صفحه 154 از 302 نخستنخست ... 454104134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159160161162163164165166167168169170171172173174204254 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,531 تا 1,540 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1531
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    دانی که کجا جویی ما را به گه جستن

    در گردش چشم او آن نرگس آبستن


    در دل چو خیال او تابد ز جمال او

    دل بند بدراند او را نتوان بستن


    طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا

    پستان کریم او آغاز کند جستن


    دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی

    از سینه بپریدن هر ساعت برجستن

  2. #1532
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از آتش روی خود اندر دلم آتش زن

    و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن


    ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده

    هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن


    ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم

    شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن


    ای طره پربندت بگشاده گره‌ها را

    این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن

  3. #1533
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن

    زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن


    گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه

    ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن


    ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده

    امشاج منافق را درهم زن و برهم زن


    اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه

    مخمور یتیمی را بر جام محرم زن


    در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو

    وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن


    اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم

    وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن


    گر صادق صدیقی در غار سعادت رو

    چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن


    جان خواسته‌ای ای جان اینک من و اینک جان

    جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن


    خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید

    زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن


    گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد

    آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن


    خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه

    آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن


    من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل

    از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن


    تو دشمن غم‌هایی خاموش نمی‌شایی

    هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

  4. #1534
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن

    هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن


    اندر قفس هستی این طوطی قدسی را

    زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن


    چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان

    هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن


    دردی وجودت را صافی کن و پالوده

    وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن


    تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی

    ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن


    اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد

    گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن


    در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم

    بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن


    چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو

    جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن


    گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو

    ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن


    می باش چو مستسقی کو را نبود سیری

    هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن


    هر روح که سر دارد او روی به در دارد

    داری سر این سودا سر در سر سودا کن


    بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن

    برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن


    بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو

    کاین عشق همی‌گوید کز عقل تبرا کن


    هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو

    هم مست شو و هم می بی‌هر دو تو گیرا کن


    هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو

    هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن


    تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو

    گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن


    دانا شده‌ای لیکن از دانش هستانه

    بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن


    موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی

    از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن

  5. #1535
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای دل چو نمی‌گردد در شرح زبان من

    وان حرف نمی‌گنجد در صحن بیان من


    می گردد تن در کد بر جای زبان خود

    در پرده آن مطرب کو زد ضربان من


    هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی

    هم جان و جهان حیران در جان و جهان من


    از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد

    وان لعل شده حیران در عزت کان من


    ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی

    چون در سر زلف او گشته‌ست مکان من


    جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی

    پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من


    گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد

    جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من


    جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم

    باقی قماشت کو ای دلق کشان من


    شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر

    و افزوده ز هر دوری از وی دوران من

  6. #1536
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون

    آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون


    یک گوش به دست این یک گوش به دست آن

    این می کشدم بالا وان می کشدم هامون


    از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من

    می گردم و می نالم چون چنبره گردون


    آن لحظه که بی‌هوشم ز ایشان برهد گوشم

    می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون


    من عاشق آن روزم می درم و می دوزم

    بر خرقه بی‌چونی می زن تگلی بی‌چون

  7. #1537
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آرایش باغ آمد این روی چه روی است این

    مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این


    این خانه جنات است یا کوی خرابات است

    یا رب که چه خانه‌ست این یا رب که چه کوی است این


    در دل صفت کوثر جویی ز می احمر

    دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این


    ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته

    تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این


    جان‌ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد

    در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این

  8. #1538
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین

    با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین


    خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته

    اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین


    یاران بشوریده با جان بسوزیده

    بگشاده دل و دیده در شاهد بی‌کابین


    چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد

    چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین


    شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی

    در دیده هر هستی از دیده زنگی بین


    آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند

    این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین


    می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین

    که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین


    شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را

    آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین


    شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی

    تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین

  9. #1539
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    Eh

    از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین

    ماننده کاریزی بی‌تیشه و بی‌میتین


    دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد

    بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین


    ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی

    در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین


    چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم

    وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین


    چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم

    تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین

  10. #1540
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن

    ز آیینه ندیده‌ست او الا سیهی آهن


    از آب حیات تو دور است به ذات تو

    کز کبر برآید او بالا مثل روغن


    پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد

    از لذت آن بوسه ای روت مه روشن


    گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی

    زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن


    در سینه خیال او وان گاه غم و غصه

    در آب حیات او وانگه خطر مردن

صفحه 154 از 302 نخستنخست ... 454104134135136137138139140141142143144145146147148149150151152153154155156157158159160161162163164165166167168169170171172173174204254 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •