خاصیت عشق همین است:
از دست دادن هوشیاری .گاهی خودرا فراموش کن.چه اشکالی دارد ؟
آدم نباید یکنواخت و ملال اور باشد.
آدم باید همیشه از قطبی به قطب دیگر سفر کند.سفر کردن ،زندگی را غنی میسازد.
در غیر این صورت زندگی کسالت بار میشود.
مدیر بازنشسته
خاصیت عشق همین است:
از دست دادن هوشیاری .گاهی خودرا فراموش کن.چه اشکالی دارد ؟
آدم نباید یکنواخت و ملال اور باشد.
آدم باید همیشه از قطبی به قطب دیگر سفر کند.سفر کردن ،زندگی را غنی میسازد.
در غیر این صورت زندگی کسالت بار میشود.
مدیر بازنشسته
خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،
تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،
تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ،
تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی…؟؟
مدیر بازنشسته
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارمسکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.اگر می دانستی که چقدر دوستت دارمچشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.اگر می دانستی که چقدر دوستت دارمنگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.ای کاش می دانستی…
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارمهرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.اگر می دانستی که چقدر دوستت دارملحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.ای کاش می دانستی…
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارمهمه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را… قلبت را… حرفت را…اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .
مدیر بازنشسته
یادم اید که به من گفت کسی٬“عاشقی تلخ ترین تلخ هاست”من به او خندیدم.به گمانم که دروغ٬به خیالم که فریب٬من گمان می کردم٬او فقط دیوانستو خودم هم شه عاقل هایم.با خودم می گفتم:مگر امکان دارد؟عاشقی تلخ گزنده باشد؟یا که بد طعم و زننده باشی؟عشق و عاشقی برای قلبم٬چیزی غیر از شهد شیرین باشد؟سال ها رفت و من امروز این جامی شناسم ناصح پیرم راولی افسوس و صد افسوس که رفتان همه شادی و خوش بختی هاقلب من تلخی عشقی را چشیدو به من ثابت کرد“عاشقی تلخ ترین تلخ هاست”تا چه حدی گویاست
مدیر بازنشسته
عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست
غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست
در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست
می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست
شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
مدیر بازنشسته
یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند،
چهار می شود
گاه میل می کند به صفر
گاه نیز می زند به کله اش…
هوس کند می رود به آسمان،
هزار می شود.
یک و یک برای من…
– من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام –
جز دو خط ساده نیست؛
جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند،
وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند…
جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛
روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم …
پیر می شوند!
« توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. »
آه…
من که حرف این حساب را سرم نمی شود
مدیر بازنشسته
تا تو رفتی همه گفتند:" از دل برود هر آنکه از دیده برفت "و به ناباوری و غصه ی من خندیدند . . .آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشتکاش می آمدی و می دیدیکه در این عرصه دنیای بزرگچه غم آلوده جدایی هایی ستو بدانی که . . .
از دل نرود هر آنکه از دیده برفت . . .