صفحه 110 از 302 نخستنخست ... 106090919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126127128129130160210260 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,091 تا 1,100 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1091
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
    کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم

    به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پرد
    مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم

    دهان مگشای بی‌هنگام و می ترس از زبان من
    زبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم

    به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطن
    تو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم

    بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمن
    به ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم

    دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامی
    چو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم

    کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستی
    چه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم

    کمان نطق من بستان که تیر قهر می پرد
    که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم

    یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزی
    رهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #1092
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    نه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
    نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم

    منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد
    نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم

    مثال تخته بی‌خویشم خلاف تیشه نندیشم
    نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم

    چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم
    چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم

    نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی‌برگی
    نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم

    از آن از خود همی‌رنجم که منهم در نمی‌گنجم
    سزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزم

    هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید
    کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم

    نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم
    نه فاسد معده‌ای دارم که از خمار بگریزم

    نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم
    نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم

    همی‌گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من
    که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #1093
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
    منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
    اگر چه روغن بادام از بادام می زاید
    همی‌گوید که جان داند که من بیش از شجر باشم

    به ظاهربین همی‌گوید چو مسجود ملایک شد
    که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم

    زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی‌لرزم
    زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم

    منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
    گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم

    در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم
    گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم

    اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
    میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم

    مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی‌خواهد
    وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم

    مرا گردون همی‌گوید که چون مه بر سرت دارم
    بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم

    اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد
    حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم

    به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
    پس آن دلبر دگر باشد من بی‌دل دگر باشم

    بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم
    مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم

    در آن محوی که شمس الدین تبریزیم پالاید
    ملک را بال می ریزد من آن جا چون بشر باشم

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #1094
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
    چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم

    غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم
    هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم

    همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد
    منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم

    عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد
    عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم

    فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن
    کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم

    مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید
    مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم

    صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم
    عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم

    خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند
    اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم

    بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را
    بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم

    خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود
    چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #1095
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو خود دانی که من بی‌تو عدم باشم عدم باشم
    عدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم باشم

    چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانم
    حریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم

    چو شحنه شهر شه باشم عسس گردم چو مه باشم
    شکنجه دزد غم باشم سقام هر سقم باشم

    ببندم گردن غم را چو اشتر می کشم هر جا
    بجز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم

    قضایش گر قصاص آرد مرا اشتر کند روزی
    جمازه حج او گردم حمول آن حرم باشم

    منم محکوم امر مر گه اشتربان و گه اشتر
    گهی لت خواره چون طبلم گهی شقه علم باشم

    اگر طبال اگر طبلم به لشکرگاه آن فضلم
    از این تلوین چه غم دارم چو سلطان را حشم باشم

    بگیرم خرس فکرت را ره رقصش بیاموزم
    به هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم

    چو شمعی ام که بی‌گفتن نمایم نقش هر چیزی
    مکن اندیشه کژمژ که غماز رقم باشم

    یقول العشق یا صاحی تساکر و اغتنم راحی
    فاشبعناک یا طاوی و داویناک یا اخشم

    شکرنا نعمه المولی و مولانا به اولی
    فهذا العیش لا یفنی و هذا الکاس لا یهشم

    افندی کالی میراسوذ لزمونو تا کالاسو
    اذی نازس کنا خارس که تا من محتشم باشم

    یزک ای یار روحانی ورر عیسی بکی جانی
    سنک اول ایلکل قانی اگر من متهم باشم

    خمش باشم ترش باشم به قاصد تا بگوید او
    خمش چونی ترش چونی تو را چون من صنم باشم


  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #1096
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
    چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم

    مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم
    چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم

    دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد
    دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم

    مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان
    ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم

    چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف
    خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم

    چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد
    چه دستک‌ها زنم آن دم که پابست رسن باشم

    مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد
    خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم

    چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من
    غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم

    چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من
    خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم

    ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم
    چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم

    چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم
    چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم

    کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من
    چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم

    گهی با خویش در جنگم گهی بی‌خویشم و دنگم
    چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم

    چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان‌ها را
    نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم

    خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد
    وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم

    اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم
    ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #1097
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
    چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم

    چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی
    همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم

    یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد
    چو در جلوه‌ست حسن او چه بند بوالحسن باشم

    اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون
    چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم

    چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم
    چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم

    حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد
    ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #1098
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می دانم
    چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم

    یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
    چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم

    به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
    بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم

    به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
    که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم

    مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
    که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم

    به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
    نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم

    دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی‌گفتی
    که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم

    جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
    چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم

    چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
    بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #1099
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی‌دانم
    وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمی‌دانم

    در این درگاه بی‌چونی همه لطف است و موزونی
    چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمی‌دانم

    به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد
    چو ترکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمی‌دانم

    ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن
    ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی‌دانم

    زهی دریای بی‌ساحل پر از ماهی درون دل
    چنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمی‌دانم

    شهی خلق افسانه محقر همچو شه دانه
    بجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمی‌دانم

    زهی خورشید بی‌پایان که ذراتت سخن گویان
    تو نور ذات اللهی تو اللهی نمی‌دانم

    هزاران جان یعقوبی همی‌سوزد از این خوبی
    چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی‌دانم

    خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی
    دمی هویی دمی‌هایی دمی آهی نمی‌دانم

    خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم
    که بی‌خویشی و مستی را ز آگاهی نمی‌دانم


  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #1100
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
    چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم

    زبانم عقده‌ای دارد چو موسی من ز فرعونان
    ز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم

    فروبندید دستم را چو دریابید هستم را
    به لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم

    نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم
    رها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم

    ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزد
    خصوصا این چنین باده که من از وی پریشانم

    همه زهاد عالم را اگر بویی رسد زین می
    چه ویرانی پدید آید چه گویم من نمی‌دانم

    چه جای می که گر بویی از آن انفاس سرمستان
    رسد در سنگ و در مرمر بلافد کآب حیوانم

    وجود من عزبخانه‌ست و آن مستان در او جمعند
    دلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم

    اگر من جنس ایشانم وگر من غیر ایشانم
    نمی‌دانم همین دانم که من در روح و ریحانم

  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 110 از 302 نخستنخست ... 106090919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118119120121122123124125126127128129130160210260 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •