موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #2891
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مادرم نماز می خواند و من آواز !
    .
    .
    عقایدمان چقدر فرق دارد !
    او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
    خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
    خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
    او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
    من خدا را در آسمان ها و درون خودم !
    در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل !در ثانیه به ثانیه زندگیم !
    او جلوی خدایش سجده میکند !
    ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
    نمی دانم
    خدای من واقعی تر است یا او !
    دین من بهتر است یا او..

    زنده یاد فریدون فرخزاد

  2. #2892
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تو ماه را
    بیشتر از همه دوست می‌داشتی
    و حالا
    ماه هر شب
    تو را به یاد من می‌آورد
    می‌خواهم فراموشت كنم
    اما این ماه
    با هیچ دستمالی
    از پنجره‌ها پاك نمی‌شود ..

  3. #2893
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در آیینه ، دوباره ، نمایان شد:با ابرگیسوانش در باد،باز آن سرود ِ سرخ ِ اناالحقورد زبان اوست.تو در نماز ِ عشق چه خواندی ؟که سالهاستبالای دار رفتی و این شحنه های پیراز مرده ات هنوز پرهیز میکنند.نامِ تو را به رمز ،رندان سینه چاک نشابوردر لحظه های مستی مستی و راستی آهسته زیر لبتکرار میکنند.وقتی تو ، روی چوبه دارت ، خموش و مات بودیما:انبوه کرکسان تماشا با شحنه های مامورمامورهای معذور ،همسان و همسکوت ماندیم.خاکستر تو راباد سحرگاهانهرجا که برد ،مردی ز خاک رویید.در کوچه باغهای نشابور،مستان نیم شب ، به ترنم ،آوازهای سرخ ، تو را بازترجیع وار زمزمه کردند.نامت هنوز ورد زبانهاست.

  4. #2894
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پسرم میپرسد:
    چرا باید ریاضی بخوانم ؟
    دلم می خواهد بگویم لازم نیست
    بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است
    .پسرم می پرسد:
    چرا باید فرانسه بخوانم ؟
    دلم می خواهد بگوید:امپراطوری شان از هم خواهد پاشید
    و همچنان که با دست هایت ، شکمت را بمالی خواهند فهمید که گرسنه ای.
    پسرم می پرسد:
    چرا باید تاریخ بخوانم ؟
    دلم می خواهد بگویم:
    تنها بیاموز به هنگام ، سرت را بدزدی
    تا شاید جان به در بری.
    آه اما آنچه می گویم این هاست:
    ریاضی بخوان ، فرانسه بیاموز و تاریخ را از بر کن.

  5. #2895
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نظر به اینکه
    ما ضعیفیم
    برای بندگی ما
    قانون ساختید
    نظر به اینکه دیگر
    نمیخواهیم بنده باشیم
    قانون شما در آینده باطل است

    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر این ست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم

    نظر به اینکه
    گرسنه خواهیم ماند
    اگر زین بیش تحمل کنیم
    تا که باز
    غارت کنید ما را
    مصممیم که زین پس
    از نان شب که فاقد آنیم
    کسی نیست ما را جدا نماید
    جز شیشه های ویترین
    نظر به اینکه
    با تفنگ و توپ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم



    نظر به اینکه
    خانه های بسیار
    در هر کجا به پاست
    ولی ما
    بامی بر سر نداریم
    تصمیم ما بر این ست
    که در این خانه ها بخوابیم
    زیرا که دیگر
    زاغه هامان خوش نمیاید
    نظر به اینکه
    با تفنگ و توپ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر این ست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم

    نظر به اینکه
    ذغال ها به خروار
    در انبارهایتان پر است
    ما بی ذغال
    از سردی زمستان میلرزیم
    تصمیم ما بر اینست
    که آن ذغال ها را
    در اختیار گیریم
    نظر به اینکه
    با توپ و تفنگ
    تهدید میکنید ما را
    تصمیم ما بر این ست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم

    نظر به اینکه
    موفق نمیشوید
    ما را دستمزدی کافی دهید
    خود کارگاه ها را
    در اختیار خواهیم گرفت
    نظر به اینکه بدون شما
    ما را نان کافی خواهد بودَ
    نظر به اینکه با توپ و تفنگ
    تهدید میکنید مَا را
    تصمیم ما بر اینست
    کز زندگانی بد
    بیشتر از مرگ بترسیم

    نظر به اینکه
    به گفته های دولت
    ایمان نداریم
    زین پس مصممیم
    رهبری را خود در دست گیریم
    و دنیای بهتری سازیم
    نظر به اینکه
    تنها زبان توپ را آشنا هستید
    و به زبان دیگری تکلم نمیکنید
    ناچار خواهیم بود
    لوله های توپ را
    به طرف شما برگردانیم

  6. #2896
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
    نمی شود که تو باشی
    درست همین طور که هستی
    و من، هزار بار خوبتر از این باشم
    و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

    نمی شود، می دانم
    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...


    یک عاشقانه ی آرام

  7. #2897
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟
    شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

    می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
    نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

    کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
    شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

    زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
    دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

    سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
    نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

    چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
    روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

    آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
    روشنای سحر این شب تارانت کو؟

  8. #2898
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در تاریکی چشمانت را جُستم
    در تاریکی چشم هایت را یافتم
    و شبم پُرستاره شد.



    تو را صدا کردم

    در تاریک ترینِ شب ها دلم صدایت کرد
    و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
    با دست هایت برایِ دست هایم آواز خواندی
    برای چشم هایم با چشم هایت
    برای لب هایم با لب هایت
    با تنت برای تنم آواز خواندی.


    من با چشم ها و لب هایت

    اُنس گرفتم
    با تنت انس گرفتم،
    چیزی در من فروکش کرد
    چیزی در من شکفت
    من دوباره در گهواره ی کودکیِ خویش به خواب رفتم
    و لبخندِ آن زمانی ام را
    بازیافتم.



    در من شک لانه کرده بود.


    دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

    و من تازه شدم من یقین کردم
    یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
    و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛
    در دامانت که گهواره ی رؤیاهایم بود.

    و لبخندِ آن زمانی، به لب هایم برگشت.

    با تنت برای تن ام لالا گفتی.

    چشم های تو با من بود
    و من چشم هایم را بستم
    چرا که دست های تو اطمینان بخش بود



    بدی، تاریکی ست

    شب ها جنایت کارند
    ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم
    و تو را به سانِ روزی بزرگ آواز می خوانم.



    صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

    شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
    و من به تو نگاه می کنم،
    از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
    چرا که هر ستاره آفتابی ست
    من آفتاب را باور دارم
    من دریا را باور دارم
    و چشم های تو سرچشمه ی دریاهاست
    انسان سرچشمه ی دریاهاست.



    ۱۳۳۴

    استاد شاملو

  9. #2899
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    صبح تو را در فروشگاه دیدم
    هلو و زردآلو سوا می‌كردی
    گفتی برای یك مهمان است.
    تمام روز
    در انتظار زنگ تلفن بودم.

    گئورگ تومانیان
    ترجمه: واهه آرمن

  10. #2900
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    زندگی رسم خوشایندی است‌.

    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ‌،
    پرشی دارد اندازه عشق‌.
    زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو
    برود.
    زندگی جذبه دستی است كه می چیند.
    زندگی نوبر انجیر سیاه ، كه در دهان گس تابستان است‌.
    زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره‌.
    زندگی تجربه شب پره در تاریكی است‌.
    زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
    زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
    زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست‌.
    خبر رفتن موشك به فضا،
    لمس تنهایی «ماه» ، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر.

    زندگی شستن یك بشقاب است‌.

    زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است‌.

    زندگی «مجذور» آینه است‌.
    زندگی گل به «توان» ابدیت‌،
    زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
    زندگی « هندسه» ساده و یكسان نفسهاست‌.

    هر كجا هستم ، باشم‌،
    آسمان مال من است‌.
    پنجره‌، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است‌.
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می رویند
    قارچهای غربت؟

    من نمی دانم
    كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر
    زیباست‌.
    و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست‌.
    گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
    چشم ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید.

    واژه ها را باید شست .
    واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

    چترها را باید بست‌.
    زیر باران باید رفت‌.
    فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
    با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت‌.
    دوست را، زیر باران باید دید.
    عشق را، زیر باران باید جست‌.
    زیر باران باید با زن خوابید.
    زیر باران باید بازی كرد.
    زیر باران باید چیز نوشت‌، حرف زد، نیلوفر كاشت
    زندگی تر شدن پی در پی ،
    زندگی آب تنی كردن در حوضچه «اكنون» است‌


صفحه 290 از 555 نخستنخست ... 140190240270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302303304305306307308309310340390440 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •