صفحه 74 از 302 نخستنخست ... 245455565758596061626364656667686970717273747576777879808182838485868788899091929394124174224 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 731 تا 740 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #731
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر نخسپی شبکی جان چه شود
    ور نکوبی در هجران چه شود
    ور بیاری شبکی روز آری
    از برای دل یاران چه شود

    ور دو دیده ز تو روشن گردد
    کوری دیده شیطان چه شود

    ور بگیرد ز گل افشانی تو
    همه عالم گل و ریحان چه شود

    آب حیوان که در آن تاریکیست
    پر شود شهر و بیابان چه شود

    ور خضروار قلاووز شوی
    تا لب چشمه حیوان چه شود

    ور ز خوان کرم و نعمت تو
    زنده گردد دو سه مهمان چه شود

    ور ز دلداری و جان بخشی تو
    جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

    ور سواره سوی میدان آیی
    تا شود سینه چو میدان چه شود

    روی چون ماهت اگر بنمایی
    تا رود زهره به میزان چه شود

    ور بریزی قدحی مالامال
    بر سر وقت خماران چه شود

    ور بپوشیم یکی خلعت نو
    ما غلامان ز تو سلطان چه شود

    ور چو موسی تو بگیری چوبی
    تا شود چوب چو ثعبان چه شود

    ور برآری ز تک دریا گرد
    چو کف موسی عمران چه شود

    ور سلیمان بر موران آید
    تا شود مور سلیمان چه شود

    بس کن و جمع کن و خامش باش
    گر نگویی تو پریشان چه شود

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #732
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هر کجا بوی خدا می‌آید
    خلق بین بی‌سر و پا می‌آید
    زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی
    تشنه را بانگ سقا می‌آید

    شیرخوار کرمند و نگران
    تا که مادر ز کجا می‌آید

    در فراقند و همه منتظرند
    کز کجا وصل و لقا می‌آید

    از مسلمان و جهود و ترسا
    هر سحر بانگ دعا می‌آید

    خنک آن هوش که در گوش دلش
    ز آسمان بانگ صلا می‌آید

    گوش خود را ز جفا پاک کنید
    زانک بانگی ز سما می‌آید

    گوش آلوده ننوشد آن بانگ
    هر سزایی به سزا می‌آید

    چشم آلوده مکن از خد و خال
    کان شهنشاه بقا می‌آید

    ور شد آلوده به اشکش می‌شوی
    زانک از آن اشک دوا می‌آید

    کاروان شکر از مصر رسید
    شرفه گام و درا می‌آید

    هین خمش کز پی باقی غزل
    شاه گوینده ما می‌آید

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #733
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    گر نخسپی شبکی جان چه شود
    ور نکوبی در هجران چه شود
    ور بیاری شبکی روز آری
    از برای دل یاران چه شود

    ور دو دیده به تو روشن گردد
    کوری دیده شیطان چه شود

    گر برآری ز دل بحر غبار
    چون کف موسی عمران چه شود

    ور سلیمان بر موران آید
    تا شود مور سلیمان چه شود

    ور چو الیاس قلاووز شوی
    تا لب چشمه حیوان چه شود

    ور بروید ز گل افشانی تو
    همه عالم گل و ریحان چه شود

    آب حیوان که در آن تاریکیست
    پر شود شهر و بیابان چه شود

    ور ز خوان کرم و نعمت تو
    زنده گردد دو سه مهمان چه شود

    ور ز دلداری و جان بخشی تو
    جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

    ور سواره سوی میدان آیی
    تا شود سینه چو میدان چه شود

    روی چون ماهت اگر بنمایی
    تا رود زهره به میزان چه شود

    آستین کرم ار افشانی
    تا ندریم گریبان چه شود

    ور بریزی قدحی مالامال
    بر سر وقت خماران چه شود

    ور بپوشیم یکی خلعت نو
    ما غلامان ز تو سلطان چه شود

    ور چو موسی بپذیری چوبی
    تا شود چوب تو ثعبان چه شودرو به لطف آر و ز دشمن مشنو
    گر بجویی دل ایشان چه شود
    بس کن ای دل ز فغان جمع نشین
    گر نگویی تو پریشان چه شود

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #734
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
    یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد
    گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی
    ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد

    گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی
    هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد

    ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت
    پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد

    پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی
    خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد

    پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد
    پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد

    چون موی ابروی را وهمش هلال بیند
    بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد

    آن کس که از تکبر مالد سبال خود را
    از نور کبریایی چون مستنیر باشد

    عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن
    تا ذره وجودت شمس منیر باشد

    جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت
    تا با پر خدایی جان مستطیر باشد

    بربند پنج حس را زین سیل‌های تیره
    تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد

    بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را
    صد سال گرم داری نانش فطیر باشد

    گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری
    در قوس او درآید کو همچو تیر باشد

    خاموش اگر توانی بی‌حرف گو معانی
    تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #735
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
    یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد
    منکر مباش بنگر اندر عصای موسی
    یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد

    چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب
    کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد

    یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا
    کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد

    الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی
    هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد

    گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد
    تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد

    هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب
    رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد

    گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد
    در بحر جوید او را غواص کشنا شد

    از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد
    وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد

    وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان
    عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد

    تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد
    واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد

    گویی چگونه باشد آمدشد معانی
    اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #736
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
    باز آرزوی جان‌ها از راه جان درآمد
    باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد
    هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد

    باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست
    باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد

    سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند
    کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد

    اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره
    از لامکان شنیده خیزید محشر آمد

    آمد ندای بی‌چون نی از درون نه بیرون
    نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد

    گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست
    گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد

    آن سو که میوه‌ها را این پختگی رسیدست
    آن سو که سنگ‌ها را اوصاف گوهر آمد

    آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده
    آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد

    این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد
    وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد

    دستور نیست جان را تا گوید این بیان را
    ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد

    کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو
    این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد

    با درد باش تا درد آن سوت ره نماید
    آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد

    آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم
    پوشید دلق آدم امروز بر در آمد

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #737
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند
    ای عاشقان شما را پیغام می‌رساند
    سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری
    خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند

    نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست
    هر حرف آتشی نو در دل همی‌نشاند

    کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی
    لیک او گرفته حلقی ما را همی‌کشاند

    بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان
    چوگان زلف ما را این سو همی‌دواند

    چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد
    سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند

    هر سو که هست مستم چوگان او پرستم
    در عین نیست هستم تا حکم خود براند

    گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر
    زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند

    آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز
    والله که در دو عالم نی درد و درد ماند

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #738
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh


    در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
    دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید

    گرمی شیر غران تیزی تیغ بران
    نری جمله نران با عشق کند آید

    در راه رهزنانند وین همرهان زنانند
    پای نگارکرده این راه را نشاید

    طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
    کو رستم سرآمد تا دست برگشاید

    رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب
    چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید

    هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد
    کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید

    هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد
    غم‌های عالم او را شادی دل فزاید

    دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست
    عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید

    شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو
    منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

    در عشق جوی ما را در ما بجوی او را
    گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید

    تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
    دریای ما و من را چون قطره دررباید

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #739
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد
    غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
    ز اندیشه‌ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی
    نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد

    آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت
    زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد

    صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم
    یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد

    تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته
    گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد

    از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی
    ملک پدر بجویی ای بی‌نوا چه باشد

    ای اولیای حق را از حق جدا شمرده
    گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد

    جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده
    گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد

    بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی
    آنگه سری برآری از کبریا چه باشد

    از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت
    در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد

    بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو
    که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #740
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
    بشکست دام‌ها را بر لامکان برآمد
    از باده گزافی شد صاف صاف صافی
    وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد

    جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل
    آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد

    در عالم طراوت او یافت بس حلاوت
    وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد

    زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند
    در نقش دین بماند والله که کافر آمد

    ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم
    زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد

    الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
    این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد

    هر جان باملالت دورست از این جلالت
    چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد

    ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت
    در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد

  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 74 از 302 نخستنخست ... 245455565758596061626364656667686970717273747576777879808182838485868788899091929394124174224 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •