صفحه 6 از 6 نخستنخست 123456
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 59 , از مجموع 59

موضوع: رومان بخواب زيباي من

  1. #51
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (50)

    راننده ويتنامي بود . او با سر حركتي به نشانه ي بي اعتنايي كرد و ماهرانه از جلوي يك اتوبوس پيچيد تا در سمت چپ

    وارد خيابان مديسون شود ، و از آنجا به سمت خيابان 85 رفت . دني در گوشه اي كز كرده و سرش را پايين انداخته بود

    . او نمي خواست راننده از آينه ي اتومبيل او را ببيند . تنها تذكر مرد اين بود :

    همه ديوونه شدن . اگه گوز خرگوش هم فروش داشت ، اونو هم مي دزديدن .

    دني به تلخي متوجه شد كه انگليسي مرد ويتنامي عالي است .

    در كنج خيابان هفتم و سي و ششم ، تاكسييي كه آنان تعقيبش مي كردند از چراغ راهنما عبور كرد و آنان شاهد ناپديد

    شدن آن بودند .

    راننده عذرخواهي كرد :

    متأسفم .

    دني مي دانست كه نيو احتمالاً در تقاطع بعدي يا يكي بعد از آن پياده خواهد شد و بي شك تاكسي او در ترافيك از

    سرعتش مي كاست .

    اگه مي خوان منو بيرون كنن ، خوب بكنن . من واقعاً سعي خودمو كردم .

    او پول تاكسي را پرداخت و بي قيدانه به سمت شمال دور شد . با نيم نگاهي از گوشه ي چشم ، ديد كه تاكسي حركت

    كرد و در خيابان هفتم پايين رفت .

    طبق معمول ، گردباد مفرط محله ي لباس فروشي ها ، خيابان را در بر گرفته بود . كاميون ها خالي مي كردند ، دوبله مي

    ايستادند و تقريباً بكل رفت و آمد را مختل مي كردند ؛ كالابر ها بي توجه به جمعيت و اتومبيل ها چرخ هاي لباس پر از

    پوشاك را هل مي دادند . صداي جيغ بوق ها مي آمد . زنان و مرداني كه آخرين مد لباس ها را پوشيده بودند ، پياده روها

    را طي مي كردند و هيجان زده حرف مي زدند ، بي آنكه در قيد تلاطم و موانع اطرافشان باشند .

    دني رضايتمندانه انديشيد :

    يه جاي دبش واسه آدمكشي .

    در نيمه راه ، تاكسي را ديد كه نزديك پياده رو ايستاد و نيو كرني از آن پياده شد . پيش از آنكه بتواند به او نزديك شود

    ، نيو وارد يك ساختمان شد . دني در آن سوي خيابان در پناه يك كاميون بزرگ ، پست مراقبت خود را از سر گرفت . با

    خود زمزمه كرد :

    علاوه بر لباس هاي شيك ، بهتره يه تابوت هم براي خودت سفارش بدي ، نيو .

    ***

    جيم گرين در 30 سالگي به مقام بازرسي ترفيع يافته بود . سرعتش در تجزيه و تحليل يك موقعيت و انتخاب غريزي

    عملكردي مناسب ، اعتماد بالا دست هايش را نسبت به او جلب كرده بود .

    اكنون مأموريت خسته كننده اما حساس مراقبت از تختي در بيمارستان را كه كارآگاه ويتال در آن آرميده بود ، به او

    محول كرده بودند .

    كار چندان مطلوبي نبود . اگر توني در يك اتاق خصوصي بود ، جيم مي توانست پشت در اتاقش كشيك بدهد . اما در

    بخش مراقبت هاي ويژه او مجبور بود در دفتر پرستاران بماند . در آنجا هشت ساعت پياپي در ميان نمايشگرهايي كه

    زنگ خطر مي زدند و كاركناني كه براي عقب راندن مرگ شتاب مي كردند ، با ناپايداري زندگي مواجه مي شد .

    توني لاغر و متوسط القامه كمترين جاي ممكن را در آن فضاي محبوس مي گرفت ، به طوري كه پس از 4 روز ، عاقبت

    پرستارها او را همچون يكي از وسايل تزئيني به حساب مي آوردند . و به نظر مي رسيد كه آنان نسبت به پليس جواني كه

    با تمام قوا براي زنده ماندن مي جنگيد ، نگراني خاصي نشان مي دهند .

    جيم مي دانست بايد خيلي دل داشته باشي تا داخل گروهي تبه كار رخنه كني ، با قاتلان بي رحم سر يك ميز بنشيني و

    هر لحظه بداني كه ممكن است هويتت فاش شود . او مي دانست كه از دستور كشتن نيو كرني توسط نيكي سپتي در

    هراس بودند و وقتي توني موفق شده بود زمزمه كند :

    نيكي ... قراردادي وجود نداره ، نيو كرني ...

    همه آرامش يافته بودند .

    جيم سر پست بود كه رئيس پليس همراه مايلز كرني به بيمارستان آمده و او افتخار فشردن دست كرني را بدست آورده

    بود .

    كرني افسانه اي بالاترين سمت را دارا بود . لابد او پس از مرگ همسرش از اين انديشه كه سپتي ممكن است به دخترش

    حمله كند ، روده هايش درهم پيچيده بود .

    رئيس پليس گفته بود :

    مادر توني تصور مي كنه كه پسرش سعي داره چيزي به ما بگه .

    پرستارها دستور داشتند بمحض اينكه شرايط توني براي حرف زدن مناسب شود ، جيم را خبر كنند .

    اين اتفاق دوشنبه ساعت 4 بعدازظهر رخ داد . والدين توني تازه آنجا را ترك كرده بودند و در چهره هاي خسته شان

    برقي از اميد مي درخشيد . اگر حادثه اييش نمي آمد ، توني از خطر دور مي ماند . پرستار به سراغ جيم آمد . جيم از

    پشت شيشه به توني نگريست و سپس وقتي پرستار به او اشاره كرد ، فوراً داخل شد .

    گلوكز قطره قطره وارد بازوي توني مي شد و لوله هايي كه به حفره هاي بيني اش وصل بود ، اكسيژن را به او مي دميد .

    او لبانش را حركت داد و كلمه اي زمزمه كرد .

    پرستار به جيم گفت :

    اون اسم خودش رو تلفظ مي كنه .

    را شنيد ، سپس « كرني » جيم سرش را تكان داد ، خم شد و گوشش را روي لبان او گذاشت . او كلمه ي

    یک « ني » ضعيف .

    او دست ويتال را لمس كرد .

    توني ، من پليسم . تو گفتي نيو كرني ، درسته ؟ اگه درست ميگم دستم رو فشار بده .

    فشاري ضعيف در كف دستش به او جواب داد .

    جيم ادامه داد :

    ...توني ، وقتي رسيده بودي اينجا ، سعي مي كردي در مورد يه قرارداد حرف بزني . اين چيزيه كه مي خواي به ما بگي ؟

    پرستار اعتراض كرد :

    شما مريض رو خسته مي كنين .

    جيم نگاهي كوتاه به او انداخت :

    اون پليسه ، يكي از بهترينها . اگه اون بتونه چيزي رو كه مي خواد به ما بگه ، حالش بهتر ميشه .

    سپس سؤالش را در گوش ويتال تكرار كرد ، و دوباره يك فشار نامحسوس دست .

    خيلي خوب تو مي خواي يه چيزي در مورد نيو كرني و قرارداد به ما بگي .

    جيم بسرعت در خاطرش به دنبال كلماتي گشت كه ويتال روز بستري شدنش در بيمارستان گفته بود :

    توني ، تو گفته بودي نيكي ، قراردادي وجود نداره . شايد اين فقط يك قسمت از چيزي بوده كه مي خواستي بگي ؟

    انديشه اي ناگهاني از ذهن جيم گذشت كه باعث شد خشكش بزند :

    ... توني ، تو سعي داري به ما بگي كه نيكي دستور كشتن نيو كرني رو نداده ، اما يه نفر ديگه داده ؟

    لحظه اي گذشت تا دستش با تشنج گرفته شد .

    جيم خواهش كرد :

    ...توني ، سعي كن . من به لبات نگاه مي كنم . اگه مي دوني كي دستور داده بهم بگو .

    پرسشهاي آن پليس گويي از ميان تونلي به توني مي رسيد . از انديشه ي مبادله ي اين اطلاعات اضافي ، آرامشي وافر و

    مقاومت ناپذير او را در بر گرفت . حالا آن صحنه با وضوح كامل در ذهنش بود ؛ جوئي به نيكي مي گفت كه استيوبر

    دستور قتل را صادر كرده است . صدايش بيرون نمي آمد ، اما او موفق شد به آرامي لبانش را تكان بدهد و دهانش را

    جمع كند تا سيلاب« استيو »را شكل بخشد و آن را باز كند تا صداي « بر » را تلفظ كند .

    جيم بشدت او را نگاه مي كرد .

    پرستار حرفش را قطع كرد :

    گمونم كه چيزي مثل ترييو ... رو تلفظ مي كنه .

    به عقيده ي من استيوبر بود .

    مأمور آنتوني ويتال در آخرين تلاش خود پيش از فرو رفتن در خوابي نيروبخش ، دست جيم را فشرد و سرش را تكان

    داد .

    ***
    پس از خروج خشمگينانه ي داگ براون ، كارآگاهان گومز و اوبراين با يكديگر در مورد داشته هاي متفاوت اين قضيه

    آن طور كه دستگيرشان شده بود ، بحث كردند . آنان پذيرفتند كه داگ براون صرفاً آدمي رذل است ، داستانش

    غيرواقعي است ، احتمالاً از خاله اش دزدي مي كرده ؛ بهانه اش براي جواب ندادن به تلفن دروغي وقيحانه است ، و بي

    شك وقتي متوجه شده كه داستانش در مورد تهديد همزمان شده با لحظه اي كه جسد اتل را پيدا كرده اند ، دچار هراس

    شده است .

    اوبراين به صندلي اش تكيه داد و خواست پاهايش را روي ميز بگذارد ، وضعيت مورد علاقه اش براي تفكر . ميز براي

    اينكه وضعيت راحتي داشته باشد ، زيادي بلند بود و او پاهايش را روي زمين گذاشت و به جان آن اثاثيه ي پوسيده غر

    زد . سپس افزود :

    اين اتل لامبستون واقعاً روانشناس بوده . شوهرش يه هالوي شل و وارفته س ، و خواهرزاده ش دزده . اما بين اين دو

    تا آشغال ، من مي گم شوهر سابقش اونو از بين برده .

    گومز با تءمل همكارش را نگريست . او عقيده ي شخصي خودش را داشت و مي خواست كم كم آن را تحميل كند . او

    گويي همان لحظه اين فكر به ذهنش رسيده است ، گفت :

    فرض كنيم اونو توي خونه ش كشته باشن .

    اوبراين غرولندكنان پذيرفت .

    گومز ادامه داد :

    به عقيده ي تو و دوشيزه كرني ، يه نفر لباسهاي اتل رو عوض كرده ، مارك ها رو كنده و احتمالاً چمدونها و كيفش رو

    دور انداخته .

  2. #52
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (51)

    اوبراين با چشمان نيمه باز سرش را تكان داد .

    گومز حساب كرد الان وقتش است تا فرضيه اش را مطرح كند .

    مشكل اينجاس كه چرا سيموس جسد رو پنهان كرده ؟ اتفاقي اونو خيلي زود پيدا كردن ، والا اون مجبور بود مقرري

    رو به حساب اتل واريز كنه . از طرف ديگه خواهرزاده چه نفعي مي بره از اينكه جسد رو پنهان كنه و مانع هرگونه

    شناسايي بشه ؟ اگه اتل تدريجاً مي پوسيد ، اون مي بايست هفت سال صبر مي كرد تا پول و پله اي بهش برسه و قطعاً مي

    بايست كلي پول وكيل مي داد . هر كدومشون هم كه گنهكار باشن ، كلي به نفعشون بوده كه جسد پيدا بشه ، درسته ؟

    اوبراين دستش را بلند كرد :

    خيال نكن اين آشغالها مغز تو سرشونه . همين طور اونا رو ذله كن و بترسون . دير يا زود يكي از اون دو تا ميگه نمي

    خواسته اين كارو بكنه . من هنوز روي شوهره شرط مي بندم . تو پنج دلار روي خواهرزاده شرط مي بندي ؟

    زنگ تلفن مانع شد كه گومز انتخاب كند . رئيس پليس مي خواست فوراً آن دو را در دفترش ببيند . اوبراين و گومز در

    حين راندن به سوي پايين شهر كوشيدند تمام كارهايي را كه در اين قضيه به انجام رسانده بودند ، ارزيابي كنند . رئيس

    پليس شخصاً به آن رسيدگي مي كرد . آيا آنان مرتكب خطايي شده بودند ؟ ساعت چهار و ربع بود كه آنان وارد دفتر او

    شدند .

    ***

    وقتي آنان در مورد قضيه صحبت مي كردند ، هرب شوارتز گوش مي داد . كارآگاه اوبراين با اين نظريه كه سيموس مي

    توانست از قانون مصونيت موقت بهره مند شود ، به مخالفت برخاست . او محترمانه به هرب گفت :

    من از اول مطمئن بودم كه شوهر سابقش اين كارو كرده ، قربان . سه روز بهم وقت بدين تا اينو ثابت كنم .

    هرب در شرف دست انداختن عقيده ي اوبراين بود كه منشي اش وارد شد . هرب به اختصار از آنان معذرت خواست و

    به دفتر مجاور رفت و 5 دقيقه ي بعد بازگشت .

    او به آرامي گفت :

    همين الان بهم خبر دادن كه ممكنه گوردون استيوبر دستور كشتن نيو كرني رو داده باشه . ما همين الان مي ريم تا از

    اون بازجويي كنيم . نيو توجه همه رو به كارگاههاي اون جلب كرد و اين طوري باعث شروع تحقيقاتي شد كه منجر به

    توقيف محموله ي مواد شد . اين دليلي قانع كننده س .اما شايد اتل لامبستون هم از فعاليتهاي اون خبر داشته . بنابراين

    احتمال زيادي وجود داره كه استيوبر در مرگ اتل لامبستون هم دخيل باشه . مي خوام قضيه ي اين شوهر سابق رو تموم

    كنم . پيشنهاد وكيل رو قبول كنين . از همين امروز سيموس لامبستون رو به دروغ سنج بسپارين .

    ولي ...

    اوبراين حالتي را كه بر چهره ي رئيس پليس سابق نقش بست ، ديد و جمله اش را ناتمام گذاشت .يك ساعت بعد ، دو

    مرد در اتاق هاي جداگانه بازجويي مي شدند ، گوردون استيوبر كه هنوز ده ميليون دلار وجه الضمان را جور نكرده بود و

    سيموس لامبستون . وكيل استيوبر در كنارش ايستاده بود . سؤالات در دهان كارآگاه اوبراين پت پت مي كردند :

    شما از قراردادي عليه نيو كرني مطلع هستين ؟

    گوردون استيوبر كه علي رغم ساعت ها ماندن در سلول زندان موقت و سنجيدن وخامت اوضاع هنوز مرتب بود ، زد زير

    خنده :

    شوخي مي كني ؟ اما جقدر جالبه .

    در اتاق مجاور ، سيموس تحت قانون مصونيت موقت ، براي دومين بار در آن روز به دستگاه دروغ سنج سپرده شد . او

    اطمينان داشت كه آن همان دستگاه قبلي است و بخوبي هم از پس آن بر خواهد آمد . اما اين بار فرق مي كرد . چهره ي

    خشن و خصمانه ي كارآگاهان ، كوچكي خفه كننده ي اتاق و اطمينان از اينكه آنان او را مجرم به قتل مي دانند ، او را مي

    ترساند . دلداري هاي وكيلش پيت كندي هم هيچ فايده اي نداشت . اشتباه كرده بود كه آزمايش را قبول كرده بود .

    سيموس بسختي قادر بود به ساده ترين سؤالات پاسخ بدهد . وقتي به آخرين ديدارش با اتل رسيد ، احساس كرد در

    آپارتمان اوست ، قيافه ي تمسخرآلود او را مي بيند ، مي داند كه اتل از تنگدستي او لذت مي برد و هرگز او را آرام

    نخواهد گذاشت ، و خشم در درونش تلنبار شد .

    سؤال براي بار دوم تكرار شد :

    شما تل لامبستون رو هل دادين ؟

    مشت او كه بر چانه ي اتل نشست ، بشدت سر او را به عقب رانده بود .

    بله . بله .

    اون چاقو رو برداشت و سعي كرد به شما حمله كنه ؟

    نفرت در چهره ي اتل نقش بسته بود . نه تحقير بود . اتل مي دانست او آن را برمي دارد و فرياد زده بود :

    جلوت رو مي گيرم ، حيوون .

    اتل چاقو را قاپ زده و آن را به سمت او برده بود . سيموس آن را از دست او بيرون كشيده و در درگيري گونه ي او را

    بريده بود . سپس اتل نگاه او را خوانده و گفته بود :

    باشه ، باشه ، ديگه در مورد مقرري صحبت نكنيم .

    و بعد ... شما همسر سابقتون اتل لامبستون رو كشتين ؟

    سيموس چشمانش را بست .

    نه . نه ...

    ***

    پيتر كندي احتياجي به تأييد كارآگاه اوبراين نداشت تا از آنچه به همان زودي دستگيرش شده بود ، مطمئن شود .

    كوشش ديري نپاييده بود .

    آزمايش دروغ سنجي در مورد سيموس مثبت در نيامده بود .

    براي دومين بار در بعدازظهر ، هرب شوارتز با چهره اي خونسرد بدقت به حرفهاي گومز و اوبراين گوش مي داد . او

    تمام ساعات قبل را در نگراني گذرانده بود آيا مي بايست به مايلز مي گفت كه گوردون استيوبر مشكوك به آن است كه

    دستور كشتن نيو را داده ؟ همين كافي بود تا باعث حمله ي قلبي ديگري در او شود . اگر استيوبر قراردادي عليه نيو

    بسته بود ، آيا هنوز فرصت متوقف كردن آن وجود داشت ؟

    وقتي هرب متوجه شد احتمالاً جواب منفي است ، احساس كرد معده اش منقبض مي شود . اگر استيوبر قراردادي بسته

    خداي بزرگ ، نيو كرني . نمي تونم بذارم اين طور بشه .

    زماني كه ريناتا به قتل رسيد ، او دستيار جوان رئيس پليس بود . او تا زماني كه زنده بود ،هرگز حالت مايلز كرني را وقتي

    كنار جسد همسرش زانو زده بود ،فراموش نمي كرد .

    و حالا دخترش ؟

    رشته هاي مرتبط تحقيق كه شايد استيوبر را به مرگ اتل لامبستون وصل مي كرد ، از اين پس خيلي معتبر به نظر نمي

    آمد . شوهر سابق اتل از آزمايش دروغ سنجي موفق بيرون نيامده بود ، و اوبراين عقيده اش را پنهان نمي كرد :

    سيموس لامبستون گلوي همسرش رو بريده .

    هرب از اوبراين خواست دوباره دلايلش را مطرح كند .

    روزي طولاني بود . اوبراين عصباني شانه هايش را بالا انداخت و سپس در مقابل نگاه يخزده ي رئيس پليس ، حالتي

    احترام آميز به خود گرفت . او چنان دقيق به حمايت از دلايل قوي خود عليه سيموس لامبستون پرداخت كه گويي در

    جايگاه شهود قرار گرفته است .

    اون متزلزل بوده . نااميد بوده . بابت چك بي محلي كه مربوط به هزينه هاي تحصيلي دخترشون بوده ،بشدت با

    همسرش دعوا كرده بوده . اون به ديدن اتل رفته و همسايه ي طبقه ي سوم صداي جر و بحث اونا رو شنيده . اون تمام

    آخر هفته رو به ميكده نرفته . هيچ كس اونو نديده . اون پارك موريسون رو مثل كف دستش مي شناسه . يكشنبه ها

    دخترهاشو مي برده اونجا . دو روز بعد يه نامه واسه اتل فرستاده و بابت اينكه خلاصش كرده ازش تشكر كرده و چكي

    رو كه قرار نبوده بفرسته ، توي همون پاكت گذاشته . بعد برگشته تا اونو پس بگيره . اون اعتراف كرده كه اتل رو هل

    داده و زخمي كرده . بي شك اون همه چي رو براي زنش تعريف كرده ، چرا كه زنش سلاح جرم رو دزديده و اونو آب

    كرده .

    شوارتز حرف او را قطع كرد :

    اون چاقو رو پيدا كردين ؟

    افرادمون الان دارن دنبالش مي گردن . و در خاتمه ، قربان ، اون از آزمايش دروغ سنجي موفق بيرون نيومده .

    گومز به اين نتيجه رسيد كه نوبت اوست تا آنچه را تصور مي كند ، بيان كند و حرف او را قطع كرد :

    بود ، پيش از آنكه مصالحه صورت گيرد ، 5 يا 6 واسطه دخالت كرده بودند . قاتل هرگز نمي فهميد باني آن چه كسي

    بوده است . آنان به احتمال زياد گانگستري را از بيرون اجير كرده بودند كه بمحض انجام مأموريت ناپديد مي شد .

    هرب انديشيد :


    و از اوني كه تو دفتر وكيل انجام شد ، موفق بيرون اومده . قربان من با دوشيزه كرني صحبت كردم به نظرش يه چيز

    غير عادي توي لباسي هست كه تن اتل بوده . كالبد شكافي نشون ميده كه قرباني در حال پوشيدن لباس جوراب

    شلواريش رو پاره كرده . در حين پوشيدن پاي راست ، ناخن پاش به اون گير كرده و جلوي جوراب در رفته . به عقيده

    ي دوشيزه كرني ،امكان نداشته اتل لامبستون اين طوري بيرون بره . من به نظر دوشيزه كرني احترام مي ذارم . زني كه

    اين قدر پيرو مده ، با جوراب در رفته از خونه بيرون نمي ره . در حالي كه فقط ده ثانيه طول مي كشيده يه جفت جوراب

    ديگه پاش كنه .

    هرب پرسيد :

    گزارش كالبد شكافي و عكس هاي سردخونه رو دارين ؟

    بله قربان .

    وقتي پاكت را برايش آوردند ، هرب عكسها را با بي اعتنايي بي غرضانه بررسي كرد . در عكس نخست ، دست از خاك

    بيرون آمده بود ؛ جسد پس از بيرون آورده شدن از حفره كه در اثر انعطاف ناپذيري جسد خشك شده و به بسته اي

    گوشت گنديده و دو تا شده تبديل شده بود ؛ عكس هاي بزرگ از آرواره ي اتل كه بنفش و سياه و كبود بود؛ و بريدگي

    روي گونه اش .

    هرب عكسي ديگر برداشت . اين يكي تنها فضاي مابين آرواره ي اتل و پايين گلويش را نشان مي داد . گلوي او كه به

    طرزي موحش بريده شده بود ، هرب را لرزاند . علي رغم سالها خدمت در نيروي پليس ، گواه وحشتناك شقاوت بشر

    نسبت به همنوع خود هميشه او را بشدت اندوهگين مي كرد . اما چيز ديگري وجود داشت .

    هرب بتندي كليشه را برداشت . نحوه ي بريده شدن گلو . جاي طويل زخم ، و بعد خط دقيق پايين گردن تا گوش چپ .

    او قبلاً چنين ضربه ي دقيقي را ديده بود . هرب به سمت تلفن هجوم برد .

    وقتي رئيس پليس شوارتز با لحني آرام خواست پرونده اي بخصوص را از بايگاني برايش بياورند ، شوك ناشي از كشفي

    كه كرده بود در لحن كلامش تأثيري نگذاشته بود .
    ویرایش توسط *Croon* : 2012/09/28 در ساعت 15:33

  3. کاربر روبرو از پست مفید *Croon* سپاس کرده است .


  4. #53
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (52)

    نيو بسرعت دريافت حوصله ي انتخاب لباس هاي اسپرت را ندارد . او ابتدا نزد« كوردونز آيسليپ » توقف كرد . شورت

    ها و تي شرت هاي هماهنگ با كاپشن هاي بدون فرم در رنگهاي متضاد ، جالب و خوشدوخت بودند . نيو خود را در حال

    تزيين پيشخوان مغازه با اين لباسها با پس زمينه ي« منظره ي پلاژ در ابتداي تابستان »مجسم كرد .اما او پس از اتخاذ

    اين تصميم ، خود را قادر نديد به باقي مجموعه توجهي نشان دهد كمبود وقت را بهانه قرار داد و براي دوشنبه ي آينده

    قرار گذاشت و با نهايت سرعت از دست فروشنده ي بشدت مشتاقي كه مي خواست حتماً مايوهاي جديد را به او نشان

    دهد ، در رفت .

    در حين خروج ، مقابل ساختمان مردد ماند و انديشيد :

    تقريباً زودبرمي گردم خونه . احتياج به آرامش دارم . ميگرن او شروع شده بود ، چيزي كه در او غير عادي بود.

    او نمي توانست سريعاً به خانه برگردد . خانم پات پيش از سوار شدن به اتومبيلش از او خواسته بود يك پيراهن سفيد كه

    مناسب مراسم ازدواجي ساده و خودماني باشد ، برايش پيدا كند . او توضيح داده بود :

    يه چيز ساده . دخترم قبلاً دو بار نامزديش رو به هم زده . كشيش جرأت نمي كنه تاريخ دقيق عروسي رو ثبت كنه . اما

    اين بار جدي به نظر مياد .

    نيو مزون هاي زيادي را در ذهن داشت كه مي توانست دنبال اين پيراهن بگردد . او به سمت راستش چرخيد ، متوقف

    شد و تصميم گرفت نزد توليد كننده ي ديگر برود . در حال تغيير مسير به آن سوي خيابان نگاهي انداخت . مردي با

    بادگير خاكستري و پاكتي بزرگ در زير بغل كه عينك ضخيم مشكي زده بود و آرايش موي عجيب و غريب پانكي

    داشت ، از ميان راه بندان به سوي او مي آمد . براي لحظه اي چشم در چشم شدند و نيو احساس خطر كرد ، انگار فشاري

    بر پيشاني اش وارد مي شد . كاميوني حركت كرد و مانع شد كه او نامه رسان را ببيند و در حالي كه بي اختيار خود را

    سرزنش مي كرد ، با قدم هاي سريع تقاطع را طي كرد . ساعت چهار و نيم بود و سايه هاي ملال آور در خيابان گسترده

    مي شد . نيو دعا كرد در اولين توقفش پيراهني پيدا كند . سپس انديشيد :

    بي خيال مي شم و ميرم پيش سل .

    او ديگر اصرار نداشت به مايلز بقبولاند بلوزي كه اتل هنگام مرگ به تن داشت ، نشانه اي مهم است . اما سل اين موضوع

    را درك مي كرد .

    جك كمپبل بعد از ناهار يكراست به گردهمايي كميته ي كتابخواني رفت . گردهمايي تا ساعت چهار و نيم طول كشيد .

    در بازگشت به دفترش ، بيهوده كوشيد روي كوهي از نامه ها كه جيني براي توجه او دسته كرده بود ، تمركز كند . او

    غرق در پيش احساس خطايي موحش بود . چيزي از ذهنش مي گريخت . چه بود ؟

    جيني در آستانه ي دري كه دفتر جك را از اتاق كوچك او جدا مي كرد ، ايستاده بود . از يك ماه پيش كه جك رياست

    گيو اند ماركز را به عهده گرفته بود ، جيني آموخته بود او را تحسين كند و دوستش بدارد . پس از بيست سال همكاري با

    رئيس سابقش ، ترسيده بود مبادا نتواند خود را با تغييرات وفق دهد يا چه بسا جك يكي از اعضاي گروه سابق را اخراج

    كند .

    ولي هر دو مورد بيهوده نگرانش كرده بود . حالا در حالي كه بدقت او را وارسي مي كرد ، ناخودآگاه شيكي بي پيرايه ي

    كت و شلوار طوسي تيره اش را ستود . نحوه ي گستاخانه اي كه كراواتش را گشوده و اولين دگمه ي بلوزش را باز كرده

    بود ، او را بامزه مي كرد ؛ جيني متوجه شد او دستخوش نگراني است . جك با دستهاي قلاب شده در زير چانه اش ، خيره

    به ديوار روبرو نگاه مي كرد . چيني پيشاني اش را خط مي انداخت .

    جيني از خود پرسيد :

    گردهمايي خوب برگزار شده ؟

    جيني مي دانست برخي ذهن هاي حسود هنوز نمي توانستند به نتيجه برسند كه جك انتخاب شده است تا رياست شركت

    را بر عهده بگيرد .

    او به در باز ضربه زد . جك سرش را بالا كرد و جيني ديد كه او به دنياي واقعيت بازگشت . او به آرامي پرسيد :

    بدجوري تو فكر بودين ؟ اگه اين طوره ، نامه ها مي تونن منتظر بمونن .

    جك كوشيد لبخند بزند :

    نه . فقط قضيه ي اتل لامبستونه . يه چيزي يادم رفته و دارم توي مغزم مي گردم تا پيداش كنم .

    جيني روي لبه ي صندلي مقابل او نشست :

    شايد من بتونم كمكتون كنم . روزي رو به ياد بيارين كه اتل به ديدنتون اومد . هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه توي اتاق

    شما بود و در هم باز بود ، به طوري كه مي تونستم صداش رو بشنوم . اون راجع به يه رسوايي توي دنياي مد صحبت مي

    كرد ، مسلماً هيچ جزييات دقيقي رو نگفت . اون مي خواست در مورد پيش پرداخت خيلي بالا بحث كنه و شما مبلغي رو

    پروندين . خيال مي كنم همه ش همين بود .

    جك نفسي بلند كشيد :

    به نظرم همين طوره . به هر حال پرونده اي رو كه توني برامون فرستاده برام بيار . شايد چيزي توي يادداشتهاي اتل

    باشه .
    ساعت 5/5 كه جيني رفت با او خداحافظي كند ، جك با حواس پرتي سرش را تكان داد . او هنوز مشغول جستجو در

    تحقيقات پر حجم اتل بود . اتل براي هر طراحي كه در مقاله اش نام برده بود ، پرونده اي جداگانه حاوي زندگي نامه ي

    او و رونوشت دهها مقاله ي مد كه در روزنامه ها و مجلاتي نظير تايمز ، دبليو ، ويمنز ويبر ديلي ، ووگ و هارپرز بازار

    درباره اش نوشته شده بود ، جمع كرده بود .

    واضح بود او محققي پر دقت بوده است . گفتگو با طراحان حاوي شرح هاي رايج بود :

    او در ووگ خلاف اين را گفته بود ." اين اعداد را بررسي كنيد ." هيچ وقت اين جايزه را نبرده است ." از خدمتكار

    بپرسيد تا بفهميد آيا او واقعاً لباس عروسك هايش را مي دوخته است ..."

    در هر نسخه ده ها چركنويس از مقاله ي پاياني اتل همراه با خط خوردگي ها و افزودني هايي به آن وجود داشت . جك

    شروع كرد به تفحص در يادداشت ها ، تا جايي كه نام گوردون استيوبر ظاهر شد . وقتي جسد اتل را پيدا كردند ، يكي از

    كت و دامن هاي او را بر تن داشت . نيو خيلي روي اين واقعيت پافشاري كرده بود كه بلوزي كه بر تن اتل بود با كت و

    دامن به او فروخته شده بود ، اما اتل هرگز خودش آن را براي پوشيدن انتخاب نمي كرد .

    جك با دقتي موشكافانه اطلاعات مربوط به گوردون استيوبر را تجزيه و تحليل كرد و وقتي ديد تا چه حد از او در بريده

    ي جرايد سه سال گذشته بابت تحقيقي كه عليه او انجام شده ، نام برده شده است ، به هراس افتاد . اتل در مقاله اش

    اشاره كرده بود كه نيو توانسته بود روي استيوانگشت بگذارد . آخرين چركنويس نه تنها مربوط به افشاي كارگاههاي

    قاچاق و مشكلات جرايم مالي مي شد ، بلكه حاوي يك جمله هم بود :

    استيوبر پيشه اش را با كار پدرش كه دوخت آستر براي كت هاي پوست بود ، شروع كرد . مي گويند در سالهاي اخير

    تا به حال هيچ كس به اندازه ي آقاي استيوبر بي باك اين همه پول از آستر و دوخت و دوز به دست نياورده است .

    اتل جمله را داخل پرانتز گذاشته و يادداشت كرده بود :

    نگه داشته شود .

    جيني موضوع دستگيري استيوبر را بعد از توقيف مواد براي او گفته بود . آيا اتل چند هفته ي قبل گشف كرده بود كه

    استيوبر داخل آستر لباسهايي كه وارد مي كرد ، هرويين مي گذاشته است ؟

    جك انديشيد :منطقيه . اين با فرضيه ي نيو در مورد لباسي كه اتل پوشيده بود و با« رسوايي بزرگ »كه اتل نويدش را

    داده بود ، مطابقت مي كرد .

    جك ترديد كرد كه آيا به مايلز تلفن بزند يا نه . سپس ترجيح داد ابتدا پرونده را به نيو نشان بدهد .

    نيو . يعني واقعاً فقط 6 روز از آشنايي شان مي گذشت ؟ نه . 6 سال . جك از روزي كه در هواپيما به هم برخورده بودند ،

    دنبال او گشته بود . او نگاهي به سمت تلفن انداخت . نيازي مقاومت ناپذير براي بودن با او حس مي كرد . جك حتي يك

    بار هم او را در بغل نگرفته بود ، اما حالا در اشتياق در آغوش گرفتن او مي سوخت . نيو گفته بود قبل از رفتن از پيش

    عمو سل به او تلفن مي زند .

    سل . آنتوني دلا سالوا ، طراح مشهور . دسته ي بعدي بريده هاي جرايد و يادداشت ها و مقالات به او مربوط مي شد .

    جك با نگاهي به تلفن به اين اميد كه نيو همان لحظه تلفن بزند ، شروع كرد به خواندن پرونده ي دلا سالوا كه سراسر

    توضيحاتي بود : در مورد مجموعه ي باريير دو پاسيفيك .

    مي فهمم چرا مردم شيفته شدن . ولي به هر حال ، من از مد هيچي نمي فهمم .

    انگار لباسها و كت و دامن ها ميان صفحات در تموج بودند .جك بسرعت تفسير هاي نويسندگان مد را از نظر گذراند .

    تونيك هاي راسته همراه با چين هاي لغزان روي شانه ها ، همچون بال فرشتگان ... ، آستين هاي پليسه از پارچه ي

    موسيلين نازك ... ، پيراهن هاي ساده ي عصر اندام را با زيبايي ساده اي در بر مي گيرند ... ،

    اين تفسير ها در مدح رنگها شعر گونه بود .

    آنتوني دلا سالوا در آغاز سال 1972 از آكواريوم شيكاگو ديدن كرد و مضمون باشكوه نمايش باريير دو پاسيفيك را از

    آنجا الهام گرفت . او ساعتها سالن ها را از نظر گذراند و قلمرو زير دريا را كه در آن گونه هاي حيوانات آبزي همراه با

    نباتات شگفت انگيز دريايي ، مرجان هاي باشكوه و صدها مدل صدف زيبا با هم به رقابت مي پرداختند ، به ترسيم

    درآورد . او اين رنگها را با هماهنگي و شكلي كه مختص طبيعت است ، بازسازي كرد و به حركت موجودات اقيانوس

    نگريست تا بعد به كمك قيچي لطافت موجود در تموج حركاتشان را به تسخير در آورد .

    خانمها كت و شلوارهاي مردانه پيراهن هاي شب چين دار و دامن هاي سنگين داخل كمدتان را كنار بگذاريد . امسال

    سالي است كه شما زيبا و سبك باشيد . متشكريم آنتوني دلا سالوا .

    جك در حالي كه پرونده ي دلا سالوا را جمع مي كرد ، انديشيد :

    بدون شك اون واقعاً با استعداده .

    اما چيزي جك را مي آزرد . نكته اي از ذهنش مي گريخت ، چه ؟ او بدقت متن نهايي مقاله ي اتل را خوانده بود . نسخه

    ي ماقبل آخر را برداشت . خيلي حاشيه نويسي شده بود .

    " آكواريوم شيكاگو . تاريخي را بررسي كنيد كه او آنحا را ديده است ! "

    اتل يكي از طرح هاي مجموعه ي باريير دو پاسيفيك را به بالاي كاغذ سنجاق كرده بود . در كنار آن ، او طرح آن را تقليد

    كرده بود .

    جك احساس كرد دهانش خشك شد . او بتازگي اين طرح را ديده بود . او آن را در صفحات لك شده ي كتاب آشپزي

    ريناتا كرني ديده بود .

    و آكواريوم . " تاريخ را بررسي كنيد " . خودشه !

    جك با وحشتي فزاينده كم كم فهميد . مي بايست از آن مطمئن مي شد . تقريباً ساعت 6 بود . يعني حدود ساعت 5 به

    وقت شيكاگو . او بسرعت شماره ي اطلاعات شيكاگو را گرفت .

    صدايي ناشكيبا گفت :

    فردا صبح با رئيس تماس بگيرين .

  5. #54
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (53)

    اسم منو بهش بگين . اون منو مي شناسه . بايد فوري باهاش صحبت كنم . و بذارين يه چيزي رو بهتون بگم ، خانم

    جون ، اگه بفهمم اون توي دفترشه و شما بهش نگفتين ، مي تونين كارتون رو از دست رفته تلقي كنين .

    تلفن رو وصل مي كنم ، آقا .

    لحظه اي بعد ، صدايي تعجب زده ، پرسيد :

    جك ، چي شده ؟

    كلمات شتاب زده از دهان جك خارج مي شد . دستانش خيس شده بود . انديشيد :نيو ، نيو ، مواظب باش .

    او نگاهش را به مقاله ي اتل معطوف كرد و جايي را كه او يادداشت نوشته بود ، پيدا كرد :

    ما آنتوني دلا سالوا رو كه مجموعه ي باريير دو پاسيفيك رو خلق كرد ، ستايش مي كنيم . " اتل نام آنتوني دلا سالوا رو

    خط زده و بالايش نوشته بود : " از خالق مجموعه ي باريير دو پاسيفيك ."

    پاسخ رئيس آكواريوم از آنچه هراسش را داشت ، هشدار دهنده تر بود :

    شما قطعاً حق دارين . و مي دونين چي از همه عجيب تره ؟ در عرض اين دو هفته شما دومين نفري هستين كه اين

    سؤال رو ازم مي كنين .

    جك كه از ابتدا جواب را مي دانست ، پرسيد :

    مي تونين بهم بگين نفر اول كي بوده ؟

    البته . يه روزنامه نگار . اديت ... يا ترجيحاً اتل . اتل لامبستون .

    ***

    مايلز روز خيلي شلوغي داشت . ساعت 10 تلفن زنگ زده بود . مي خواستند بدانند آيا او ظهر وقت دارد تا در مورد

    پستي كه واشنگتن پيشنهاد مي كرد ، صحبت كنند ؟ او قرار ناهاري را در پلازا پذيرفته بود . در پايان بامداد ، او رفته بود

    شنا كند ، در باشگاه ورزشي به قسمت ماساژ رفته و در دل خوشحال شده بود كه ماساژور به او گفته بود :

    آقاي كرني ، شما دوباره روي فرم اومدين .

    مايلز مي دانست كه رنگ پريدگي چهره اش از بين رفته است . اما تنها ظاهرش نبود . او احساس خوشحالي مي كرد . در

    حالي كه در رختكن كراواتش را گره مي زد ، انديشيد :

    شايد شصت و هشت سالم باشه ، اما هنوز بدك نيستم . وقتي منتظر آسانسور بود ، با لحني ترحم انگيز اصلاح كرد :

    البته از نظر خودم هنوز بدك نيستم . شايد خانمها عقيده ي ديگه اي داشته باشن . او در حالي كه به بالاي سنترال پارك

    جنوبي مي رسيد و به سمت راست به سوي خيابان پنجم و پلازا مي پيچيد ، اقرار كرد : يا دقيق تر بگم ، ممكنه زير نور

    كم به نظر كيتي كانوي چندان جذاب نيام .

    صرف ناهار با يك مأمور عالي رتبه ي سازمان هدفي خاص داشت . آيا او رياست آژانس مبارزه با مواد مخدر را قبول مي

    كرد ؟

    مايلز قول داد تا 48 ساعت ديگر پاسخ اين پرسش را بدهد .

    مخاطبش گفت :

    ما اميدواريم جوابتون مثبت باشه . سناتور مويني هان مطمئن به نظر ميومد .

    مايلز لبخند زد :

    من هيچ وقت پيت مويني هان رو ناراحت نكردم .

    ***

    احساس آسايشي كه مايلز داشت ، با نگاهي به آپارتمانش محو شد . او پنجره ي دفترش را باز گذاشته بود و وقتي داشت

    وارد اتاق مي شد ، كبوتري داخل شد ، دور چرخيد ، پرپر زد ، روي درگاه پنجره نشست و به سمت هودسون به پرواز در

    آمد .

    " كبوتري توي خونه ، نشونه ي مرگه ."

    كلمات مادرش در گوشهايش زنگ مي زد .

    مايلز خشمگين انديشيد : چرنده . بي آنكه بتواند از شر احساس نشانه اي شوم خلاص شود . او ناگهان دلش خواست با

    نيو صحبت كند و فوري شماره ي مغازه را گرفت .

    اوژنيا گوشي را برداشت .

    اون همين الان راهي خيابان هفتم شد . مي تونم سعي كنم صداش كنم .

    مايلز گفت :

    نه ، مهم نيست . اما اگه تلفن زد . ممكنه بگين باهام تماس بگيره ؟

    او تازه گوشي را گذاشته بود كه تلفن زنگ زد . سل بود كه او هم نگران نيو بود .

    در طول نيم ساعت بعدي ، مايلز نمي دانست آيا بايد با هرب شوارتز تماس بگيرد ؟ اما براي چه ؟ نه به اين دليل كه نيو

    مي رفت به عنوان شاهد عليه استيوبر احضار شود ، بلكه چون او روي كارهاي استيوبر انگشت گذاشته و باعث آغاز

    تحقيق شده بود . توقيف موادي به ارزش صد ميليون دلار انگيزه اي كافي براي انتقام جويي از طرف استيوبر و دار و

    دسته اش بود .

    مايلز انديشيد :

    شايد بتونم نيو رو راضي كنم كه همراه من به واشنگتن بياد . مسخره س . نيو كار و زندگيش تو نيويوركه .

    واگر مايلز نظاره گري با استعداد بود ، درمي يافت كه حالا او جك كمپبل را در زندگي اش دارد . مايلز در حالي كه طول

    و عرض دفتر را طي مي كرد ، نتيجه گرفت :

    پس ، خداحافظ ، واشنگتن . تنها راهي كه برام مونده اينه كه اينجا بمونم و مواظب اون باشم .

    نيو چه مي خواست . چه نه ، مايلز محافظي برايش استخدام مي كرد .

    او براي حدود ساعت شش و نيم منتظر كيتي كانوي بود . به اتاقش رفت ، لباسش را در آورد ، حمام كرد و بدقت كت و

    شلوار ، پيراهن و كراواتي را كه براي شام مي پوشيد ، انتخاب كرد . و در كمتر از بيست دقيقه حاضر بود . مايلز مدتها

    قبل دريافته بود كه وقتي با مشكلي سخت روبروست ، كارهاي دستي تأثيري آرام كننده بر او دارد . در طول بيست دقيقه

    انتظاري كه برايش باقي مانده بود . شايد مي توانست دسته ي قهوه جوشي را كه آن شب شكسته بود ، تعمير كند ؟

    علي رغم ميلش ، يك بار ديگر نگاهي نگران به سوي آيينه انداخت . موهايش يكدست سفيد شده بود . اما هنوز پرپشت

    بود . در خانواده اش طاس نداشتند خوب كه چه ؟ چرا مي بايست زن زيبايي كه 10 سال از او جوانتر بود ، به رئيس

    پليس سابق كه قلبي نيمه جان داشت ، علاقه مند مي شد ؟

    مايلز از پافشاري بر اين انديشه خودداري كرد و به تماشاي اتاق پرداخت . تختخواب سايبان دار ، گنجه ، كمد و آيينه ،

    همه قديمي بودند و هديه ي ازدواج ريناتا . نگاه مايلز بر روي تخت متوقف شد و ريناتا را به ياد آورد كه به بالش ها تكيه

    مي داد و مشغول شير دادن به نيو مي شد . او به آرامي مي خواند : " عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ." و با بوسه اي پيشاني

    نوزاد را نوازش مي كرد .

    مايلز با يادآوري هشدار سل كه گفته بود :

    حسابي مواظب نيو باش .

    به پايه ي تخت چنگ انداخت .خداي بزرگ نيكي گفته بود :

    " مواظب همسر و دختر كوچولوت باش . "

    او خود را سرزنش كرد : كافيه ! و از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت . داري مثل پيرزنهاي عصبي مي شي كه با

    ديدن يه موش از جا مي پرن .

    در آشپزخانه ، در ميان ظروف و قابلمه ها به دنبال قهوه جوشي گشت كه پنجشنبه ي گذشته دست سل را سوزانده بود .

    مايلز آن را به دفتر برد و روي ميز گذاشت ، جعبه ابزارش را از كمد بيرون آورد و در نقش خود كه نيو آن را

    « خانگي تعميركار » توصيف مي كرد، جاي گرفت .

    لحظه اي بعد ، او متوجه شد كه لق شدن قهوه جوش ناشي از ايراد ساخت نيست .

    مايلز شگفت زده و با صداي بلند گفت :

    باور نكردنيه !

    او كوشيد دقيقاً حوادث آن شب را كه دست سل سوخته بود ، به ياد آورد ...

    دوشنبه صبح ، كيتي كانوي با احساس بي قراري و دلشوره اي كه مدت ها بود در خود حس نكرده بود ، از خواب

    برخاست . وسوسه ي يك چرت كوتاه ديگر را به عقب راند ، لباس ورزشي اش را به تن كرد و از هفت و هشت صبح در

    ريچ وود دويد . درختان حاشيه ي جاده ي پهن و زيبا به همان زودي جوانه زده بودند . هفته ي گذشته ، او در حال

    دويدن در همان محل ، متوجه آن هاله ي حنايي رنگ كه بشارت دهنده ي بهار بود ، شده بود :

    بهار چه به همراه مي آورد بجز بازگشت اشتياق من نسبت به تو ؟

    چند روز قبل ، او در پايين خيابان غمگينانه به شوهري جوان نگريسته بود كه پشت فرمان اتومبيلش در حال ترك خانه

    براي همسر و فرزندانش دست تكان مي داد . به نظرش آمده بود انگار ديروز بود كه او مايكل را در آغوش داشت و با

    مايك خداحافظي مي كرد .

    ديروز و سي سال پيش .

    او با نزديك شدن به خانه اش با حواس پرتي به همسايه اش لبخند زد . ظهر در موزه منتظرش بودند . ساعت 4 به خانه

    برمي گشت ؛ درست بموقع براي پوشيدن لباس و رفتن به نيويورك . او براي رفتن به آرايشگاه ترديد كرد و نتيجه

    گرفت كه خودش بتنهايي بهتر از عهده ي اين كار برمي آيد .

    مايلز كرني .

    كيتي در جيبش به دنبال كليد گشت ، آن را داخل قفل كرد و نفسي عميق كشيد . دويدن خوب بود ، اما خداوندا ، او كه

    ديگر 20 ساله نبود !

    كيتي گنجه ي ورودي را گشود و نگاهش را به بالا دوخت ؛ به سوي كلاهي كه مايلز كرني آن را جا گذاشته بود ! شب

    گذشته كه آن را پيدا كرده بود ، شك نكرده بود كه بهانه اي است براي ديدن دوباره ي او . او فصلي از كتاب خاك خوب

    را به ياد آورد كه شوهر پيپش را جا مي گذاشت تا نشان دهد قصد دارد برگردد و شب را در اتاق همسرش بگذراند .

    كيتي لبخندي زد ؛ به كلاه سلام كرد و رفت بالا تا حمام كند .

    روز بسرعت سپري شدساعت 4/5 ، او بين دو لباس مردد بود ؛ يك پيراهن پشمي سياه با يقه ي مربع كه اندام لاغرش / .

    را جلوه مي بخشيد و يك دو پيس طرحدار آبي بنفش كه گيسوان حنايي اش را زيباتر مي كرد . بالاخره دومي را

    برگزيد .

  6. #55
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (54)

    ساعت 6/5 دقيقه ، سرايدار ورودش را اعلام كرد و شماره ي آپارتمان مايلز را به او گفت . دو دقيقه ي بعد ، او از

    آسانسور خارج شد . مايلز در راهرو منتظر او بود .

    كيتي بسرعت دريافت كه ذهن او مشغول است . استقبالش تقريباً از سر بي اعتنايي بود . اما اين سردي متوجه كيتي نبود.

    مايلز دستش را دور بازوي كيتي انداخت و در امتداد راهرو او را به سمت آپارتمان هدايت كرد . در داخل ، كت او را

    گرفت و از سر حواس پرتي آن را روي صندلي نزديك در ورودي انداخت .

    مايلز گفت :

    كيتي ازتون مي خوام يه كمي صبور باشين . دارم سعي مي كنم از يه كلكي سر در بيارم ؛ مهمه .

    آن دو وارد دفتر شدند . كيتي نگاهي به اطرافش انداخت و ظاهر دلنشين و راحت و گرم حاكي از خوش سليقگي اتاق را

    ستود . او گفت :

    فكر منو نكنين . به كارتون ادامه بدين .

    مايلز پشت ميزش برگشت .

    او انگار با صداي بلند مي انديشيد ، گفت :

    موضوع اينه كه اين دسته خودش شل نشده . اون از قبل كنده شده بوده . نيو براي اولين بار بوده از اين قهوه جوش

    استفاده مي كرده . شايد از اول همين طور بوده . اين روزها همه چي رو خيلي بد مي سازن ... اما عجيبه ، چطور نيو متوجه

    نشده اين دسته ي لعنتي به يه مو بنده ؟

    مايلز منتظر پاسخ نبود و كيتي اين را مي دانست . او در سكوت اتاق را از نظر گذراند و مقابل تابلو ها و عكس هاي

    خانوادگي ايستاد . او ناخودآگاه از مشاهده ي سه غواص زير دريا لبخند زد . صورت ها از پشت ماسك ها قابل تشخيص

    نبود ، اما بي شك صورت مايلز و همسرش و نيو بود كه در آن زمان 7 يا 8 سال داشت . زماني او و مايك و مايكل هم در

    هاوايي زير دريا غواصي كرده بودند .

    كيتي به مايلز نگاه كرد . او با چهره اي متفكر دسته را مقابل قهوه جوش نگه داشته بود . كيتي به او نزديك شد و نگاهش

    به كتاب آشپزي گشوده افتاد . لكه هاي قهوه صفحات را لك كرده بود ، اما بر خلاف انتظار همه ، رنگ باختگي حاشيه ي

    طرحها را مشخص مي كرد . كيتي خم شد و از نزديك آنها را بررسي كرد . سپس ذره بين كنار كتاب را برداشت و در

    حالي كه روي يكي از آنها متمركز شده بود ، دوباره طرحها را نگاه كرد . گفت :

    فوق العاده س . حتماً اين عكس نيو هه . لابد اون اولين دختر بچه اي بوده كه مجموعه ي باريير دو پاسيفيك رو تنش

    كرده . چه بچه ي شيكي !

    انگشتان مايلز دسته را فشرد . پرسيد :

    چي گفتي ؟ چي گفتي ؟

    ***

    وقتي نيو به استريزي رسيد ، اولين مزوني كه اميد داشت در آن پيراهني سفيد پيدا كند ، نمايشگاه پر از آدم بود .

    خريداران سكز ، بن ويتز ، و بقيه به يكديگر تنه مي زدند و همه در مورد گوردون استيوبر صحبت مي كردند .

    خريدار سكز يواشكي به نيو گفت :

    مي دوني ، بيشتر لباسهاي اسپرت اون رو دستم مي مونه . مردم عجيبن . تعجب مي كني اگه بدوني چند تا از اونا وقتي

    فهميدن گوچي و نيپون متهم به كلاهبرداري مالي شدن ، ديگه نمي خواستن چيزي در مورد اونا بشنون . يكي از بهترين

    مشتري هام مي گفت نمي خواد كلاهبردارها رو چاق و چله كنه .

    فروشنده اي نجواكنان به نيو گفت بهترين دوستش كه منشي گوردون استيوبر بوده ، نااميد شده است . او براي نيو

    تعريف كرد :

    استيوبر هميشه با اون مهربون برخورد مي كرد ، اما استيوبر حالا تا خرخره توي دردسره و دوستم آروم و قرار نداره .

    اون بايد چه كار كنه ؟

    نيو گفت :

    حقيقت رو بگه . خواهش مي كنم بهش توصيه كن خجالت رو كنار بذاره . گوردون استيوبر لياقت اين همه محبت رو

    نداره .

    فروشنده سه پيراهن سفيد براي او پيدا كرد . يكي از آنها مسلماً مناسب دختر خانم پات بود . نيو آن را سفارش داد و دو

    تاي ديگر را كنار گذاشت . ساعت 6/5 دقيقه بود كه مقابل ساختمان سل رسيد . خيابان خلوت بود . بين ساعت 5 و تا

    5/5 تلاطم محله ي لباس فروشها سر ضرب متوقف مي شد . او وارد سرسرا شد و از نديدن دربان پشت ميزش تعجب

    كرد . در حالي كه به سمت آسانسور مي رفت ، انديشيد :

    احتمالاً رفته دستشويي ! مثل هميشه بعد از ساعت 6 فقط يك آسانسور كار مي كرد . در آسانسور داشت بسته مي شد كه

    نيو صداي قدمهايي شتاب زده را روي زمين مرمرين شنيد . زماني كه دو لنگه ي در به هم رسيد و آسانسور شروع به بالا

    رفتن كرد ، تصويري گذرا از يك بادگير خاكستري و آرايش موي پانكي با نگاهش تلافي كرد .

    نامه رسان . نيو ناگهان به ياد آورد كه در حين همراهي خانم پات تا اتومبيلش متوجه او شده بود ؛ او بود كه نيو موقع

    ترك نمايشگاه كوردونز ايسليپ ديده بودش .

    ناگهان دهانش خشك شد و روي دگمه ي طبقه ي دوازدهم و سپس روي تمام دگمه هاي نه طبقه ي بالايي فشار داد . او

    در طبقه ي دوازدهم پياده شد و در راهرو به طرف دفتر سل پيش رفت .

    در نمايشگاه باز بود . او شتابان وارد شد و در را پشت سرش بست . اتاق خالي بود .

    او هراسان فرياد زد :

    سل ! عمو سل !

    سل شتاب زده از دفترش بيرون آمد :

    نيو ، چي شده ؟

    سل ، به نظرم يه نفر تعقيبم مي كنه .

    نيو به بازوي او چنگ انداخت

    ... در رو قفل كن . خواهش مي كنم .

    سل خيره به او نگريست :

    نيو ، مطمئني ؟

    بله . سه چهار بار ديدمش .

    آن چشنان تيره كه در حدقه فرو رفته بود و آن پوست زرد رنگ . نيو احساس كرد رنگ از رخسارش پريد . زمزمه كرد:

    سل . مي دونم اون كيه . اون توي رستوران محله كار مي كنه .

    چرا تعقيبت مي كنه ؟

    نمي دونم .

    نيو خيره به سل نگريست

    ... شايد مايلز از اول حق داشته . ممكنه نيكي سپتي خواستار مرگ من بوده ؟

    سل در راهرو را گشود . صداي قرقر آسانسور كه بالا مي آمد ، شنيده مي شد . او گفت :

    نيو ، آماده اي يه كاري بكني ؟

    نيو كه نمي دانست بايد منتظر چه باشد ، سرش را تكان داد .

    من اين درو باز مي ذارم و من و تو با هم حرف مي زنيم ! اگه كسي در تعقيب تو باشه ، نبايد فراريش بديم .

    تو مي خواي من در معرض ديدش باشم ؟

    دقيقاً . برو پشت اون مانكن . من پشت در مي ايستم . اگه كسي وارد اتاق بشه ، من مي تونم رو در روش در بيام . مهم

    اينه كه اونو بگيريم و ببينيم كي فرستادش .

    آنان به صفحه ي نشان دهنده ي طبقات نگاه كردند . آسانسور در طبقه ي همكف بود و شروع كرد به بالا آمدن .

    سل داخل دفترش دويد ، كشوي ميزش را گشود ، يك تپانچه از آن بيرون آورد و به سوي نيو بازگشت . با صدايي

    آهسته گفت :

    از پارسال كه ازم سرقت كردن ، جواز گرفتم . نيو ، برو پشت اون مانكن .

    نيو كه گويي در رؤيا بود ، اطاعت كرد . با آنكه روشنايي نمايشگاه را كم كرده بودند ، نيو در تاريك و روشن مانكن ها را

    تشخيص مي داد . مجموعه ي جديد سل بر تن آنها بود . رنگهاي سنگين پاييزي ، كهربايي و آبي تيره ، قهوه اي طوسي

    و مشكي . پشت ها و اشارپ ها و كمربندهاي براق و معروف باريير دو پاسيفيك را داشتند . هارموني ماهرانه ي رنگهاي

    سرخ و طلايي و آبي فيروزه اي و نقره اي كه با نمونه هاي كوچك شده ي طرحهاي ظريفي كه سل سابق بر اين با ديدن

    آكواريوم خلق كرده بود ، تلفيق مي شدند . متعلقات لباسها تكرار اثر كلاسيك معروف او بودند .

    نيو بدقت به شال گردني كه صورتش را مي خراشيد ، نگاه كرد .

    " مامي ؛ ... اين طرح ، ... تو داري عكس منو مي كشي ؟ مامي ، اين پيرهني نيست كه تنمه ... "

    " اوه عروسك من ، اين فقط يه فكره در مورد چيزي كه مي تونه خوشگل بشه ..."

    طرحها طرحهايي كه ريناتا سه ماه قبل از مرگش رسم كرده بود ، يك سال پيش از آنكه آنتوني دلا سالوا با مجموعه ي

    باريير دو پاسيفيك دنياي مد را به وجد بياورد . هفته ي گذشته ، سل كوشيده بود براي يكي از همين طرحها ، كتاب را از

    بين ببرد .

    نيو باهام حرف بزن .

    زمزمه ي سل همچون فرماني مصرانه در اتاق نفوذ كرد . در نيمه باز بود . در بيرون ، نيو صداي توقف آسانسور را شنيد .

    او كوشيد لحني عادي به خود بگيرد :

    داشتم به خودم مي گفتم از نحوه اي كه مجموعه ي باريير دو پاسيفيك رو وارد مجموعه ي پاييزه ت كردي ، خيلي

    خوشم مياد .

    در آسانسور گشوده شد . صداي قدمهايي گنگ كه راهرو را در مي نورديد ، به گوش رسيد .

    و صداي دوستانه ي سل :

    اجازه دادم زودتر برن . اونا براي آماده كردن مجموعه خيلي تلاش كردن . احتمالاً اين زيباترين چيزيه كه توي اين

    سالها خلق كردم .

    سل با لبخندي اطمينان بخش خطاب به نيو ، به سمت پشت در پيش رفت . نور ملايم سايه ي او را روي ديوار انتهايي مي

    انداخت ، ديواري كه كپي باريير دو پاسيفيك روي آن كشيده شده بود .

  7. #56
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (55)

    نيو به ديوار نگريست و شال گردن روي مانكن را لمس كرد . او مي خواست پاسخ بدهد اما هيچ صدايي از دهانش خارج

    نمي شد .

    در به آرامي به عقب رانده شد . نيو ديد كه يك دست و لوله ي يك سلاح ظاهر شد . دني با احتياط وارد اتاق شد و

    كوشيد آنان را پيدا كند . نيو ديد كه سل بي صدا جلو رفت و سلاحش را بلند كرد .

    سل با صدايي آهسته گفت :

    دني .

    لحظه اي كه دني روي پاشنه ي پايش چرخيد ، سل شليك كرد كه درست به وسط پيشاني او خورد . دني سلاحش را رها

    كرد و بي صدا روي زمين افتاد .

    نيو كه خشكش زده بود ، ديد كه سل دستمالي را از جيبش بيرون آورد و خم شد و اسلحه ي دني را با آن برداشت .

    نيو آهسته گفت :

    تو اونو كشتي . تو اونو با خونسردي كشتي . تو حق نداشتي ! تو حتي به اون فرصت هم ندادي .

    اون تو رو مي كشت .

    سل سلاحش را روي ميز منشي انداخت :

    فقط براي محافظت از تو اين كار و كردم .

    سل در حالي كه سلاح دني در دستش بود ، به سمت نيو رفت .

    نيو گفت :

    تو مي دونستي كه اون مياد . تو اسم اونو مي دونستي . تو همه ي دسيسه ها رو چيدي .

    حالت گرم و بشاشي كه هميشه چهره ي سل را به تحرك در مي آورد ، از صورتش محو شد . گونه هاي پف آلودش از

    عرق برق مي زد . چشمان درخشنده اش ديگر چيزي جز دو شكاف چين خورده در گوشت صورتش نبود . دستش كه

    هنوز سرخ و متورم بود ، سلاح را بلند كرد و به سمت نيو نشانه رفت . خون دني پارچه ي كتش را لك كرده بود . باريكه

    اي از خون در پايين پايش روي موكت جاري بود .

    سل گفت :
    البته كه مي دونستم . شايع شده كه استيوبر حكم از بين بردن تو رو داده . هيچ كس نمي دونه اين شايعه رو من پخش

    كردم .مني كه در رأس قرارداد هستم . من به مايلز ميگم كه تونستم قاتلت رو از پا در بيارم اما براي نجات تو خيلي دير

    شده بود . نگران نباش ، عزيزم . من به اون دلداري خواهم داد . توي اين كار خيلي واردم .

    نيو در جايش خشكش زده بود و از شدت ترس قادر به حركت نبود ، گفت :

    مامان مجموعه ي بارير دو پاسيفيك رو طراحي كرده بود . تو طرحهاش رو ازش دزديدي ، درسته ؟ و اتل اينو فهميد .

    تو اتل رو كشتي ! تو لباس تن اتل كردي ، نه استيوبر ! تو مي دونستي چه بلوزي به اون كت و دامن مياد .

    سل شروع كرد به خنديدن ، قهقهه اي شوم كه از سر تا پايش را لرزاند :

    نيو . تو خيلي باهوش تر از پدرتي . براي همين بايد از شرت خلاص بشم . تو حدس زدي كه ناپديد شدن اتل

    غيرعاديه . تو متوجه شدي كه تمام كت هاي زمستونيش هنوز توي كمدشه . من مي دونستم كه تو متوجه اين مسأله مي

    شي . وقتي يكي از طرحهاي باريير دو پاسيفيك رو توي كتاب آشپزي ديدم ، فوري فهميدم بايد به هر ترتيبي شده ، حتي

    سوزوندن دست خودم اونو از بين ببرم . دير يا زود ، تو متوجه اونم مي شدي . مايلز هيچ وقت اونو تشخيص نمي داد ،

    حتي اگه اونو به اندازه ي يه تابلوي اعلانات بزرگ مي كردن . اتل فهميد كه داستان من در مورد الهام گرفتن موقع

    بازديد از آكواريوم شيكاگو فقط يه دروغه . بهش قول دادم كه توضيح بدم و رفتم خونه ش . اون خيلي تيز بود . مي

    دونست من دروغ گفته م و چرا دروغ گفتم . چون طرحها رو دزديه بودم و اون مي خواست اينو ثابت كنه .

    نيو با صدايي بي حالت گفت :

    اتل كتاب آشپزي رو ديده بود . اون يكي از طرحها رو توي يادداشت روزانه ش كپي كرده بود .

    سل خنديد :

    چطور تونسته بود بفهمه ؟ اون به اندازه ي كافي زنده نموند كه برام توضيح بده . اگه وقت داشتيم ، كارتن طرحهايي رو

    كه مادرت بهم امانت داده بود ، نشونت مي دادم . تمام مجموعه توي اونه .

    او عمو سل نبود . او دوست دوران كودكي پدرش نبود . غريبه اي بود كه از او و مايلز نفرت داشت .

    ... وقتي بچه بوديم ، پدرت و دوِ طوري با من رفتار مي كردند كه انگار هيچي نيستم . اونا منو مسخره مي كردن . مادرت

    ، سطح بالا و زيبا . اون استعداد مادر زاد داشت . استعدادش رو در كنار يه آدم ناشي مثل پدرت كه قادر نبود يه لباس تو

    خونه رو از يه لباس مجلسي تشخيص بده ، هدر مي داد . ريناتا ، اون منو با تحقير نگاه مي كرد و مي دونست من استعداد

    ندارم . اما وقتي خواست بدونه كدوم طراح طرحهاش رو مي گيره ، حدس بزن چه كسي رو پيدا كرد . نيو ، تو هنوز

    مطلب جالب تر از همه رو نمي دوني . تو تنها كسي هستي كه براي هميشه اونو خواهي دونست ، و ديگه زنده نخواهي

    موند كه عنوانش كني . نيو ، احمق بيچاره ، من نه تنها مجموعه ي باريير دو پاسيفيك مادرت رو دزديدم ، بلكه گلوش رو

    بريدم تا اونو بدست بيارم !

    ***
    مايلز زمزمه كرد :

    كار سله ! اون دسته ي قهوه جوش رو شكسته . اون مي خواسته اين طرحها رو از بين ببره . و شايد الان نيو پيش اون

    باشه .

    كيتي به بازوي او چنگ انداخت :

    كجا ؟

    توي دفترش . خيابان سي و ششم .

    ماشين من بيرونه . تلفن داره .

    مايلز با حركت سر پذيرفت ، دست كيتي را گرفت و به سمت راهرو دويد . پيش از آنكه آسانسور در آن طبقه بايستد ،

    لحظه اي وحشتناك سپري شد .

    آسانسور پيش از رسيدن به طبقه ي همكف در دو طبقه ي ديگر توقف كرد . مايلز و كيتي با قدم هاي تند از سرسرا عبور

    كردند و بي آنكه در قيد عبور و مرور باشند ، بسرعت وارد خيابان شدند .

    مايلز گفت :

    من رانندگي مي كنم .

    او خيابان وست اند را تخته گاز پشت سر گذاشت به اين اميد كه يك خودرو پليس او را ببيند و تعقيبش كند .

    مثل هميشه در لحظات حساس ، او خونسردي اش را حفظ مي كرد . ذهنش موجودي مجزا شده بود كه فكر مي كرد چه

    بايد بكند . او از كيتي خواست شماره اي را بگيرد . كيتي بدون كلامي اطاعت كرد و گوشي را به او داد .

    دفتر رئيس پليس .

    مايلز كرني هستم . وصل كن به رئيس پليس .

    خودرو ماهرانه از ميان راه بندان شبانگاهي جلو مي رفت . مايلز بي آنكه به چراغ قرمزها توجه كند ، فريادهاي هشدار

    دهندگان خشمگين را پشت سرش باقي مي گذاشت . او به كلمبوس سيركل رسيد .

    صداي هرب .

    مايلز همين الان سعي مي كردم باهات تماس بگيرم . استيوبر قراردادي عليه نيو بسته . ما بايد امنيت اونو تضمين كنيم

    . و مايلز ، من تصور مي كنم رابطه اي بين مرگ اتل لامبستون و مرگ ريناتا وجود داره . زخم نعل شكل روي گلوي

    لامبستون عين همونيه كه ريناتا رو كشته .

    مايلز انديشيد :

    ريناتا با گلوي بريده . ريناتا دراز كشيده توي پارك .خيلي آروم . بدون نشونه اي از درگيري . ريناتا قرباني يه سرقت

    نشده بود ، بلكه با مردي برخورد كرده بود كه بهش اطمينان داشت ، دوست دوران كودكي شوهرش . اوه خدايا ! اوه

    خدايا !

    هرب ، نيو الان تو دفتر آنتوني دلا سالواس . خيابون 52 غربي توي خيابون 36 . طبقه ي 12 . هرب ، هرچه سريعتر

    افرادمون رو بفرست اونجا . سل قاتله .

    بين خيابان 56 و 44 ، سمت راست خيابان هفتم در دست تعمير بود ، اما كارگرها رفته بودند . مايلز از پشت موانع عبور

    كرد و با نهايت سرعت روي سنگفرشي كه هنوز مرطوب بود ، راند . آنان خيابان 38 ،37 را پشت سر گذاشتند .

    مايلز دعا كرد :

    نيو . نيو . نيو . خدا كنه بموقع برسم . خدايا فرزندمو حفظ كن .

  8. #57
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    پیش فرض بخش (56)

    جك با ذهني درگير آنچه تازه دريافته بود ، گوشي را برداشت ، دوستش ، مدير آكواريوم شيكاگو حدسياتش را تأييد

    كرده بود . موزه ي جديد 18 سال پيش گشوده شده بود ، اما نمايشگاه باشكوه طبقه ي آخر كه احساس شگفت انگيز

    راه رفتن زير اقيانوس را به آدم مي داد ، تنها 16 سال بود تمام شده بود . افراد كمي مي دانستند كه مشكلي در جايگيري

    مخازن رخ داده و طبقه ي باريير دو پاسيفيك نزديك به 2 سال پس از افتتاح آكواريوم به روي عموم بسته شده بود .

    مدير لازم نديده بود . آن را در نشريه ي روابط عمومي عنوان كند . جك اين را مي دانست چون زماني كه در شمال غربي

    كار مي كرد ، اغلب از موزه ديدن مي كرد .

    آنتوني دلا سالوا ادعا مي كرد 17 سال پيش با بازديد از آكواريوم شيكاگو ايده ي مجموعه ي باريير دو پاسيفيك به

    ذهنش آمده است .غير ممكن بود . پس چرا دروغ گفته بود ؟

    جك نگاهي به يادداشت هاي پر حجم اتل انداخت ؛ برگه ها به مصاحبه ها و مقالات مربوط به سل سنجاق شده بود ؛ روي

    توصيفات شعرگونه ي او از عكس العملش هنگام ديدن نمايشگاه باريير دو پاسيفيك با سياه علامت سؤال كشيده شده

    بود ؛ كپي طرح داخل كتاب آشپزي . اتل متوجه مغايرت تاريخ ها شده بود و تحقيق را پيش مي برد و حالا مرده بود .

    جك پافشاري نيو را در تأكيد اين مطلب كه چيز عجيبي در نحوه ي لباس پوشيدن اتل وجود دارد ، به ياد آورد .

    سپس پاسخ مايلز را به خاطر آورد :

    هر قاتلي يه كارت ويزيت جا ميذاره .

    گوردون استيوبر تنها كسي نبود كه مي توانست در لباس پوشاندن به قرباني اش با كت و دامني كه ظاهراً با هم جور بود ،

    اشتباه كند .

    آنتوني دلا سالوا هم دقيقاً مي توانست همان گونه رفتار كند .

    سكوت بر دفتر جك حكمفرمايي مي كرد ، آرامشي كه معمولاً جايگزين رفت و آمدهاي بازديدكنندگان و منشي ها و

    زنگ تلفن مي شد .

    جك دفترچه ي تلفن را برداشت . آنتوني دلا سالوا در 6 نقطه ي مختلف دفتر داشت . جك تب آلود شماره ي نخست را

    گرفت .پاسخي داده نشد . دومي و سومي متصل به منشي تلفني بود :

    دفتر از ساعت 8/5 تا 5 بعدازظهر باز است . لطفاً پيغام خود را بگذاريد .

    او تلاش كرد با آپارتمان شواب هاوس تماس بگيرد . گذاشت تلفن شش زنگ بزند و سپس منصرف شد . و در تلاش

    آخر خود ، با مغازه تماس گرفت . او دعا كرد :

    خدايا ، كاري كن يه نفر جواب بده .

    بوتيك نيو .

    من بايد با نيو كرني تماس بگيرم . من جك كمپبل هستم . دوست نيو .

    صداي اوژنيا بشاش شد :

    شما ناشر هستين ...

    جك حرف او را قطع كرد :

    اون با آنتوني دلا سالوا قرار داره ، كجا ؟

    تو دفتر خصوصيش . در 52 غربي ، خيابون سي و ششم . اتفاقي افتاده ؟

    جك بي آنكه جواب او را بدهد ، گوشي را گذاشت .

    دفترش در خيابان پارك واقع شده بود ، بالاي خيابان چهل و يكم . او با قدمهاي سريع از راهروي خالي عبور كرد ، سوار

    آسانسوري شد كه پايين مي رفت و سريعاً تاكسي در حال عبوري را صدا زد . او بيست دلار جلوي راننده انداخت و نشاني

    را فرياد زد . ساعت 6/18 دقيقه بود .

    يو از خود پرسيد :

    همين اتفاق براي مامان افتاد ؟ اون روز مامان به سل نگاه كرده و ديده كه قيافه ش تغيير كرده ؟ بدون هيچ نشونه ي

    هشدار دهنده اي ؟

    نيو مي دانست خواهد مرد . در تمام طول هفته احساس كرده بود كه زمانش سپري شده است . حالا كه ديگر اميدي

    برايش باقي نمانده بود ؛ ناگهان به نظرش رسيد برايش حياتي است كه پاسخ پرسش هايش را بگيرد .

    سل به او نزديك شد . او كمتر از يك متر و پنجاه قد داشت . پشت سرش ، نزديك در ، جسد مچاله شده ي دني ،

    پادويي كه همواره زحمت گشودن درپوش ظرف قهوه را به خود مي داد ، روي زمين در خون خود غلتيده بود . نيو از

    گوشه ي چشم مي توانست باريكه ي خوني را كه از زخم سرش جاري بود ، ببيند ؛ پاكت بزرگ كرافت خوني شده بود .

    گيسوان پانكي اش كه يك كلاه گيس بود ، نيمي از صورتش را مي پوشاند .

    انگار يك قرن از زماني كه دني به داخل اين اتاق هجوم آورده بود ، مي گذشت . چقدر گذشته بود ؟ يك دقيقه ؟ شايد

    كمتر . ساختمان به نظر نيو خالي آمده بود ، اما امكان داشت كسي صداي شليك را شنيده باشد . شايد يك نفر سعي مي

    كرد ... قرار بود نگهبان آن پايين باشد ... سل وقتي براي هدر دادن نداشت و هر دو اين را مي دانستند .

    نيو از دوردست صداي ضعيف قرقري را شنيد . آسانسوري شروع به كار كرد . شايد كسي بالا مي آمد . آيا او مي توانست

    زمان فشردن ماشه را توسط سل به تعويق بيندازد ؟

    او به آرامي گفت :

    عمو سل ، مي توني فقط يه چيز رو بهم بگي ؟چرا لازم بود مادرم رو بكشي ؟ نمي تونستي با اون كار كني ؟ هيچ طراحي

    نيست كه از استعداد دستيارانش استفاده نكنه .

    سل با لحني عاري از احساس جواب داد :

    وقتي من با يه نابغه روبرو مي شم ، شريك نمي شم نيو .

    صداي سر خوردن در آسانسور در راهرو . يك نفر مي آمد . نيو كه نمي خواست سل هم صداي پا را بشنود ، فرياد كشيد:

    تو از روي طمع مادرم رو كشتي . تو به ما تسلي دادي ، با ما گريه كردي . تو پاي تابوتش به مايلز گفتي خيال كنه اون

    زيباي خفته س .

    سل دستش را دراز كرد :

    خفه شو !

    لوله ي سلاح جلوي صورت نيو ظاهر شد . او صورتش را چرخاند و مايلز را ايستاده در آستانه ي در ديد . نيو فرياد كشيد:

    مايلز ، مواظب باش ، اون تو رو مي كشه .

    سل ناگهان برگشت .

    مايلز تكان نخورد . نفوذ مطلق صدايش در اتاق طنين انداخت وقتي كه گفت :

    اون اسلحه رو بده به من سل ، همه چي تموم شد .

    سل هر دو را با اسلحه تهديد مي كرد . او با نگاهي مجنون وار و سرشار از ترس و نفرت ، بتدريج كه مايلز جلو مي آمد ،

    عقب مي رفت . او فرياد كشيد :

    يه قدم ديگه برداري ، شليك مي كنم .

    مايلز با صدايي بي نهايت آرام و بدون نشاني از ترس با ترديد گفت :

    نه ، سل . تو زن منو كشتي . تو اتل لامبستون رو كشتي . يهثانيه مونده بود تا دخترمو بكشي . اما هرب و افرادش تا يه

    دقيقه ي ديگه اينجان . اونا از همه چي خبر دارن . تو ديگه نمي توني با دروغ خودتو نجات بدي . اون اسلحه رو بده به من.

    كلمات با قدرت و تحقيري تأثير گذار از دهانش بيرون مي آمدند . او پيش از آنكه ادامه بدهد ، لحظه اي سكوت كرد :

    ... يا اينكه يه لطفي در حق خودت و ما بكن و لوله ي هفت تير رو به سمت خودت ، تو دهن كثيفت بگير و مغزت رو

    داغون كن .

    ***

    مايلز به كيتي گفته بود در اتومبيل بماند . كيتي در حالي كه داشت از دلشوره مي مرد ، منتظر بود .

    رحم كن ، رحم كن ، كمكشون كن اي خدا .

    ناگهان زوزه ي دلخراش آژيرهاي پليس در خيابان طنين انداخت . روبروي او ، يك تاكسي ايستاد و جك كمپبل مثل

    موشك از آن بيرون آمد .

    جك .

  9. #58
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    پیش فرض بخش (57)

    كيتي در اتومبيلش را گشود و پشت سر او به داخل سرسرا دويد .

    نگهبان پاي تلفن بود .

    جك گفت :

    دلا سالوا .

    يه لحظه .

    كيتي گفت :

    طبقه ي دوازده .

    تنها آسانسوري كه كار مي كرد ، گير بود . عقربه ي آسانسور طبقه ي دوازده را نشان مي داد . جك گردن نگهبان را

    گرفت :

    يه آسانسور ديگه رو راه بنداز .

    هي ، چي خيال كردين ...

    در خارج ساختمان ، خودروهاي پليس با صداي جير جير لاستيك هايشان متوقف شدند . چشمان نگهبان گرد شد . او

    كليدي را براي جك پرتاب كرد :

    اين كليديه كه اونا رو باز مي كنه .

    جك و كيتي به داخل آسانسور هجوم برده بودند كه افراد پليس به داخل سرسرا يورش آوردند . جك گفت :

    گمونم دلا سالوا ...

    كيتي جواب داد :

    مي دونم .

    آسانسور تا طبقه ي دوازده به آرامي بالا رفت و ايستاد .

    جك به كيتي گفت :

    همين جا منتظر باشين .

    او بموقع رسيد تا صداي آرام و مسلط مايلز را بشنود كه مي گفت :

    سل ، اگه نمي خواي عليه خودت ازش استفاده كني ، اونو بده به من .جك در آستانه ي در بود . اتاق تاريك و روشن

    بود ؛ صحنه اي شبيه به تابلويي سورئاليستي ، جسدي روي موكت ، و نيو پدرش كه لوله ي سلاح به سمتشان نشانه رفته

    بود . جك متوجه برق فلز روي ميز نزديك در شد . يك هفت تير .

    آيا مي توانست بموقع به آن برسد ؟

    سپس ديد كه دستان آنتوني دلا سالوا از دو طرفش آويزان شد و به التماس افتاد :

    بگيرش ، مايلز . مايلز ، نمي خواستم . هيچ وقت نمي خواستم .

    سل زانو زد و با دستانش پاهاي مايلز را بغل كرد .

    ...مايلز ، تو بهترين دوست مني . به اونا بگو كه نمي خواستم اين طوري بشه .

    ***

    براي آخرين بار در طول روز ، رئيس پليس هرب شوارتز با كارآگاهان اوبراين و گومز گفتگو كرد . هرب از دفتر

    آنتوني دلا سالوا بر مي گشت . او همزمان با اولين خودرو پليس به آنجا رسيده بود . او پس از آنكه آنان آنتوني دلا

    سالواي رذل را با خود برده بودند ، مايلز صحبت كرده بود .

    مايلز ، تو 17 سال خون جگر خوردي با اين تصور كه تهديد نيكي سپتي رو جدي نگرفته بودي . گمان

    نمي كني وقتش رسيده اين احساس گناه رو كنار بگذاري ؟ خيال مي كني اگه ريناتا با اين طرح ها ميومد پيشت ، تو قادر

    بودي بگي اونا ناشي از نبوغه ؟ تو شايد يه پليس رده اول باشي ، اما در مورد مد ترجيحاً كوري . يادم مياد ريناتا تعريف

    مي كرد كه كراوات هات رو اون انتخاب مي كرد .

    هرب انديشيد :

    مايلز از اين قضيه بيرون مياد .چه حيفه كه ضرب المثل " چشم در برابر چشم ، دندان در برابر دندان " ديگه رايج نيست.

    ماليات دهنده ها بايد تا باقي عمر دلا سالوا ، خرج اونو بدن ...

    اوبراين و گومز منتظر بودند . رئيس پليس خسته به نظر مي رسيد . اما روزي مقدس بود . دلا سالوا به قتل اتل لامبستون

    اعتراف كرده بود . ديگر كاخ سفيد و شهردار آنان را راحت مي گذاشتند .

    اوبراين پاره اي اطلاعات براي گفتن به رئيس پليس داشت .

    منشي استيوبر حدود يه ساعت پيش يهو اومد پيش ما . لامبستون 10 روز پيش به ديدن استيو بر رفته بوده تا بهش

    هشدار بده كه اونو لو خواهد داد . اتل احتمالاً در مورد قاچاق مواد به اون شك كرده بوده ، اما مهم نيست . اون لامبستون

    رو نكشته .

    شوارتز با حركت سر تأييد كرد .

    گومز رشته ي كلام را به دست گرفت :

    قربان ، ما مي دونيم كه سيموس در مورد مرگ همسر سابقش بي گناهه . حالا مي خواين عليه اون شكايت كنين و

    همين طور همسرش رو براي تحريف مدارك متهم كنين ؟

    سلاح جرم رو پيدا كردين ؟

    بله . تو يه مغازه ي هندي ، همون طور كه همسر سيموس نشوني داده بود .

    به اين آدما يه شانس ديگه مي ديم .

    هرب برخاست

    ... روز شلوغي بود . شب بخير ، آقايون .

    ***
    دوين استانتون ( دو ) همراه با كاردينال در محل اقامتش در خيابان مديسون نوشيدني مي نوشيدند و اخبار شب را تماشا

    مي كردند . آنان دوستاني قديمي بودند و در مورد انتصاب آتي دوين بحث مي كردند . كاردينال به او گفت :

    شما منو دست انداختين . دو ، مطمئنين كه طالب اين موقعيت هستين ؟ بالتيمور توي تابستون ممكنه مثل كوره بشه .

    زماني كه برنامه داشت پايان مي گرفت ، ناگهان خبر پخش شد .

  10. #59
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/15
    نوشته ها
    793
    سپاس ها
    209
    سپاس شده 456 در 326 پست
    نوشته های وبلاگ
    137

    Post بخش (58)

    " طراح معروف آنتوني دلا سالوا اندكي قبل به جرم قتل اتل لامبستون ، ريناتا كرني و دني آدلر ، همچنين به جرم اقدام به

    قتل نيو كرني ، دختر رئيس پليس سابق دستگير شد . "

    كاردينال به سوي دوين چرخيد .

    اينا دوستاي شما نيستن ؟

    دوين از جايش جهيد :

    عاليجناب ، ممكنه منو ببخشين ...

    ***

    راث و سيموس لامبستون اخبار ساعت 6 ان.بي.سي را گوش مي دادند و مطمئن بودند كه خواهند شنيد همسر سابق اتل

    لامبستون از آزمايش دروغ سنجي ناموفق بيرون آمده است . وقتي به سيموس اجازه داده بودند كلانتري مركزي را ترك

    كند ، آن دو شگفت زده شده بودند . هردوي آنان مطمئن بودند كه دستگيري او فقط مستلزم زمان است .

    پيتر كندي كوشيده بود خُلق آنان را باز كند :

    آزمايشها عاري از خطا نيست . اگه قرار باشه مقابل دادگاه احضار بشيم ، مي تونيم اين مدرك رو آماده كنيم كه شما از

    آزمايش اول موفق بيرون اومدين .

    پليس از راث خواسته بود كه آنان را تا مغازه ي هندي همراهي كند . جاي سبدي كه او چاقو را در آن انداخته بود ،

    عوض شده بود . به همين دليل افراد پليس آن را پيدا نكرده بودند . راث آن را برايشان پيدا كرده و ديده بود كه آنان

    آن را با سهل انگاري در كيسه اي نايلوني انداخته بودند .

    راث به آنان گفته بود :

    من اونو شسته م .

    لكه هاي خون هيچ وقت پاك نمي شن .

    راث در حالي كه روي صندلي كهنه ي مخملي كه هميشه از آن متنفر بود و اكنون به نظرش آشنا و راحت مي آمد ،

    نشسته بود ، با خود گفت :

    " چطور شد كه همه ي اين چيزها براي ما اتفاق افتاد ؟ چطور اختيار زندگي مون رو از دست داديم ؟ "

    زماني كه آماده مي شد تلويزيون را خاموش كند ، خبر دستگيري آنتوني دلا سالوا پخش شد . او و سيموس در حالي كه

    براي لحظه اي قادر به درك آنچه مي شنيدند ، نبودند ، به يكديگر نگريستند . سپس در آغوش هم فرو رفتند .

    ***

    داگلاس براون بي آنكه باور كند ، اخبار شب سي.بي.اس را شنيد ، سپس روي تخت اتل نشست نه ، تخت خودش و

    سرش را در ميان دستانش گرفت . تمام شده بود . آن پليس هاي لعنتي ديگر نمي توانستند ثابت كنند كه او از اتل پول

    مي دزديده . او وارث اتل بود . او ثروتمند بود .

    داگلاس مي خواست اين را جشن بگيرد . دفترچه يادداشتش را بيرون آورد و دنبال شماره تلفن منشي جوان شاغل در

    محل كارش گشت . سپس مردد شد . دخترك هنرپيشه اي كه خانه را نظافت مي كرد . يك چيزي در او وجود داشت .

    اسم مسخره اش : تسه تسه . نامش در دفترچه ي نشاني هاي شخصي اتل يادداشت شده بود . تلفن سه بار زنگ زد .

    الو .

    داگ انديشيد : لابد اتاقش رو با يه فرانسوي شريك شده .

    مي تونم با تسه تسه صحبت كنم ، لطفاً ؟ من داگ براون هستم .

    تسه تسه كه نقش يك روسپي فرانسوي را تمرين مي كرد ، لهجه اش را فراموش كرد . به داگ گفت :

    برو كوچولوي بي عرضه .

    و بسرعت گوشي را گذاشت .

    ***

    دوين استانتون ، اسقف اعظم كه براي انتخابات اسقفي بالتيمور در نظر گرفته شده بود ، در آستانه ي در اتاق نشيمن

    ايستاده بود و به قامت نيو و جك در چهار چوب پنجره نگاه مي كرد . پشت سر آنان ، هلال ماه در بين ابرها ظاهر شده

    بود . دوين در اوج عصبانيت در فكر حرص و شقاوت و تزوير سل اسپوزيتو بود . پيش از آنكه دوباره حس نوعدوستي

    مسيحي اش را باز يابد ، با خود زمزمه كرد :

    " قاتل پست فطرت . "

    سپس با ديدن نيو در آغوش جك انديشيد :

    ريناتا ، اميدوارم و دعا مي كنم كه شاهد اين باشي .

    ***

    مايلز در دفتر بطري شراب را پشتش گرفت . كيتي در گوشه ي كاناپه نشسته بود و گيسوان حنايي رنگش در زير نور

    چراغ ويكتورين مي درخشيد . مايلز ناگهان با تعجب خود را ديد كه مي گفت :

    موهاي تو برق حنايي زيبايي داره . به نظرم مادرم به اون مي گفت بلوند ونيزي . درسته ؟

    كيتي لبخند زد :

    يه زماني واقعاً اين طوري بود . حالا بايد يه دستي تو اصلش برد .

    در مورد تو اصلش به هيچ كمكي احتياج نداره .

    ناگهان مايلز احساس كرد زبانش قفل مي شود . چگونه از زني كه زندگي دخترتان را نجات داده ، تشكر مي كنيد ؟

    اگر كيتي بين طرح و مجموعه ي باريير دو پاسيفيك شباهتي پيدا نكرده بود ، او بموقع به نيو نمي رسيد . مايلز به ياد

    آورد كه چگونه نيو و جك پس از آنكه پليس ها سل را برده بودند ، او را در آغوش گرفتند . او هق هق گريه كرده بود :

    من به ريناتا توجه نداشتم . هيچ وقت بهش توجه نداشتم و به دليل اشتباه من ، اون به سراغ سل رفت و مرد .

    كيتي قاطعانه گفته بود :

    اون به ديدن سل رفت تا نظر يه آدم وارد رو بدونه . با خودت روراست باش و قبول كن كه تو نمي تونستي در اين

    مورد نظري بدي .

    چطور مي توان اين را به زني گفت كه تنها حضورش باعث مي شود احساس خشم و گناهي كه در طول سالها شما را

    درمانده كرده است جزئي از گذشته شود و به جاي اينكه احساس پوچي و درماندگي كنيد ، نسبت به باقي عمرتان

    احساس قدرت و اشتياق كنيد .

    غيرممكن است .

    مايلز متوجه شد كه هنوز بطري در دستش است . او به دنبال ليوان كيتي گشت .

    كيتي گفت :

    نمي دونم كجاست . لابد يه جايي گذاشتمش .

    به اين نحو مي شد اينها را به او گفت . مايلز عمداً ليوان خود را پر كرد و آن را به سوي كيتي دراز كرد .

    مال منو بگير .

    ***

    نيو و جك كنار پنجره ايستاده بودند و هودسون ، بزرگراه و رديف ساختمان ها و رستوران هايي را كه در حاشيه ي

    رودخانه ي نيو جرسي بود ، تماشا مي كردند .

    نيو به آرامي پرسيد :

    چرا اومدي دفتر سل ؟

    توي يادداشت هاي اتل كه مربوط به سل مي شد ، خيلي جاها به سبك باريير دو پاسيفيك رجوع شده بود . اون يه

    خروار آگهي روزنامه كه اين مجموعه رو نشون مي داد ، جمع كرده بود و در كنارش يه طرح رسم كرده بود . اونا چيزي

    رو به يادم آوردن و متوجه شدم همونيه كه تو كتاب آشپزي مادرت بود .

    و فهميدي ؟

    يادم اومد از تو شنيده بودم چطور سل بعد از مرگ مادرت اين مجموعه رو ابداع كرد . طبق يادداشت هاي اتل ، سل

    تأكيد كرده بود كه با ديدن آكواريوم شيكاگو از اون الهام گرفته . اين بسادگي امكان پذير نبود . وقتي اينو فهميدم همه

    چي رديف شد . بعدش چون مي دونستم تو با اون هستي ، خيال كردم دارم ديوونه مي شم .

    مدتها قبل ، زماني كه ريناتا كودك 10 ساله اي بيش نبود و در ميان تيراندازي دو لشكر ، شتابان به سمت خانه اش مي

    رفت ، در اثر احساسي قبلي داخل كليسا شده و جان يك زخمي آمريكايي را نجات داده بود . نيو احساس كرد بازوان

    جك او را سخت در آغوش گرفتند . حركتي بدون ترديد ، مطمئن و محكم .

    نيو ؟

    در طول تمام اين سالها ، او به مايلز گفته بود وقتي زمانش فرا برسد ، او آن را در خواهد يافت . و وقتي جك او را بيشتر

    به سوي خود كشيد ، نيو دريافت كه بالاخره آن روز فرارسيده است .


    پايان

صفحه 6 از 6 نخستنخست 123456

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •