-
کاربر سایت
جايگاه تبليغ در قرآن و سيرهي نبوي
جايگاه تبليغ در قرآن و سيرهي نبوي
همانگونه كه از روايات به دست ميآيد شايعترين ابزار تبليغ كه بيان و خطابه، قلم و نگارش و شعر و نثر در همهي اعصار بوده است، به وسيلهي پيامبران به ويژه پيامبر اسلام(ص) تأسيس، تكميل و هدايت شده است. پيامبر مكرم اسلام تمام زندگي بابركت خويش را صرف تبليغ مكتب رهاييبخش اسلام نمودند به طوريكه نه تنها كلام ايشان بلكه تمامي حركات و سكنات ايشان هم داراي پيامهاي تبليغي بود.
ارزش و اهميت تبليغ
«يكي از آموزشهاي لازم از سيرهي مقدس رسول اكرم(ص) آموزش نحوهي دعوت به حق و نحوهي تبليغ و رساندن پيام حق به مردم است. شايد در ابتدا براي افرادي كار كوچكي به نظر برسد، اينكه انسان بخواهد مردم را به حق و به سوي پروردگار دعوت كند و پيام الهي را به آنها برساند؛ فكر كنند كه اين دعوت و ابلاغ پيام چه فرقي ميكند با ساير دعوتها و ابلاغ پيامها. اول، برداشت خود قرآن را در اين زمينه عرض بكنم كه قرآن تا چه اندازه اين كار را مهم و سخت و دشوار ميداند، و بعد توضيح بدهم كه چه تفاوتي هست ميان اين دعوت و ابلاغ اين پيام با ساير دعوتها و ابلاغ پيامها.» قرآن در سورهي مباركهي طه در مورد موسي بن عمران(ع) مطلب را طرح ميكند كه به حسب ظاهر، جريان ديگري هست: موسي حركت كرده كه برگردد به مصر، زنش درد زايمان ميگيرد و او به دنبال آتش براي آتشگيرهاي ميرود كه همسر خودش را در اين سرما گرم بكند، در وادي مقدس مواجه با وحي الهي ميشود، براي اولين بار وحي به او ميرسد و بعد هم مأموريت براي رساندن پيام الهي به فرعون و فرعونيها. موسي رسيده است به مقامي كه نايب نبوت است؛ پس يك آدم عادي نيست كه چنين سخني گفته باشد. وقتيكه به او ميگويند: برو پيام خدا را به فرعون و فرعونيها ابلاغ كن، احساس ميكند بار بسيار سنگين و رسالت فوقالعاده مشكلي به دوش او گذاشته شده است. با اين جملهها يك سلسله تقاضاها ميكند: رب اشرح لي صدري؛ پروردگارا! به من شرح صدر بده. (طه، آيهي 24-25) «شرح صدر» خلاصهي معنايش اين است: «ظرفيت روحي بسيار وسيع و تحمل فوقالعاده زياد.» خدايا! بر ظرفيت روحي من بيفزا. و يسرلي امري؛ كار مرا بر من آسان گردان. پس احساس ميكند كه كاري است ثقيل و سنگين. و احلل عقدة من لساني؛ گرهي را (يا گره را) از زبان من باز كن. بعضي چنين فكر ميكنند كه مقصود از اينكه «گره را از زبان من باز كن.» اين است كه موسي اندكي زبانش ميگرفته و مثلاً «سين» را خوب تلفظ نميكرده است. حتي گفتهاند: آن وقتيكه بچه بود و فرعون ميخواست امتحانش بكند و آتش سرخ شده به دهانش گذاشت [زبانش دچار لكنت شد.] خيال نميكنم اينها اساسي داشته باشد. «گره را از زبان من باز كن.» ظاهراً همان است كه قرآن مكرر روي آن تأكيد ميكند كه پيغمبر ابلاغش بايد ابلاغ مبين، و پيام رساندنش بايد روشن و آشكار و آشكاركننده و راهنمايانه باشد، چون بعدش هم ميفرمايد: «يفقهوا قولي؛ تا سخن مرا درك بكنند» من بتوانم پيام تو را وارد فهم مردم بكنم و مردم بفهمند. فهم كردن، يعني روشن شدن، درك كردن، واضح شدن مطلب براي شخص. و اجعل لي وزيراً من اهلي، هارون اخي، اشدد به ازري، و اشركه في امري، كي نسبحك كثيراً، و نذكرك كثيراً. پروردگارا! اين بار خيلي سنگين است، براي من كمك بفرست. انساني را كه خودش پيشنهاد ميكند، برادرش هارون است: پروردگارا! برادرم هارون را وزير ـ كه معناي لغوياش معاون است ـ و كمك من قرار بده، و او را در اين كار با من شريك گردان؛ چرا؟ براي اينكه به اصطلاح، راندمان كار ما بيشتر باشد، نه اينكه من ميخواهم ـ العياذ بالله ـ امتناع كرده باشم، كي نسبحك كثيراً، و نذكرك كثيراً. و در جاي ديگر، قرآن خطاب به رسول اكرم(ص) ـ ولي نه به صورت سؤال رسول اكرم(ص) از خدا، بلكه به صورت بيان الهي ـ يك كار انجام شده را ذكر ميفرمايد. در سورهي مباركهي الم نشرح ميفرمايد: الم نشرح لك صدرك؛ آيا ما به تو شرح صدر نداديم؟ موسي تقاضاي شرح صدر ميكند، ولي نسشبت به پيغمبر اكرم به صورت يك امر داده شده، قرآن ميفرمايد: آيا ما به تو شرح صدر نداديم؟ ظرفيت فراوان نداديم؟ يعني ظرفيت فراوان شرط اين كار است، و ما اين شرط را به تو دادهايم. و وضعنا عنك وزرك؛ اين بار سنگين را از دوش تو نهاديم. آنجا موسي ميگفت: و يسرلي امري؛ اين بار سنگين را براي من آسان و سبك كن. اينجا قرآن به پيغمبر اكرم ميفرمايد كه اين بار سنگين را از دوش تو برداشتيم. الذي انقض ظهرك؛ اين خيلي حرف است. اين بار سنگين كه آنچنان سنگين بود كه داشت پشت تو را ميشكست. مخاطب، خاتم الانبياء است، بار هم جز بار دعوت و تبليغ و مواجه شدن با مردم نيست، مردمي كه قصد هدايت و راهنمايي، بلكه كشاندن آنها به سوي پروردگار را دارد. آنچنان اين كار، ستگيت است كه تعبير قرآن اين است كه: داشت پشت تو را ميشكست. انقض ظاهراً معنايش اين است: اگر ما سقفي داشته باشيم و بار بسيار سنگيني، مثلاً عدهي زيادي انسان يا يك شيء سنگين روي آن باشد كه اين چوبها صدايش دربيايد و به اصطلاح معروف جرق و جرق بكند، ميگويند: انقض يا نقض، و يا نظير اين تعبير. وقتي ميخواهد بگوبد: اين بار آنچنان سنگين بود كه گويي صداي مهرههاي پشت تو داشت شنيده ميشد، ميفرمايد: انقض ظهرك. و رفعنا لك ذكرك؛ ما نام تو را در همه جا بلند كرديم. (انشراح، آيهي 4) باز سخن از سختي كار است: فان مع العسر يسراً، ان مع العسر يسراً، فاذا فرغت فانصب، و الي ربك فارغب. (انشراح، آيات 5-8) پيغمبر! سخت است كار، اما اگر انسان سختيها را تحمل بكند، با سختي، سستي هست، يعني سستيها در شكم سختيهاست، هر سختي در درون خودش سستي دارد. معنايش اين است: صبر كن، استقامت بورز. فان مع العسر يسراً، بار ديگر تأكيد كرد: ان مع العسر يسراً، كه پيغمبر از اين آيه چنين احساس كرد كه همراه هر سختي دو آساني خواهد بود، كه چهرهي مباركش شكفته شد و بعد هي تكرار ميكرد، ميفرمود كه يك سختي با دو سستي چه خواهد كرد. خداي من به من وعدهي آساني و وعدهي سستي همراه اين سختيها داده است. فاذا فرغت فانصب، و الي ربك فارغب. اگر اين آيه را يك مقايسهاي با آيهي موسي كرده باشيد و بعد اين جملهي متواتر ميان شيعه و سني را در نظر بگيريد كه پيغمبر راجع به علي فرمود: انت مني بمنزلة هارون من موسي؛ تو نسبتت به من، نسبت هارون به موسي است. (ادامهي حديث به اين صورت است: الا انه لا نبي بعدي. «شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج 2، ص 583 و 584») يعني همچنانكه هارون معاون و شريك موسي در اين كار بود، تو هم يكي از از آن دو پدر امت هستي؛ در اين صورت ميبينيد اينكه در تفاسير شيعه آمده و روايات هم ظاهراً تأييد كرده است كه فاذا فرغت فانصب ناظر به مقام خلافت اميرالمؤمنين علي(ع) است، خيلي خوب به دل ميچسبد ـ كه بايد هم چنين باشد نه چيز ديگر ـ ولي فعلاً بحث ما روي مطلب ديگري است. آيهي ديگر در قرآن، كه باز اهميت فوقالعاده و سنگينيِ ضديدِ امر دعوت به حق و پيامرساني الهي را بيان ميكند، آيهاي است كه در سورهي مباركهي يا ايها المزمل آمده است كه ميدانيد يا ايها المزمل و يا ايها المدثر از سورههاي هستند كه در اول بعثت نازل شدند. ميفرمايد: انا سنلقي عليك قولاً ثقيلاً؛ ما عنقريب سخن سنگيني به تو القا ميكنيم. سخن يعني چه كه سنگين باشد؟ خود سخن از آنجهت كه سخن است كه سبكي و سنگيني ندارد. محتواي سخن و اجراي مدلول سخن است كه ممكن است سخت و دشوار باشد، و ممكن است آسان باشد. خود ما گاهي ميگوييم: فلان كس به فلان كس سخن سختي گفت؛ يعني سخني كه تحمل معناي آن براي او شديد بود. يا ميگوييم: مأموريت سنگيني به ما داده شده است. شخصي كه از طرف يك مقامي مأمور ميشود، ميگويد: مأموريت سنگيني به ما داده شد. يك ابلاغ صادر شده است، به او گفتهاند: برو فلان كار را انجام بده، ميگويد: مأموريت سنگيني به ما داده شده، مأموريت يعني چه كه سنگين باشد؟ مأموريت، آن ابلاغ و آن كاغذ و آن سخن و آن نامه و غيره كه سبكي و سنگيني ندارد. بحث در اينها نيست. وقتيكه محتواي آن مأموريت كاري باشد فوقالعاده دشوار، ميگوييم: مأموريت سنگين. آيهي قرآن ميفرمايد: انا سنلقي عليك قولاً ثقيلاً؛ ما عنقريب سخن سنگيني به تو القا ميكنيم، كه جز همان دعوت و هدايت مردم چيز ديگري نيست. ممكن است افرادي بپرسند: چرا قرآن اين همه امر دعوت و تبليغ را كار دشواري تلقي كرده است؟ بعضي از مسايل هست كه ما به حق، ارزش آن مسايل را درك كردهايم، چون ارزشش را، يعني سطحش را درك كردهايم، قهراً آن را در سطح خودش ميشناسيم؛ مثلاً امر افتا و فتوا دادن. خوشبختانه تا حد زيادي، لااقل 95% جامعهي ما ميشناسند كه افتا كاري است سنگين و در سطح بسيار بسيار بالا. نه افرادي زود جرأت ميكنند كه چنين ادعايي بكنند و نه اگر افراد خوشاشتهايي اين ادعا را كردند، جامعه زود ميپذيرد. جامعه اين احساس را كرده كه سطح اين كار الاست، ولي مسألهي دعوت مردم به سوي حق، مسألهي تبليغ مردم، مسألهي ارشاد و هدايت مردم، مسألهي حركت دادن مردم به سوي خدا، كه سخن، سخن حركت دادن است [سطح آن شناخته نشده است.] گفت: در ايـن ره انبيـا چون ساربانند دلـيــل و راهـنـمـاي كارواننـد وز ايشـان سيـد مـا گشته سالار همـو اول همـو آخر در اين كارجمال جانفزايش شمع جمع است مقام دلگشايش جمع جمع استروان از پيش و دلها جمله از پي گـرفتـه دست جانها دامـن وي حركت دادن بشر است، آن ها به كجا؟ به سوي آخور؟ نه. خيلي مكتبها هستند كه بشر را حركت ميدهند، خوب هم حركت ميدهند، اما به سوي چه؟ به سوي آخور، به سوي منافعش. كمي مقام مقدستر هم بگوييم: به سوي حقوقشان كه بالاخره منافعشان در حقوقشان است و تا اينجا ما هم موافقيم، پيغمبرها هم مردم را سوق ميدهند به سوي احقاق حقوقشان. جزء برنامهي پيغمبران، يكي اين حركت دادن است، ولي اين، آن حركت كوچكي است كه پيغمبران ميدهند كه محروم را سوق ميدهند به سوي اينكه اي محروم! برو حق خودت را استيفا كن؛ اي مظلوم! برو حق خودت را از ظالم بگير. اين هم جزء حركتهايي است كه انبياء دارند، ولي كوچكترين حركتهاست، چون حركتي است كه منافع و ميل طبيعي انسان هم آن را تأييد ميكند. «رنجبران! متحد بشويد، حق خودتان را از زورگويان بگيريد.» در اين مسير، حركت دادن البته كاري است، نميخواهم بگويم: كار كوچكي است، اما در برنامهي انبياء، اين، آن كار كوچك انبياء است كه انجام دادهاند و از ديگران هم بهتر انجام دادهاند. آن حركت بزرگي كه انبياء ميدهند، حركتي است كه انسان را از منزل نفس به سوي حق سوق ميدهند. گفت:صــلاي بــاده زد پـــيــر خـرابـات بده ساقي كه في التأخير آفاتسلوك راه عشق از خود رهايي است نه طـي منـزل و قطـع مسافات بشر را از خودي رهاندن و به حق رساندن؛ يعني بشر را از درون خودش عليه خودش برانگيختن. نه تنها شماي مظلوم را عليه منِ ظالم برانگيزد، منِ ظالم را هم احياناً و در خيلي موارد عليه خودم برانگيزد كه اسمش ميشود توبه، بازگشت، حركت دادن انسانها از خودي و از نفسپرستي به سوي حقيقتپرستي؛ كار مشكل اين است. هركس در اين كار با انبياء رقابت كرد، آنوقت ميتوانيم برايش حساب باز بكنيم. فلان رهبر انقلابي، مردم را در جهت منافعشان حركت داده است ولو به نام احقاق حقوقشان، به نام هم نميگوييم، واقعاً براي به دست آوردن حقوقشان، تعبير مقدس هم ميكنيم. كار بزرگي است، اما كار كوچك انبياء است. كار انبياء كه رقيب ندارد و هر داعي الي الله و هر مبلغ و رسانندهي پيام خدا بايد آن را تعقيب كند. به دنبال پيغمبر و علي برود، و كاري مشكل است. اين است حركت دادن انسانها از خودي، خودخواهي، نفسپرستي و نفعپرستي، به سوي حقپرستي و حقيقتپرستي؛ اين است كه كار، بسيار كار دشواري است. گفتيم: ما ارزش بعضي از كارها را، بعضي از شؤون را در سطح خودش تا حدي درك كردهايم و بجا درك كردهايم و بايد هم همينجور درك بكنيم، اما بايد اعتراف بكنيم كه ارزش بعضي از كارها را در سطح خودش درك نكردهايم.يَرَي النّاسُ دُهْناً فِي الزُّجاجَةِ صافِياً وَ لَمْ يَدْرِ ما يَجْرِ عَلي رَأسِ سِمْسِمِ يعني مردم روغن صاف شدهي كنجد را در يك شيشه ميبينند، اما نميدانند به سر آن دانهي كنجد بيچاره چه آمد كه حالا آنها روغن صاف شدهاش را ميبينند. تبليغِ صافشده و پاك و پاكيزهاش را مردم ميبينند، ولي نميدانند چه بر سر آن بيچاره آمده است كه امروز آنها دارند روغن صافش را مشاهده ميكنند. به هرحال، قرآن اين مطلب را در سطحي بسيار بسيار بالا برده؛ چرا؟ خدا ميتوانست فقط به پيغمبر بگويد: انا سنلقي عليك قولاً ثقيلاً يا الم نشرح صدرك، ولي همهي اينها براي امت، آموزش است. اين حقيقت را چرا خدا با پيغمبر خودش بازگو ميكند و در اختيار همهي امت ميگذارد؟ خيلي مسايل بين خدا و پيغمبر هست، ولي چون مربوط به كار عمومي نيست، خدا ميداند و پيغمبر، و براي غير طرح نشده. وقتيكه مسألهاي طرح ميشود، علامت اين است كه بايد آن را آموخت. كار دعوت است، كار تبليغ است، كار آساني نيست. پس ما از قرآن ميآموزيم كه اولين شرط در امر دعوت و پيامرساني، شرح صدر است، دل وسيع، ظرفيت وسيع به اندازهي دنيا. (مرتضي مطهري،سيري در سيرهي نبوي، ص 178-188)
-
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن