-
مدیر بازنشسته
کو ؟ چه شد ؟آن خانه ی کاهگلی ی کودکی ام!بوی نم بوی رطوبت بر خاکبوی کاه گل وقت باریدن باران نم نمبوی گوجه های قرمز توی باغچه ی حیاط! بوی فلفل و خیارشعله های سرخ و رقصان تنور بوی نان تازهحس گرمی ی نگاه پدرمخنده های مادر
جست و خیز و شادی کودکیم فارغ از هر قید و بنددست تو دست بچه هاپا برهنه توی کوچه های دهبازی قایم باشک!اوستا زنجیر باف و گرگم به هواشامه ی نرم و نوازشهای باد توی پیچ کوچه باغ روی بال هر نسیمکودکی هایم مرا می خواند
-
-
مدیر بازنشسته
آن هنگام که میخراشد سیم خاردار دیوار همسایه
بال مرغ مینای مرا
به نعرهای خورشید
به خاک پردردم
سوگند
سوگند
میستانم جان از گلوله بیجان دشمنم
ای ساقی سنگر
برسان خاک به لبم
که مینوشد این ناف من ازخاک وطنم
به گوش به گوش
ای کلاغان صورتگر:
مرگ پایان کبوتران سپید سخن نیست
غم برکه از کوچ مرغابیها نیست
این حباب قربانی هوای خویشتن است ...
-
-
مدیر بازنشسته
با من تمام آن چه منم ها خيالي است!
يعني نگام با نگهت در توالي است
يعني كه شيخ با همه ي زهد و پاكي است
در درگه تو چون پسري لا ابالي است!!!
يعني بهار من به تحقق تمام عمر
همچون بهار گاه شمار جلالي است
يعني تصادف نگهم با نگاه تو
يعني سقوط در دل تو احتمالي است!
يعني كه اتصال لبم با لبان تو
ياد آورنده ي شب مان (جاي خالي) است
يعني كه دست هاي تو در دست هاي من
وعده دهنده است شب از آن ليالي است!
-
-
مدیر بازنشسته
وطن ای ریشه ی تاریخ وطن ای ملک ساسانی
به یاد آور شکوهت را شکوه عصر اشکانی
ببال اینک به شاهانت به آن شاهان ایرانی
وفور دانش زرتشت در آن آیین انسانی
وطن ای بیشه ی شیران تو درمن حس طوفانی
زمام دولت کوروش سریر عدل و ایمانی
تودراندیشه ی گیتی درآن دنیای برهانی
سرآغاز خرد بودی طلوع مزدک و مانی
کنون دراین ره تاریخ دراین غوغای انسانی
ببا ل اینک به تخت جم به این فرهنگ باستانی
-
-
مدیر بازنشسته
پرواز يا سقوط آزاد؟:
پرواز و سقوط ازاد هر دو از یک ارتفاع،اما خیلی فرق دارن...پرواز آزادیه،اختیاره اما سقوط ازاد جبر مطلقه،تسلیم شدن به قانونی تغییرناپذیره،به قانون گرانش به قدرت زمین...پرواز یعنی معلق شدن بین زمین و آسمون،یعنی بی وزنی و سبکبالی اما سقوط حرکته،سرعت بی حده...پرواز آرامش و شادیه،اما سقوط ازاد دلهره و هیجانه.
همه وجودت با سرعت زیاد کشیده میشه به یه نقطه به مرکز،به ریشه،به زمین و هیچ راه فراری نداري.
سقوط ازاد عشقه عشقی دیوانه وار و بی حد و مرز،که اسیرت میکنه، نمیتونی ازش رها شی همه وجودت به سمتش میره و قدرت مقابله نداری.پرواز تفکره،آگاهیه،اختیاره...مسی تو انتخاب میکنی و هر لحظه میتونی جهتتو عوض کنی.
وقت پرواز بهتر میبینی بهتر میشنوی بهتر نفس میکشی،حواست قوی تر میشه،اما سقوط ازاد حواسو از بین میبره چشمات بسته میشه،فقط صدای باد رو میشنوی،حس نمیکنی،نمی فهمی،فقط خلسه ای بی نظیر رو تجربه میکنی.
سقوط آزاد تورو تبدیل میکنه به یه میدون جنگ،جنگ زمین با هوا،و زمین قدرتمندتر از هواست و در نهایت پیروز میشه...تو از جنس زمینی،تو متعلق به زمینی،و اون تورو برمیگردونه به جایی که بهش تعلق داری،به هر قیمتی که باشه حتی اگه نابود و تیکه تیکه بشی...به هرحال زمین هیچوقت نابودی کسی رو ندیده،هر موجودی دوباره توی خاک حل میشه و به زمین برمیگرده...زمین عاشقی قدرتمنده که تورو واسه خودش میخواد و تو معشوقی ناچار و تسلیم...اما پرواز رهاییه،پرواز تعادله،عشق عاری از وابستگیه...پرواز عشق زمین به پرندست،که اب و دونشو و ارامش خاک و درختشو میبخشه و بعد پرنده رو رها میکنه تا ازادانه پرواز کنه...پرواز عشق سازندست،عشق کامله،يه عشق عاقلانه و حساب شده...سقوط آزاد عشق ناب و خالصه،يه عشق ديوانه وار،عشقي كه عقل رو از سرت مي پرونه...پرواز فلسفست،سقوط آزاد عرفانه...اگه قرار باشه يكي رو انتخاب كني،پرواز يا سقوط آزاد؟
-
-
مدیر بازنشسته
باید خودت باشی،بدون اغراق بدون ریا بدون تظاهر،باید خودت باشی خود اصیلت کودک درونت شاعر درونت و حتی غریضه ی درونت...من نمیگم همه باید وحشی باشن و هر کاری بکنن،هوس هاشونو آزاد بزارن و به اطرافیانشون صدمه بزنن،نه!
زندگی توی جامعه چیز دیگه ایه،اخلاق مفهوم دیگه ایه،باید درست رفتار کرد و به حقوق دیگران احترام گذاشت،نباید به دیگران صدمه زد اما...اما نه با فدا کردن خودت،آرزوهات آزادیت شادی و خوشبختیت...باید سعی کرد قلب دیگران رو به دست اورد تا بتونن توی حقیقی رو ببینن و بپذیرن.>
اما فکر فرق می کنه،حرف فرق داره،فکرت باید آزاد و باز باشه،باید عقیده و نظرت رو بدون تظاهر به چیزی بیان کنی و شجاع باشی.باید با قوانین فکر کردن مبارزه کرد.این اولین قدمه!<
باید چارچوب هارو شکست و فکر رو آزاد گذاشت.کسی که فکر آزاد داره لیاقت آزادی اجتماعی رو هم داره...اولین قدم مبارزه با محدودیت های فکریه که البته جامعه در نا خودآگاهت گذاشته اما باید باش مبارزه کنی.هیچ خرجی هم نداره!زندان هم نمیری باتوم هم نمیخوری،دردی نمیکشی...سخته،مبارزه با خویشتنه اما بعد ازاد و رها میشی...
نباید مثل گذشته زندگی یا فکر کرد،گذشته پوسیده و رفته،اگه مثل گذشتگانت باشی از همین الان نابودی،گم شدی بین ورق های زرد یه کتاب تاریخ…
میتونی مثل جامعه ی کنونیت باشی اما بازم کمه، نباید اسیر فکر حاکم به جامعه باشی، نه اسیر مد و فکرهای بیهوده…طرز فکر جامعه همیشه در پایین ترین سطحه!هیچ وقت خط مشی فکری جامعه رو روشنفکرا یا دانشمندا تعیین نمیکنن.فکر مسلط به جامعه فکر پست ترین تحصیلاته،فکر آدم های بی فکر!
و چقدر تلخه که مردم،اونایی که بیشتر میدونن و بهتر میفهمن سعی میکنن با فکر ابتدایی پایین تر از خودشون زندگی کنن یا به اون تظاهر کنن تا همرنگ جماعت بشن.چون از نابودی و انزوا میترسن و همین ترس نابودشون میکنه…"اکنون"خیلی زود میگذره و میره و بعد تو هم نابودی…
باید خودت باشی خود درونت،اینجوری حتما کسی هست که روزی درکت کنه،حتما همین لحظه هم هستن کسایی که تورو بفهمن اما خوب،پیدا کردنشون سخته،به اندازه ی بیرون کشیدن یه موی سفید ار ماست سخته،اما حتما هست…
اما نا امید نباش سعی کن فکرتو ثبت کنی و نگه داری و بالاخره روزی،جایی کسی پیدا میشه که تورو بفهمه،شاید از زمان تو نباشه از آینده باشه…
آینده…آینده یعنی جاودانگی و آینده هرروز داره به سمت فکرهای آزاد و بکر میره پس آزاد و بکر فکر کن و تو متعلق به آینده خواهی بود و هرگز فراموش نمیشی.
-
-
مدیر بازنشسته
هفته اي بگذشت هفته ديگر رسيد
بازهم خاموش بود كاشانه اش
بي خبررفت و نبودش يك نشان
تا كه پرسم حال او درخانه اش
دوستان آگاه ازاحوال او
آشنايان باخبر ازرفتنش
هركجا ميشد برايش درزدم
دوستان ودشمنان راسرزدم
بي مروت ها كه ميدانند حال زارما
لب نبگشودند ومن ماتم شدم
آنشب ازنزديك خانه ردشدم
خانه روشن بود من پنهان شدم
اونشسته دركنار پنجره
من زشادي هم چوگل خندان شدم
صبركردم تارسدروز دگر
تاروم بادسته گل من ديدنش
درزدم بااظطراب ودلهره
درچوواشد شادوخندان ديدمش
ليك اودرانتظار ديگريست
تامراديدخنده برچيد ازلبش
من نشستم اونشست درگوشه اي
شاد بودم چونكه سالم ديدمش
هردوساكت گم شديم درحال خويش
وقت چون بگذشت رفتم ازبرش
بانگاهي سرد همراهي نمود
انتظارديگري بود انتظارمن نبود
تاوداع كردم زچشمش گم شدم
سجده كردم من كه اودرخانه بود
اونپرسيدم كه بازآيم دگر ؟
من براي او چويك بيگانه بود
بازخوشحالم كه سالم بودوشاد
گرچه بامن یک دمی خندان نبود
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن