صفحه 191 از 302 نخستنخست ... 4191141171172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211241291 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,901 تا 1,910 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1901
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او


    که مست و بیخودم از چاشنی محنت او


    اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست

    که همچو چنگم من بر کنار رحمت او


    ز من نباشد اگر پرده‌ای بگردانم

    که هر رگم متعلق بود به ضربت او


    اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم

    از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او


    کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است

    چگونه باشد چون دررسم به نوبت او


    اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست

    چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او


    وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال

    گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او


    نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند

    همی‌کشند نهان نور از بصیرت او


    ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن

    که شح نفس قرین است با جبلت او


    از او مدزد بجز گوهر زمانه بها

    اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او


    که نیست قهر خدا را بجز ز دزد خسیس

    که سوی کاله فانی بود عزیمت او


    دریغ شرح نگشت و ز شرح می‌ترسم

    که تیغ شرع برهنه‌ست در شریعت او


    گمان برد که مگر جرم او طمع بوده‌ست

    نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او


  2. #1902
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو


    چو اشتهای سماعت بود بگه‌تر گو


    چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم

    تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو


    چو روی روز نهان شد به زیر طره شب

    بگیریم که از آن طره معنبر گو


    فتاده آتش خواب اندر این نیستان‌ها

    تو آمده که حدیث لب چو شکر گو


    و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع

    غزل تمام کنم گوییم مکرر گو


    بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش

    به تو بگوید لالا برو به عنبر گو


    از آنچ خورده‌ای و در نشاط آمده‌ای

    مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو


    ز من چو می‌طلبی مطربی مستانه

    تو نیز با من بی‌دل ز جام و ساغر گو


    من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام

    مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو



  3. #1903
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هزار بار کشیده‌ست عشق کافرخو


    شبم ز بام به حجره ز حجره تا سر کو


    شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز

    گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو


    ز هر چه پر کندم من سبوی تسلیمم

    سبو اسیر سقاست چون گریزد از او


    هزار بار سبو را به سنگ بشکست او

    شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو


    سبو سپرده به دو گوش با هزاران دل

    بدان هوس که خورد غوطه در میانه جو


  4. #1904
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چو از سر بگیرم بود سرور او


    چو من دل بجویم بود دلبر او


    چو من صلح جویم شفیع او بود

    چو در جنگ آیم بود خنجر او


    چو در مجلس آیم شراب است و نقل

    چو در گلشن آیم بود عبهر او


    چو در کان روم او عقیق است و لعل

    چو در بحر آیم بود گوهر او


    چو در دشت آیم بود روضه او

    چو وا چرخ آیم بود اختر او


    چو در صبر آیم بود صدر او

    چو از غم بسوزم بود مجمر او


    چو در رزم آیم به وقت قتال

    بود صف نگهدار و سرلشکر او


    چو در بزم آیم به وقت نشاط

    بود ساقی و مطرب و ساغر او


    چو نامه نویسم سوی دوستان

    بود کاغذ و خامه و محبر او


    چون بیدار گردم بود هوش نو

    چو بخوابم بیاید به خواب اندر او


    چو جویم برای غزل قافیه

    به خاطر بود قافیه گستر او


    تو هر صورتی که مصور کنی

    چو نقاش و خامه بود بر سر او


    تو چندانک برتر نظر می‌کنی

    از آن برتر تو بود برتر او


    برو ترک گفتار و دفتر بگو

    که آن به که باشد تو را دفتر او


    خمش کن که هر شش جهت نور او است

    وزین شش جهت بگذری داور او


    رضاک رضای الذی اوثر

    و سرک سری فما اظهر


    زهی شمس تبریز خورشیدوش

    که خود را بود سخت اندرخور او


  5. #1905
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بی‌دل شده‌ام بهر دل تو


    ساکن شده‌ام در منزل تو


    صرفه چه کنم در معدن تو

    زر را چه کنم با حاصل تو


    شد جمله جهان سبز از دم تو

    قبله دل و جان هر قابل تو


    شد عقل و خرد دیوانه تو

    بی‌علم و عمل شد عامل تو


    مرغان فلک پربسته تو

    هر عاقل جان ناعاقل تو


    هاروت هنر ماروت ادب

    گشتند نگون در بابل تو


    گردن بکشد جان همچو شتر

    تا زنده شوم از بسمل تو


    حل گشت ز تو هر مشکل جان

    ماندم به جهان من مشکل تو


    بنویس برات این مزد مرا

    تا نقد کنم از عامل تو


    از روز به است اکنون شب ما

    از تاب مه بس کامل تو


    تا شب شتران هموار روند

    تا منزل خود با محمل تو


    در منزل خود آزاد شوند

    از ظالم تو وز عادل تو


    خامش کن و خود در یک دمه‌ای

    خامش نکند این قایل تو


  6. #1906
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نور دل ما روی خوش تو


    بال و پر ما خوی خوش تو


    عید و عرفه خندیدن تو

    مشک و گل ما بوی خوش تو


    ای طالع ما قرص مه تو

    سایه گه ما موی خوش تو


    سجده گه ما خاک در تو

    جولانگه ما کوی خوش تو


    دل می‌نرود سوی دگران

    چون رفته بود سوی خوش تو


    ور دل برود سوی دگران

    او را بکشد اوی خوش تو


    ای مستی ما از هستی تو

    غوطه گه ما جوی خوش تو


    زرین شدم از سیمین بر تو

    یک تو شدم از توی خوش تو


    سر می‌نهم و چون سر ننهد

    چوگان تو را گوی خوش تو


    خامش کنم و خامش چو سکست

    های و هویم از هوی خوش تو


  7. #1907
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دل من دل من دل من بر تو


    رخ تو رخ تو رخ بافر تو


    صنما صنما اگر جان طلبی

    بدهم بدهم به جان و سر تو


    کف تو کف تو کف رحمت تو

    لب تو لب تو لب شکر تو


    دم تو دم تو دم جان وش تو

    می تو می تو می چون زر تو


    در تو در تو در بخشش تو

    گل تو گل تو گل احمر تو


  8. #1908
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بنشسته به گوشه‌ای دو سه مست ترانه گو


    ز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده


    ز طرب چون حشر شود سرشان مستتر شود

    فتد از جنگ و عربده سر مستان میان کو


    ز اشارات روحشان ز صباح و صبوحشان

    عسل و می روان شود به چپ و راست جوی جو


    نفسیشان معانقه نفسیشان معاشقه

    نفسی سجده طرب نفسی جنگ و گفت و گو


    نفسی یار قندلب شکرین شکرنسب

    به چنین حال بوالعجب تو از ایشان ادب مجو


    به خدا خوب ساقیی که وفادار و باقیی

    به حلیمی گناه جو به طبیعت نشاط خو


    قدحی دو ز دست خود بده ای جان به مست خود

    هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو


    تو بر او ریز جام می که حجاب وی است وی

    هله تا از سعادتت برهد اوی او ز او


    چو خرد غرق باده شد در دولت گشاده شد

    سر هر کیسه کرم بگشاید که انفقوا


    بهل آن پوست مغز بین صنم خوب نغز بین

    هله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو


    پس از این جمله آب‌ها نرود جز بجوی ما

    من سرمست می‌کشم ز فراتش سبو سبو


    من و دلدار نازنین خوش و سرمست همچنین

    به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو


    نظری کن به چشم او به جمال و کرشم او

    نظری کن به خال او به حق صحبت ای عمو


    تو اگر در فرح نه‌ای که حریف قدح نه‌ای

    چه برد طفل از لبش چو بود مست لبلبو


    چو شدی محرم فلک سبک ای یار بانمک

    بنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو


    چو تف آفتاب زد ره ذرات بی‌عدد

    بشکافید پرده شان نپذیرد دگر رفو


    به لبانت ز دست شد سر او باز مست شد

    زند او باز این زمان چو کبوتر بقوبقو


    تو بخسپی و عشق و دل گذران بی ز غش و غل

    ز ره خواب بر فلک خوش و سرمست دو به دو


    بخورند از نخیل جان که ندیده‌ست انس و جان

    رطب و تمر نادری که نگنجد در این گلو


    که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی

    ز طعام و شراب حق بخورم اندر آن غلو


    هله امشب به خانه رو که دل مست شد گرو

    چو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو


    تو بگو باقی غزل که کند در همه عمل

    که تویی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو


    تو بگو کآب کوثری خوش و نوش و معطری

    همه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو



  9. #1909
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به قرار تو او رسد که بود بی‌قرار تو


    که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو


    گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو

    تلفش از خزان تو طربش از بهار تو


    ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان

    چو دل و جان عاشقان به درون بی‌قرار تو


    همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو

    نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو


    همه زیر و زبر ز تو همگان بی‌خبر ز تو

    چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو


    چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را

    تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو


    منم از کار مانده‌ای ز خریدار مانده‌ای

    به فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو


    بگذارم ز بحر و پل بگریزم ز جزو و کل

    چه کنم من عذار گل که ندارد عذار تو


    چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را

    دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو


    چو دل و چشم و گوش‌ها ز تو نوشند نوش‌ها

    همه هر دم شکوفه‌ها شکفد در نثار تو



    پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش

    ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو


    به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن

    که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو


    همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو

    همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو


  10. #1910
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو


    خردم راه گم کند ز فراق گران تو


    کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو

    کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو


    رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر

    صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو


    چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم

    نه از آنم که سر کشم ز غم بی‌امان تو


    بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بی‌دلم

    مکن ای دوست منزلم بجز از گلستان تو


    کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی تو

    سبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو


    ملک و مردم و پری ملک و شاه و لشکری

    فلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو


    چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلا

    چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو


    ز اشارات عالیت ز بشارات شافیت

    ملکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو


    همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوان

    همه عالم نواله‌ای ز عطاهای خوان تو


    به نواله قناعتی نکند جان آن فتی

    که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو


    چه دواها که می‌کند پی هر رنج گنج تو

    چه نواها که می‌دهد به مکان لامکان تو


    طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو

    نظر تن بنام تو هوس دل بنان تو


    جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی

    به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو


    به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبان

    که روان است کاروان به سوی آسمان تو


    خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجو

    که ندانی نهان آن که بداند نهان تو


    تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرون

    که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو


    شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرین

    برساد از جناب حق به مه خوش قران تو


صفحه 191 از 302 نخستنخست ... 4191141171172173174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211241291 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •