-
کاربر سایت
بخش (53)
اسم منو بهش بگين . اون منو مي شناسه . بايد فوري باهاش صحبت كنم . و بذارين يه چيزي رو بهتون بگم ، خانم
جون ، اگه بفهمم اون توي دفترشه و شما بهش نگفتين ، مي تونين كارتون رو از دست رفته تلقي كنين .
تلفن رو وصل مي كنم ، آقا .
لحظه اي بعد ، صدايي تعجب زده ، پرسيد :
جك ، چي شده ؟
كلمات شتاب زده از دهان جك خارج مي شد . دستانش خيس شده بود . انديشيد :نيو ، نيو ، مواظب باش .
او نگاهش را به مقاله ي اتل معطوف كرد و جايي را كه او يادداشت نوشته بود ، پيدا كرد :
ما آنتوني دلا سالوا رو كه مجموعه ي باريير دو پاسيفيك رو خلق كرد ، ستايش مي كنيم . " اتل نام آنتوني دلا سالوا رو
خط زده و بالايش نوشته بود : " از خالق مجموعه ي باريير دو پاسيفيك ."
پاسخ رئيس آكواريوم از آنچه هراسش را داشت ، هشدار دهنده تر بود :
شما قطعاً حق دارين . و مي دونين چي از همه عجيب تره ؟ در عرض اين دو هفته شما دومين نفري هستين كه اين
سؤال رو ازم مي كنين .
جك كه از ابتدا جواب را مي دانست ، پرسيد :
مي تونين بهم بگين نفر اول كي بوده ؟
البته . يه روزنامه نگار . اديت ... يا ترجيحاً اتل . اتل لامبستون .
***
مايلز روز خيلي شلوغي داشت . ساعت 10 تلفن زنگ زده بود . مي خواستند بدانند آيا او ظهر وقت دارد تا در مورد
پستي كه واشنگتن پيشنهاد مي كرد ، صحبت كنند ؟ او قرار ناهاري را در پلازا پذيرفته بود . در پايان بامداد ، او رفته بود
شنا كند ، در باشگاه ورزشي به قسمت ماساژ رفته و در دل خوشحال شده بود كه ماساژور به او گفته بود :
آقاي كرني ، شما دوباره روي فرم اومدين .
مايلز مي دانست كه رنگ پريدگي چهره اش از بين رفته است . اما تنها ظاهرش نبود . او احساس خوشحالي مي كرد . در
حالي كه در رختكن كراواتش را گره مي زد ، انديشيد :
شايد شصت و هشت سالم باشه ، اما هنوز بدك نيستم . وقتي منتظر آسانسور بود ، با لحني ترحم انگيز اصلاح كرد :
البته از نظر خودم هنوز بدك نيستم . شايد خانمها عقيده ي ديگه اي داشته باشن . او در حالي كه به بالاي سنترال پارك
جنوبي مي رسيد و به سمت راست به سوي خيابان پنجم و پلازا مي پيچيد ، اقرار كرد : يا دقيق تر بگم ، ممكنه زير نور
كم به نظر كيتي كانوي چندان جذاب نيام .
صرف ناهار با يك مأمور عالي رتبه ي سازمان هدفي خاص داشت . آيا او رياست آژانس مبارزه با مواد مخدر را قبول مي
كرد ؟
مايلز قول داد تا 48 ساعت ديگر پاسخ اين پرسش را بدهد .
مخاطبش گفت :
ما اميدواريم جوابتون مثبت باشه . سناتور مويني هان مطمئن به نظر ميومد .
مايلز لبخند زد :
من هيچ وقت پيت مويني هان رو ناراحت نكردم .
***
احساس آسايشي كه مايلز داشت ، با نگاهي به آپارتمانش محو شد . او پنجره ي دفترش را باز گذاشته بود و وقتي داشت
وارد اتاق مي شد ، كبوتري داخل شد ، دور چرخيد ، پرپر زد ، روي درگاه پنجره نشست و به سمت هودسون به پرواز در
آمد .
" كبوتري توي خونه ، نشونه ي مرگه ."
كلمات مادرش در گوشهايش زنگ مي زد .
مايلز خشمگين انديشيد : چرنده . بي آنكه بتواند از شر احساس نشانه اي شوم خلاص شود . او ناگهان دلش خواست با
نيو صحبت كند و فوري شماره ي مغازه را گرفت .
اوژنيا گوشي را برداشت .
اون همين الان راهي خيابان هفتم شد . مي تونم سعي كنم صداش كنم .
مايلز گفت :
نه ، مهم نيست . اما اگه تلفن زد . ممكنه بگين باهام تماس بگيره ؟
او تازه گوشي را گذاشته بود كه تلفن زنگ زد . سل بود كه او هم نگران نيو بود .
در طول نيم ساعت بعدي ، مايلز نمي دانست آيا بايد با هرب شوارتز تماس بگيرد ؟ اما براي چه ؟ نه به اين دليل كه نيو
مي رفت به عنوان شاهد عليه استيوبر احضار شود ، بلكه چون او روي كارهاي استيوبر انگشت گذاشته و باعث آغاز
تحقيق شده بود . توقيف موادي به ارزش صد ميليون دلار انگيزه اي كافي براي انتقام جويي از طرف استيوبر و دار و
دسته اش بود .
مايلز انديشيد :
شايد بتونم نيو رو راضي كنم كه همراه من به واشنگتن بياد . مسخره س . نيو كار و زندگيش تو نيويوركه .
واگر مايلز نظاره گري با استعداد بود ، درمي يافت كه حالا او جك كمپبل را در زندگي اش دارد . مايلز در حالي كه طول
و عرض دفتر را طي مي كرد ، نتيجه گرفت :
پس ، خداحافظ ، واشنگتن . تنها راهي كه برام مونده اينه كه اينجا بمونم و مواظب اون باشم .
نيو چه مي خواست . چه نه ، مايلز محافظي برايش استخدام مي كرد .
او براي حدود ساعت شش و نيم منتظر كيتي كانوي بود . به اتاقش رفت ، لباسش را در آورد ، حمام كرد و بدقت كت و
شلوار ، پيراهن و كراواتي را كه براي شام مي پوشيد ، انتخاب كرد . و در كمتر از بيست دقيقه حاضر بود . مايلز مدتها
قبل دريافته بود كه وقتي با مشكلي سخت روبروست ، كارهاي دستي تأثيري آرام كننده بر او دارد . در طول بيست دقيقه
انتظاري كه برايش باقي مانده بود . شايد مي توانست دسته ي قهوه جوشي را كه آن شب شكسته بود ، تعمير كند ؟
علي رغم ميلش ، يك بار ديگر نگاهي نگران به سوي آيينه انداخت . موهايش يكدست سفيد شده بود . اما هنوز پرپشت
بود . در خانواده اش طاس نداشتند خوب كه چه ؟ چرا مي بايست زن زيبايي كه 10 سال از او جوانتر بود ، به رئيس
پليس سابق كه قلبي نيمه جان داشت ، علاقه مند مي شد ؟
مايلز از پافشاري بر اين انديشه خودداري كرد و به تماشاي اتاق پرداخت . تختخواب سايبان دار ، گنجه ، كمد و آيينه ،
همه قديمي بودند و هديه ي ازدواج ريناتا . نگاه مايلز بر روي تخت متوقف شد و ريناتا را به ياد آورد كه به بالش ها تكيه
مي داد و مشغول شير دادن به نيو مي شد . او به آرامي مي خواند : " عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ." و با بوسه اي پيشاني
نوزاد را نوازش مي كرد .
مايلز با يادآوري هشدار سل كه گفته بود :
حسابي مواظب نيو باش .
به پايه ي تخت چنگ انداخت .خداي بزرگ نيكي گفته بود :
" مواظب همسر و دختر كوچولوت باش . "
او خود را سرزنش كرد : كافيه ! و از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت . داري مثل پيرزنهاي عصبي مي شي كه با
ديدن يه موش از جا مي پرن .
در آشپزخانه ، در ميان ظروف و قابلمه ها به دنبال قهوه جوشي گشت كه پنجشنبه ي گذشته دست سل را سوزانده بود .
مايلز آن را به دفتر برد و روي ميز گذاشت ، جعبه ابزارش را از كمد بيرون آورد و در نقش خود كه نيو آن را
« خانگي تعميركار » توصيف مي كرد، جاي گرفت .
لحظه اي بعد ، او متوجه شد كه لق شدن قهوه جوش ناشي از ايراد ساخت نيست .
مايلز شگفت زده و با صداي بلند گفت :
باور نكردنيه !
او كوشيد دقيقاً حوادث آن شب را كه دست سل سوخته بود ، به ياد آورد ...
دوشنبه صبح ، كيتي كانوي با احساس بي قراري و دلشوره اي كه مدت ها بود در خود حس نكرده بود ، از خواب
برخاست . وسوسه ي يك چرت كوتاه ديگر را به عقب راند ، لباس ورزشي اش را به تن كرد و از هفت و هشت صبح در
ريچ وود دويد . درختان حاشيه ي جاده ي پهن و زيبا به همان زودي جوانه زده بودند . هفته ي گذشته ، او در حال
دويدن در همان محل ، متوجه آن هاله ي حنايي رنگ كه بشارت دهنده ي بهار بود ، شده بود :
بهار چه به همراه مي آورد بجز بازگشت اشتياق من نسبت به تو ؟
چند روز قبل ، او در پايين خيابان غمگينانه به شوهري جوان نگريسته بود كه پشت فرمان اتومبيلش در حال ترك خانه
براي همسر و فرزندانش دست تكان مي داد . به نظرش آمده بود انگار ديروز بود كه او مايكل را در آغوش داشت و با
مايك خداحافظي مي كرد .
ديروز و سي سال پيش .
او با نزديك شدن به خانه اش با حواس پرتي به همسايه اش لبخند زد . ظهر در موزه منتظرش بودند . ساعت 4 به خانه
برمي گشت ؛ درست بموقع براي پوشيدن لباس و رفتن به نيويورك . او براي رفتن به آرايشگاه ترديد كرد و نتيجه
گرفت كه خودش بتنهايي بهتر از عهده ي اين كار برمي آيد .
مايلز كرني .
كيتي در جيبش به دنبال كليد گشت ، آن را داخل قفل كرد و نفسي عميق كشيد . دويدن خوب بود ، اما خداوندا ، او كه
ديگر 20 ساله نبود !
كيتي گنجه ي ورودي را گشود و نگاهش را به بالا دوخت ؛ به سوي كلاهي كه مايلز كرني آن را جا گذاشته بود ! شب
گذشته كه آن را پيدا كرده بود ، شك نكرده بود كه بهانه اي است براي ديدن دوباره ي او . او فصلي از كتاب خاك خوب
را به ياد آورد كه شوهر پيپش را جا مي گذاشت تا نشان دهد قصد دارد برگردد و شب را در اتاق همسرش بگذراند .
كيتي لبخندي زد ؛ به كلاه سلام كرد و رفت بالا تا حمام كند .
روز بسرعت سپري شدساعت 4/5 ، او بين دو لباس مردد بود ؛ يك پيراهن پشمي سياه با يقه ي مربع كه اندام لاغرش / .
را جلوه مي بخشيد و يك دو پيس طرحدار آبي بنفش كه گيسوان حنايي اش را زيباتر مي كرد . بالاخره دومي را
برگزيد .
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن