اسم منو بهش بگين . اون منو مي شناسه . بايد فوري باهاش صحبت كنم . و بذارين يه چيزي رو بهتون بگم ، خانم

جون ، اگه بفهمم اون توي دفترشه و شما بهش نگفتين ، مي تونين كارتون رو از دست رفته تلقي كنين .

تلفن رو وصل مي كنم ، آقا .

لحظه اي بعد ، صدايي تعجب زده ، پرسيد :

جك ، چي شده ؟

كلمات شتاب زده از دهان جك خارج مي شد . دستانش خيس شده بود . انديشيد :نيو ، نيو ، مواظب باش .

او نگاهش را به مقاله ي اتل معطوف كرد و جايي را كه او يادداشت نوشته بود ، پيدا كرد :

ما آنتوني دلا سالوا رو كه مجموعه ي باريير دو پاسيفيك رو خلق كرد ، ستايش مي كنيم . " اتل نام آنتوني دلا سالوا رو

خط زده و بالايش نوشته بود : " از خالق مجموعه ي باريير دو پاسيفيك ."

پاسخ رئيس آكواريوم از آنچه هراسش را داشت ، هشدار دهنده تر بود :

شما قطعاً حق دارين . و مي دونين چي از همه عجيب تره ؟ در عرض اين دو هفته شما دومين نفري هستين كه اين

سؤال رو ازم مي كنين .

جك كه از ابتدا جواب را مي دانست ، پرسيد :

مي تونين بهم بگين نفر اول كي بوده ؟

البته . يه روزنامه نگار . اديت ... يا ترجيحاً اتل . اتل لامبستون .

***

مايلز روز خيلي شلوغي داشت . ساعت 10 تلفن زنگ زده بود . مي خواستند بدانند آيا او ظهر وقت دارد تا در مورد

پستي كه واشنگتن پيشنهاد مي كرد ، صحبت كنند ؟ او قرار ناهاري را در پلازا پذيرفته بود . در پايان بامداد ، او رفته بود

شنا كند ، در باشگاه ورزشي به قسمت ماساژ رفته و در دل خوشحال شده بود كه ماساژور به او گفته بود :

آقاي كرني ، شما دوباره روي فرم اومدين .

مايلز مي دانست كه رنگ پريدگي چهره اش از بين رفته است . اما تنها ظاهرش نبود . او احساس خوشحالي مي كرد . در

حالي كه در رختكن كراواتش را گره مي زد ، انديشيد :

شايد شصت و هشت سالم باشه ، اما هنوز بدك نيستم . وقتي منتظر آسانسور بود ، با لحني ترحم انگيز اصلاح كرد :

البته از نظر خودم هنوز بدك نيستم . شايد خانمها عقيده ي ديگه اي داشته باشن . او در حالي كه به بالاي سنترال پارك

جنوبي مي رسيد و به سمت راست به سوي خيابان پنجم و پلازا مي پيچيد ، اقرار كرد : يا دقيق تر بگم ، ممكنه زير نور

كم به نظر كيتي كانوي چندان جذاب نيام .

صرف ناهار با يك مأمور عالي رتبه ي سازمان هدفي خاص داشت . آيا او رياست آژانس مبارزه با مواد مخدر را قبول مي

كرد ؟

مايلز قول داد تا 48 ساعت ديگر پاسخ اين پرسش را بدهد .

مخاطبش گفت :

ما اميدواريم جوابتون مثبت باشه . سناتور مويني هان مطمئن به نظر ميومد .

مايلز لبخند زد :

من هيچ وقت پيت مويني هان رو ناراحت نكردم .

***

احساس آسايشي كه مايلز داشت ، با نگاهي به آپارتمانش محو شد . او پنجره ي دفترش را باز گذاشته بود و وقتي داشت

وارد اتاق مي شد ، كبوتري داخل شد ، دور چرخيد ، پرپر زد ، روي درگاه پنجره نشست و به سمت هودسون به پرواز در

آمد .

" كبوتري توي خونه ، نشونه ي مرگه ."

كلمات مادرش در گوشهايش زنگ مي زد .

مايلز خشمگين انديشيد : چرنده . بي آنكه بتواند از شر احساس نشانه اي شوم خلاص شود . او ناگهان دلش خواست با

نيو صحبت كند و فوري شماره ي مغازه را گرفت .

اوژنيا گوشي را برداشت .

اون همين الان راهي خيابان هفتم شد . مي تونم سعي كنم صداش كنم .

مايلز گفت :

نه ، مهم نيست . اما اگه تلفن زد . ممكنه بگين باهام تماس بگيره ؟

او تازه گوشي را گذاشته بود كه تلفن زنگ زد . سل بود كه او هم نگران نيو بود .

در طول نيم ساعت بعدي ، مايلز نمي دانست آيا بايد با هرب شوارتز تماس بگيرد ؟ اما براي چه ؟ نه به اين دليل كه نيو

مي رفت به عنوان شاهد عليه استيوبر احضار شود ، بلكه چون او روي كارهاي استيوبر انگشت گذاشته و باعث آغاز

تحقيق شده بود . توقيف موادي به ارزش صد ميليون دلار انگيزه اي كافي براي انتقام جويي از طرف استيوبر و دار و

دسته اش بود .

مايلز انديشيد :

شايد بتونم نيو رو راضي كنم كه همراه من به واشنگتن بياد . مسخره س . نيو كار و زندگيش تو نيويوركه .

واگر مايلز نظاره گري با استعداد بود ، درمي يافت كه حالا او جك كمپبل را در زندگي اش دارد . مايلز در حالي كه طول

و عرض دفتر را طي مي كرد ، نتيجه گرفت :

پس ، خداحافظ ، واشنگتن . تنها راهي كه برام مونده اينه كه اينجا بمونم و مواظب اون باشم .

نيو چه مي خواست . چه نه ، مايلز محافظي برايش استخدام مي كرد .

او براي حدود ساعت شش و نيم منتظر كيتي كانوي بود . به اتاقش رفت ، لباسش را در آورد ، حمام كرد و بدقت كت و

شلوار ، پيراهن و كراواتي را كه براي شام مي پوشيد ، انتخاب كرد . و در كمتر از بيست دقيقه حاضر بود . مايلز مدتها

قبل دريافته بود كه وقتي با مشكلي سخت روبروست ، كارهاي دستي تأثيري آرام كننده بر او دارد . در طول بيست دقيقه

انتظاري كه برايش باقي مانده بود . شايد مي توانست دسته ي قهوه جوشي را كه آن شب شكسته بود ، تعمير كند ؟

علي رغم ميلش ، يك بار ديگر نگاهي نگران به سوي آيينه انداخت . موهايش يكدست سفيد شده بود . اما هنوز پرپشت

بود . در خانواده اش طاس نداشتند خوب كه چه ؟ چرا مي بايست زن زيبايي كه 10 سال از او جوانتر بود ، به رئيس

پليس سابق كه قلبي نيمه جان داشت ، علاقه مند مي شد ؟

مايلز از پافشاري بر اين انديشه خودداري كرد و به تماشاي اتاق پرداخت . تختخواب سايبان دار ، گنجه ، كمد و آيينه ،

همه قديمي بودند و هديه ي ازدواج ريناتا . نگاه مايلز بر روي تخت متوقف شد و ريناتا را به ياد آورد كه به بالش ها تكيه

مي داد و مشغول شير دادن به نيو مي شد . او به آرامي مي خواند : " عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ." و با بوسه اي پيشاني

نوزاد را نوازش مي كرد .

مايلز با يادآوري هشدار سل كه گفته بود :

حسابي مواظب نيو باش .

به پايه ي تخت چنگ انداخت .خداي بزرگ نيكي گفته بود :

" مواظب همسر و دختر كوچولوت باش . "

او خود را سرزنش كرد : كافيه ! و از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت . داري مثل پيرزنهاي عصبي مي شي كه با

ديدن يه موش از جا مي پرن .

در آشپزخانه ، در ميان ظروف و قابلمه ها به دنبال قهوه جوشي گشت كه پنجشنبه ي گذشته دست سل را سوزانده بود .

مايلز آن را به دفتر برد و روي ميز گذاشت ، جعبه ابزارش را از كمد بيرون آورد و در نقش خود كه نيو آن را

« خانگي تعميركار » توصيف مي كرد، جاي گرفت .

لحظه اي بعد ، او متوجه شد كه لق شدن قهوه جوش ناشي از ايراد ساخت نيست .

مايلز شگفت زده و با صداي بلند گفت :

باور نكردنيه !

او كوشيد دقيقاً حوادث آن شب را كه دست سل سوخته بود ، به ياد آورد ...

دوشنبه صبح ، كيتي كانوي با احساس بي قراري و دلشوره اي كه مدت ها بود در خود حس نكرده بود ، از خواب

برخاست . وسوسه ي يك چرت كوتاه ديگر را به عقب راند ، لباس ورزشي اش را به تن كرد و از هفت و هشت صبح در

ريچ وود دويد . درختان حاشيه ي جاده ي پهن و زيبا به همان زودي جوانه زده بودند . هفته ي گذشته ، او در حال

دويدن در همان محل ، متوجه آن هاله ي حنايي رنگ كه بشارت دهنده ي بهار بود ، شده بود :

بهار چه به همراه مي آورد بجز بازگشت اشتياق من نسبت به تو ؟

چند روز قبل ، او در پايين خيابان غمگينانه به شوهري جوان نگريسته بود كه پشت فرمان اتومبيلش در حال ترك خانه

براي همسر و فرزندانش دست تكان مي داد . به نظرش آمده بود انگار ديروز بود كه او مايكل را در آغوش داشت و با

مايك خداحافظي مي كرد .

ديروز و سي سال پيش .

او با نزديك شدن به خانه اش با حواس پرتي به همسايه اش لبخند زد . ظهر در موزه منتظرش بودند . ساعت 4 به خانه

برمي گشت ؛ درست بموقع براي پوشيدن لباس و رفتن به نيويورك . او براي رفتن به آرايشگاه ترديد كرد و نتيجه

گرفت كه خودش بتنهايي بهتر از عهده ي اين كار برمي آيد .

مايلز كرني .

كيتي در جيبش به دنبال كليد گشت ، آن را داخل قفل كرد و نفسي عميق كشيد . دويدن خوب بود ، اما خداوندا ، او كه

ديگر 20 ساله نبود !

كيتي گنجه ي ورودي را گشود و نگاهش را به بالا دوخت ؛ به سوي كلاهي كه مايلز كرني آن را جا گذاشته بود ! شب

گذشته كه آن را پيدا كرده بود ، شك نكرده بود كه بهانه اي است براي ديدن دوباره ي او . او فصلي از كتاب خاك خوب

را به ياد آورد كه شوهر پيپش را جا مي گذاشت تا نشان دهد قصد دارد برگردد و شب را در اتاق همسرش بگذراند .

كيتي لبخندي زد ؛ به كلاه سلام كرد و رفت بالا تا حمام كند .

روز بسرعت سپري شدساعت 4/5 ، او بين دو لباس مردد بود ؛ يك پيراهن پشمي سياه با يقه ي مربع كه اندام لاغرش / .

را جلوه مي بخشيد و يك دو پيس طرحدار آبي بنفش كه گيسوان حنايي اش را زيباتر مي كرد . بالاخره دومي را

برگزيد .