صفحه 190 از 302 نخستنخست ... 4090140170171172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210240290 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,891 تا 1,900 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1891
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو


    یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو


    یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتی

    یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو


    از یار بد چه رنجی از نقص خود برنج

    کان خصم عکس توست مپندارشان تو دو


    از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج

    زیرا که از دی آمد افسردگی جو


    ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشق

    کاندر تموز مردم تشنه‌ست برف جو


    آن خشم انبیا مثل خشم مادر است

    خشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو


    خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهد

    نسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو


    خاکی دگر بود که همه خار بر دهد

    هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو


    در گور مار نیست تو پرمار سله‌ای

    چون هست این خصال بدت یک به یک عدو


    در نطفه می‌نگر که به یک رنگ و یک فن است

    زنگی و هندو است و قریشی باعلو


    اعراض و جسم جمله همه خاک‌هاست بس

    در مرتبه نگر که سفول آمد و سمو


    چون کاسه گدایان هر ذره بر رهش

    آن را کند پر از زر و در دیگری تسو


    از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دین

    وز بد نکو بزاید از صانعی هو


    گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار

    صرفه برد نه خود من صرفه برم از او


    این مایه می‌ندانی کاین سود هر دو کون

    اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو


    خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک

    بالادو است حرص تو بی‌پای چون کدو


    در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل

    چون کف شمس دین که به تبریز کرد طو



  2. #1892
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو


    پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو


    گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته‌ست

    چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو


    من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم

    کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو


    صافی شرم توست نهان در حجاب غیب

    دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو


    آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت

    یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو


    خون گشت نام کوه که نامش شده‌ست لعل

    چون درفتاد در که و کهسار شرم تو


  3. #1893
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو


    گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو


    گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید

    من دوستدار خواجه‌ام آخر نیم عدو


    گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده‌ست

    او را به باغ‌ها جو یا بر کنار جو


    مستان و عاشقان بر دلدار خود روند

    هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو


    ماهی که آب دید نپاید به خاکدان

    عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو


    برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید

    خورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو


    خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود

    سلطان بی‌نظیر وفادار قندخو


    آن کیمیای بی‌حد و بی‌عد و بی‌قیاس

    بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا


    در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریز

    تا چند گول گردی و آواره سو به سو


    ناچار می برندت باری به اختیار


    تا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو


    گر ز آنک در میانه نبودی سرخری

    اسرار کشف کردی عیسیت مو به مو


    بستم ره دهان و گشادم ره نهان

    رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو


  4. #1894
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو


    زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو


    تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم

    گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو


    شست حق است آرزو و روح ماهی است

    صیاد جان فداست چه زیباست آرزو


    چون این جهان نبود خدا بود در کمال

    ز آوردن من و تو چه می‌خواست آرزو


    گر آرزو کژ است در او راستی بسی است

    نی کز کژی و راست مبراست آرزو


    آن کان دولتی که نهان شد به نام بد

    آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو


    موری است نقب کرده میان سرای عشق

    هر چند بی‌پر است و به پرواست آرزو


    مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است

    زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو


    بگشای شمس مفخر تبریز این گره

    چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو


  5. #1895
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو


    اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو


    دود دل لاله‌ها ز آتش جان رنگ تو

    پشت بنفشه به خم از کشش بار تو


    غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد

    چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو


    سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت

    تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو


    بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود

    مستک و سرسبز شد از لب خمار تو


    از سر مستی عشق گفتم یار منی

    ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو


    بر دل من خط توست مهر الست و بلی

    منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو


    گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او

    رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو


    دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت

    های از این کش مکش‌های از این کار تو


    خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان

    در دل تن عشق دل در دل دلدار تو


  6. #1896
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آینه جان شده چهره تابان تو


    هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو


    ماه تمام درست خانه دل آن توست

    عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو


    روح ز روز الست بود ز روی تو مست

    چند که از آب و گل بود پریشان تو


    گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است

    رفت کنون از میان آن من و آن تو


    قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست

    تا به ابد چیره باد دولت خندان تو


    ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه

    ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو


  7. #1897
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سیر نیم سیر نی از لب خندان تو


    ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو


    هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش

    جان منی چون یکی است جان من و جان تو


    تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب

    دور بگردان که من بنده دوران تو


    پیش کشی می‌کنی پیش خودم کش تمام

    تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو


    گر چه دو دستم بخست دست من آن تو است

    دست چه کار آیدم بی‌دم و دستان تو


    عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا

    تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو


    گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم

    تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو


    گفت که هم بر دری واقف و هم در بری

    خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو


    خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان

    تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو


  8. #1898
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو


    ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو


    ای شه و سلطان ما ای طربستان ما

    در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو


    نرگس خمار او ای که خدا یار او

    دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو


    ای شده از دست من چون دل سرمست من

    ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو


    عید بیاید رود عید تو ماند ابد

    کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو


    در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر

    زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو


    می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست

    رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو


    می به قدح ریختی فتنه برانگیختی

    کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو


    شور خرابات ما نور مناجات ما

    پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو


    ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون

    ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو


    ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد

    چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو


    عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی

    گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو


    مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم

    عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو


  9. #1899
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای سر مردان برگو برگو


    وی شه میدان برگو برگو


    ای مه باقی وی شه ساقی

    جان سخن دان برگو برگو


    قبله جمعی شعله شمعی

    قصه ایشان برگو برگو


    ای همه دستان ساقی مستان

    راز گلستان برگو برگو


    هم همه دانی هم همه جانی

    خواجه دیوان برگو برگو


    آب حیاتی شاخ نباتی

    نکته جانان برگو برگو


    غم نپذیری خشم نگیری

    ای دل شادان برگو برگو


    خسرو شیرین بنشین بنشین

    راه سپاهان برگو برگو


    دل بشکفتی خیلی و گفتی

    باز دو چندان برگو برگو


    آن می صافی جام گزافی

    درده و خندان برگو برگو


    یار ربابی هر چه که یابی

    حرمت ایمان برگو برگو


    نی بستیزی نی بگریزی

    بی‌سر و پایان برگو برگو


  10. #1900
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو


    در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو


    چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی

    به زیر سایه آن سرو پایدار بجو


    چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب

    بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو


    اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی

    درآ به دور و قدح‌های بی‌شمار بجو


    در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور

    درآ جواهر اسرار کردگار بجو


    دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو

    گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو


    زهی فسرده کسی کو قرار می‌جوید

    تو جان عاشق سرمست بی‌قرار بجو


    اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه

    وگر عقار نداری از او عقار بجو


    به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم

    تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو


    تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی

    ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو


    خیال یار سواره همی‌رسد ای دل

    پیام‌های غریب از چنین سوار بجو


    به نزد او همه جان‌های رفتگان جمعند

    کنار پرگلشان را در آن کنار بجو


    چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه

    چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو


    چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است

    وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو


    چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است

    فقیروار مر او را در افتقار بجو



صفحه 190 از 302 نخستنخست ... 4090140170171172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210240290 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •