش کرده بود
تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم ، در آن لحظه تنها او را میخواستم در کنارم
مدیر بازنشسته
قتی كه دوست داشتنت زیباست
مثل خیال آبی نیلوفر
در باغ باژگونه تالاب؛
و مثل جشن سرخ شقایقها
در بامداد روشن
وقتی كه میخوانند
مرغان آبزی
آواز رودها را؛
آنگاه میبینم،
بیدار ـ خواب شادی دیدار؛
گیسوی باد را كه پریشان است
و مرگ عاشقانه ماهیها را
در چشمههای كوچك بارانی...
هر روز عصرها
وقت طلوع ساعت دیواری
و ازدحام مردم مبهوت،
گم میشوم در آن سوی تاریكی؛
در سایه بلند خیابانها
گم میشوم
كه باز ببینم،
بیدار ـ خواب شادی دیدار؛
آن لحظههای روشن زیبا را
وقتی كه دوست داشتنت زیباست؛
مثل خیال آبی نیلوفر...
مدیر بازنشسته
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
مدیر بازنشسته
خدانگهدار عزیزم
اما نمی شه باورم
توی چشام نگاه نکن
این لحظه های آخرم
آخه چطور دلم بیاد
چشماتو گریون ببینم
میرم ولی اینو بدون
چشم انتظارت می شینم
میرم ولی گریه نکن
نذار از عشقت بمیرم
شاید تو اوج بی کسی
با عکست آروم بگیرم
میرم ولی بدون یکی
خیلی تو رو دوستت داره
یکی که از دوری تو
سر به بیایون میذاره
مدیر بازنشسته
خوشبختی ام را گم گرده ام
توی کوله پشتی دوران 17 سالگی
لای کتابهای نخوانده دبیرستان
کنار باجه تلفنی که مهربانتر از هر همراه اول و آخری بود
و تمام کسانش در دسترس
و شاید پشت نگاه تو که یادم نیست در کدام اصلی یا فرعی گمت کردم
اصلا چه فرقی میکند !!؟
بازی کسل کننده ایست خوشبختی
میخواهم از اینجا تا تمام زندگیم را آدامس بجوم
و گاهی پوزخند به هر آنچه که شما خوشبختی می نامیدش
مدیر بازنشسته
تورا میشناسم
دلت که میگیرد
باران را در چشمانت قاب میکنی
وقتی میخندی
خورشید بر دلم میتابد
تورا میشناسم
که ستاره هارا بغل میکنی
و ماه را جرعه جرعه مینوشی
اه چقدر تنگ است دلم برایت
دریا پر از مهتاب بود
ان لحظه که از من جدا شدی
راستی به یاد داری؟
گفتی هنگام باران می ایی؟
کجایی عزیزکم؟
در هجوم رگبار چشمانم؟
مدیر بازنشسته
ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز
شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز
ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز
پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز
قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز
مدیر بازنشسته
عجب حالي را در وجود من گذاشته اي
حالي كه مرا توان گفتنش نيست
قلم در برابر نوشتنش سر تعظيم دارد
گوشي را ياراي شنيدنش نيست
حالي كه مرا با خود مي برد همچون ذره اي خاشاك
كه بوسه نسيم او را به هر كنجي مي كشاند
حالي كه فرصت تفكر را از مغز پوچ من گرفت
حال رنجورم راچگونه درمان كنم
در حالي كه نمي دانم كي و چگونه گرفتارش شدم
حالي كه حتي خودم هم نمي دانم كه دردم چيست و ناله ام از كيست
از كه بايد بنالم كه هر چه بر مغز سبك بالم فشار آوردم
دشمني چون خودم يافت نشد
خداي من فقط تو ميداني كه در وجودم چه مي گذرد ...