صفحه 92 از 302 نخستنخست ... 4272737475767778798081828384858687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112142192242 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 911 تا 920 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #911
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
    انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر
    باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر
    جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر

    شمشیرها جوشن شود ویرانه‌ها گلشن شود
    چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر

    ای قهر بی‌دندان شده وی لطف صد چندان شده
    جان و جهان خندان شده چون داد جان‌ها را ظفر

    هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا
    بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر

    نگذاشت شیر بیشه‌ای از هست ما یک ریشه‌ای
    الا که نیم اندیشه‌ای در روز و شب هجران شمر

    ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه
    کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر

    از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من
    کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر

    ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر
    والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر

    من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش
    او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر

    آه از دعا بی‌سامعی جرم و گنه بی‌شافعی
    درد و الم بی‌نافعی رویم چو زر بی‌سیمبر

    کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من
    مستطرب و خوش خفته من در سایه‌های آن شجر

    تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود
    که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر

    ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا
    مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #912
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
    برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
    یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله
    زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر

    درده می پیغامبری تا خر نماند در خری
    خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر

    در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل
    دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر

    ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده
    جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر

    گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد
    ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر

    تا در شراب آغشته‌ام بی‌شرم و بی‌دل گشته‌ام
    اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر

    خواهم یکی گوینده‌ای آب حیاتی زنده‌ای
    کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر

    اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش
    چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر

    قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش
    آن‌ها جدا وین‌ها جدا آن‌ها دگر وین‌ها دگر

    ز اندازه بیرون خورده‌ام کاندازه را گم کرده‌ام
    شدوا یدی شدوا فمی هذا حفاظ ذی السکر

    هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن
    ما را چو خود بی‌هوش کن بی‌هوش سوی ما نگر

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #913
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگر
    قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر
    بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همه
    بی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر

    از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر
    وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر

    چون ذره‌ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
    بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر

    در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
    وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

    در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل
    در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر

    باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان
    مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

    بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر
    شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #914
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
    دیوانگان را می‌کند زنجیر او دیوانه‌تر
    ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب
    آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی‌خبر

    ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان
    ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر

    ای عشق خونم خورده‌ای صبر و قرارم برده‌ای
    از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر

    در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم
    گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر

    ما را که پیدا کرده‌ای نی از عدم آورده‌ای
    ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در

    هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو
    هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر

    کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن
    وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی‌خطر

    ای عشق چست معتمد مستی سلامت می‌کند
    بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر

    چون دست او بشکسته‌ای چون خواب او بربسته‌ای
    بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #915
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
    پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر
    ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی
    تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر

    طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین
    در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر

    آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو
    گفت که‌های گم شدم این ملکست یا بشر

    جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی
    در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر

    عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا
    خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر

    چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را
    شهره یکی ستاره‌ای بنده او دو صد قمر

    فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین
    در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #916
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
    ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
    هم طرب سرشته‌ای هم طلب فرشته‌ای
    هم عرصات گشته‌ای پر ز نبات و نیشکر

    خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد
    با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر

    خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو
    چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر

    خیز که روز می‌رود فصل تموز می‌رود
    رفت و هنوز می‌رود دیو ز سایه عمر

    ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان
    پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر

    مست و خراب و شاد و خوش می‌گذری ز پنج و شش
    قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر

    لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم
    نوبت تست ای صنم دور توست ای قمر

    عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین
    آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر

    گر چه بصر عیان بود نور در او نهان بود
    دیده نمی‌شود نظر جز به بصیرتی دگر

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #917
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دی سحری بر گذری گفت مرا یار
    شیفته و بی‌خبری چند از این کار
    چهره من رشک گل و دیده خود را
    کرده پر از خون جگر در طلب خار

    گفتم کی پیش قدت سرو نهالی
    گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار

    گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت
    نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار

    گفت منم جان و دلت خیره چه باشی
    دم مزن و باش بر سیمبرم زار

    گفتم کی از دل و جان برده قراری
    نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار

    قطره دریای منی دم چه زنی بیش
    غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #918
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
    ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور
    نمی‌شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی
    مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور

    اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری
    ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی‌جا خور

    اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین
    وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور

    گریزانست این ساقی از این مستان ناموسی
    اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور

    حریفان گر همی‌خواهی چو بسطامی و چون کرخی
    مخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور

    برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین
    چو بر یوسف نه‌ای مجنون غم نان زلیخا خور

    کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد
    چو نربودست سیلابت تو آب از مشک سقا خور

    بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی‌گردی
    برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور

    در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون
    چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور

    اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی
    شراب صبر و تقوا را تو بی‌اکراه و صفرا خور

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #919
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
    پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر

    تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را
    وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر

    ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می‌خواند
    که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر

    چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را
    زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر

    پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان
    ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر

    چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حق
    چو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر

  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #920
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
    ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
    گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه
    از دادن و نادادن بس بی‌خبریم آخر

    ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
    گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر

    ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما
    باری ز شما خامان ما مستتریم آخر

    لولی که زرش نبود مال پدرش نبود
    دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر

    ما لولی و شنگولی بی‌مکسب و مشغولی
    جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر

    زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم
    وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر

    گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان
    بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر

    چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش
    وان گفتن بی‌سیمان که سیمبریم آخر

    می‌گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن
    لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر

  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 92 از 302 نخستنخست ... 4272737475767778798081828384858687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112142192242 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •