شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است
اما
گویا سپری شد، بی آنکه بدانم
آتش شمع چندمین سال زندگی ام را
به خاموشی سپردم
مدیر بازنشسته
شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است
اما
گویا سپری شد، بی آنکه بدانم
آتش شمع چندمین سال زندگی ام را
به خاموشی سپردم
مدیر بازنشسته
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
مدیر بازنشسته
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
مدیر بازنشسته
امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویم
امشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویم
امشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویم
امشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویم
امشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویم
امشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویم
امشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویم
امشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم
امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم
امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم
امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!
مدیر بازنشسته
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده! ستون حوادث خالیست… هنوز زنده ام بی تو! باورت میشود؟
دست خالی حکم کردم برایت!گفتم : خشت !بلکه دانه دانه جمع کنیم و خانه را بسازیم! " آس حکم " دستمان نبود ! خدا خوب ما را بُر نزده بود
بـی قـرار هـیچ قـراری نـبوده ام مـگــر قـراری کـه بـا تـو داشتـم و هـرگـز نیـامـدی.
من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند.
(حـسین پناهـی) آرتیـسته هی خـودشو جــر میده تـا بـه بـشر حـالی کنـه این هـمه بــود و نـبود بسه دیگـه یـه کـمی هم به " چه بود " فکر بکنین - یه کمی فکر بکنین اون وقتش توی سالن لیدی خانم با سگش لاس می زنه مادرش پشت سرش میزنه به صندلی که دخترش چشم نخوره.
حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست ...
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز ....
بن بســت شد اگر چه / راه رســـيــدن من .... امّــا ادامـه دارد / درجـــا دويــدن من
مدیر بازنشسته
گاه سرچشمه نور
گل های افتابگردانند
گل های افتاب گردان شدای
که با قلب هایشان دعا رابه وجود اورده اند
بابرگ هایشان بوسه های باران به هربرگ را می شمارند
وباشوروشوقشان
هرروز به سوی ابدیت پر میکشند.
مدیر بازنشسته
1. کاش من هم درون فکرهایت جاداده بودی
تااینکه اینگونه مرا بی خیال رهاو برباد داده بودی
زندگی همین است تا دوستش داری
اوتورا دوست نداردو تو برایش ارزشی نداری
من اگر از افتابم
مردمانش را میشناسم
همه از صحرا های دور
تاتوانی دوستت دارند و میخواهندت برای خود
کاش قلب من هم سنگی نبود
تااشک هایم اینقدر جاری نبود
اب شدم خسته شدم
زیر زمین جایی هست برای خالی شدنم
کاش درک کنی کاش درکم کنی برای یک لحظه
من هم میتوانم نباشم برای یک لحظه
میتوانم کلمه دوست داشتن را از یاد ببرم
میتوانم قلبم و سنگی کنم
من هروز منتظرم
منتظرم
منتظری که عاشقی نیست
کیست گفت ماه عاشق بهار نیست؟
من دیده بودم مجنون هارا
که داده بودند جان در پای لیلی هارا
خدای من ،احساسی دارم نهان
به من میگوید تو را میشناسم پنهان
کاش انکس که کمکم کرد نشان نمی داد بغش را
کاش انکس که میرفت نمیشکست بغضش را
اما انگار خستگی دیگر شده تکراری
مردم از کنار هم میگذرند سرسری
نگاه های ناشیانه به چشم ها
برانداز کردن تیپ و قیافه ها
دیگر تورابرای من نمی اورد به یاد
کاش خداهم مال من بودکه من بودم به او به یاد
گفته بود تو بندگی کن من هم مال تو
اما چه کنم چطور است عشق من مال تو
بیا بیا دریا مال من موجش مال تو
خورشيدمال من ماه مال تو
اینگونه بود تقسیم من و خدایی که هردو بودیم مال هم
تو هم بودی مال من
مدیر بازنشسته
دســت از طــلــب نــدارم تـــا کـام مــن برآيد
يــا تــن رسـد بــه جـانـان يـا جـان ز تـن برآيد
بـگـشــاى تــربــتــم را بـعــد از وفــات و بنگر
کـــز آتـــش درونـــم دود از کـــفـــن بـــرآيـــد
بـنـمــاى رخ کـه خـلـقـى والـه شوند و حيران
بـگـشــاى لــب کــه فــريــاد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نـگـرفـتـه هـيـچ کــامــى جــان از بـدن بـرآيــد
از حـسـرت دهـانــش آمـد بـه تـنــگ جـــانـــم
خـود کـام تـنـگـدسـتـان کـى زان دهـن بـرآيـد
گــويـنـد ذکــر خـيـرش در خـيـل عـشـقـبــازان
هــر جــا کــه نــام حــافــظ در انـجـمـن بـرآيـد
مدیر بازنشسته
من پر از سرشارم از خنده های رهگذران
زیر کلاهای افتابزده وکت های قیمت گران
افتاب هم انگار خونسردشده
دیگر انتظار سلام ندارد انگار میتابدهنوز از من خسته نشده
انگشت هایم را تکان میدهم سلام ای دوست
بالا می برمشان به اندازه ای که بتوانم بگویم سلامم مال اوست
لبه ی کلاه ها امروز شاد ترند
کفش های سر باز باز هم خندان ترند
بازم من زیرسایه دیوار کنار گربه ها قایمم
اجر ها هرروز خراب تر از قبل اندمن با ان ها اشنایم
خانوم های جوان هم میگذرند با کفش های براق و چشم گیر
من باصدای خنده هایشان اشنایم میخندند به اندازه ی که میدهند به من گیر
اما من اعتنایی ندارم
ازاول برای خودم هیچ وقت هیچ ادمی را نخواستم و ندارم
من چرا روزی عاشق بودم عاشق گل های کنار دیوار
اخر ان ها نمیگفتند چرا لباس هایت کثیف است نمی گفتند چرا هروز می ایی کنار دیوار
نمیگفتند هی تو دست نزن به ما دست هایت چرا پینه است
من عاشقشان بودم داستان پروانه و ماه را شنیده ای زندگی ما همان است
دامن های کوتاه وسگ های پاکوتاه
مرا نمی رنجانند حتی با دندان های تیز و کوتاه
باز هم من کنار دیوار کنار همان باغچه کوچک می ایستم
شاید زمانی ،دوباره بیاید بهارو من عشق خودرا ببینم باز می ایستم
مدیر بازنشسته
گناه من که نیست
ضربان قلبم که واسه کسی دیگه نیست
نزار رنگ دلم بازم بخوابه
مگه رنگین کمونه که رنگاش همیشه شاد بمونه
اخه عاشق شدن که دست مانیست
خودت عاشق شدی دیدی غمت نیست
تو که من رو از خودت میروندی عشقم
کجافکر کرده بودی کم میارم
کسی جز تو که چشماش رنگ اب نیست
اخه حیرونتم دست خودم نیست
میگن بازم دیدنت با یه عشق تازه
ببین عیبی نداره تو مال نمیشی تنها اخه
چرا ادمافکر میکنن خیلی زرنگن
اگه راست میگن بیان با من بجنگن
اگه دستام و خالی دیدی عشقم
نترس اخر دلم پرزعشق گلم
گل هااخه چه گناهی دارن
من عاشقم اونا چه سهمی دارن ؟
دیگه نمیخوام تو مال غیر من شی
مگه دست تو زندونی تواین قلب سنگی
بدون اینجا قضاوت میکنه دل تاهمیشه
اگه بزاری بری محکوم میشی به زندونی تا همیشه
تواین قلب یخی
تو قلب ودزدی و رفتی
هیچ حکمی به این سنگینی نمیشه ...
اخه عاشق شدن بی تووعشق تو نمیشه .