صفحه 194 از 302 نخستنخست ... 4494144174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214244294 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,931 تا 1,940 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #1931
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده


    سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده


    خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده

    صد عقل و جان اندر پیش بی‌دست و بی‌پا آمده


    آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب

    تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده


    ای معدن آتش بیا آتش چه می‌جویی ز ما

    والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده


    روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی

    ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده


    ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو

    آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده


    شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی

    چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده


    ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر

    هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده


    ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری

    ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده


    چرخ و زمین آیینه‌ای وز عکس ماه روی تو

    آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده


    خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن

    ای دود آتش‌های تو سودای سرها آمده


  2. #1932
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده


    این نور اللهی است این از پیش الله آمده


    این لطف و رحمت را نگر وین بخت و دولت را نگر

    در چاره بداختران با روی چون ماه آمده


    لیلی زیبا را نگر خوش طالب مجنون شده

    و آن کهربای روح بین در جذب هر کاه آمده


    از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای او

    وز قل تعالوهای او جان‌ها به درگاه آمده


    صد نقش سازد بر عدم از چاکر و صاحب علم

    در دل خیالات خوشش زیبا و دلخواه آمده


    تخییل‌ها را آن صمد روزی حقیقت‌ها کند

    تا دررسد در زندگی اشکال گمراه آمده


    از چاه شور این جهان در دلو قرآن رو برآ

    ای یوسف آخر بهر توست این دلو در چاه آمده


    کی باشد ای گفت زبان من از تو مستغنی شده

    با آفتاب معرفت در سایه شاه آمده


    یا رب مرا پیش از اجل فارغ کن از علم و عمل

    خاصه ز علم منطقی در جمله افواه آمده


  3. #1933
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای عاشقان ای عاشقان دیوانه‌ام کو سلسله


    ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله


    زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی

    وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله


    برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان

    کز بهر ما بر آسمان گردان شده‌ست این مشعله


    آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل

    از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله


    روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد

    آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله


    گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد

    اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله


    کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی

    وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله


    سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی

    بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله


    چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل

    چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله


    صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته

    بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله


    بی‌دل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی

    کاین عقل جزوی می‌شود در چشم عشقت آبله


    تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد

    کز جعد پیچاپیچ او مشکل شده‌ست این مسله


    اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی

    زیرا ز خون عاشقان آغشته‌ست این مرحله


    رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله

    زیرا که زاید فتنه‌ها این روزگار حامله


    از رنج‌ها مطلق روی اندر امان حق روی

    در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بی‌گله


    چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی

    آزاد و فارغ گشته‌ای هم از دکان هم از غله


    ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد

    آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله


    در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده

    شب هم مکن اندیشه‌ای زین زنگی پرزنگله


    خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا

    زیرا نگنجد موج‌ها اندر سبو و بلبله


  4. #1934
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده


    وز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده


    هر صورتی پرورده‌ای معنی است لیک افسرده‌ای

    صورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده


    یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخ

    چون دید کآخر آب شد در اصل یخ بی‌ظن شده


    اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت است

    ز اندیشه‌ای احسن تند هر صورتی احسن شده


    زان سوی کاندازی نظر آن جنس می‌آید صور

    پس از نظر آید صور اشکال مرد و زن شده


    با آن نشین کو روشن است کز دل سوی دل روزن است

    خاک از چه ورد و سوسن است کش آب هم مسکن شده


    ور همنشین حق شوی جان خوش مطلق شوی

    یا رب چه بارونق شوی ای جان جان من شده


    از جا به بی‌جا آمده اه رفته هیهای آمده

    بی‌دست و بی‌پای آمده چون ماه خوش خرمن شده


    یا رب که چون می‌بینمش ای بنده جان و دینمش

    خود چیست این تمکینمش ای عقل از این امکن شده


    هر ذره‌ای را محرم او هر خوش دمی را همدم او

    نادیده زو زاهد شده زو دیده تردامن شده


    ای عشق حق سودای او آن او است او جویای او

    وی می‌دمد در وای او ای طالب معدن شده


    هم طالب و مطلوب او هم عاشق و معشوق او

    هم یوسف و یعقوب او هم طوق و هم گردن شده


    اوصافت ای کس کم چو تو پایان ندارد همچو تو

    چند آب و روغن می‌کنم ای آب من روغن شده


  5. #1935
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته


    سرها بریده بی‌عدد در رزم تو پا کوفته


    چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امین

    ذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته


    فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شد

    کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته


    ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنون

    بستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته


    خوارزمیان منکر شده دیدار بی‌چون را ولی

    از بینش بی‌چون تو خوارزم تو پا کوفته


    ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه را

    و آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته


    چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظر

    اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته


  6. #1936
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده


    بهر من ار می‌ندهی بهر دل یار بده


    ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی

    شربت شادی و شفا زود به بیمار بده


    باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن

    هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده


    باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را

    عاشق تشنه زده را از خم خمار بده


    جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی

    هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده


    پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی

    دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده


    غم مده و آه مده جز به طرب راه مده

    آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده


    ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا

    بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده


    تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم

    جام و قدح را بشکن بی‌حد و بسیار بده


    خود مه و مهتاب تویی ماهی این آب منم

    ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده


  7. #1937
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    باده بده باد مده وز خودمان یاد مده


    روز نشاط است و طرب برمنشین داد مده


    آمده‌ام مست لقا کشته شمشیر فنا

    گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده


    خواجه تو عارف بده‌ای نوبت دولت زده‌ای

    کامل جان آمده‌ای دست به استاد مده


    در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو

    هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده


    والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو

    شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده


    غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی

    هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده


    گر چه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گری

    لیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده


    ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخن

    مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده


    ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان

    باده ز مستان مستان در کف آحاد مده


    دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشان

    جوهر فردیت خود هرزه به افراد مده


    چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکون

    نقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده


    هم تو تویی هم تو منم هیچ مرو از وطنم

    مرغ تویی چوژه منم چوزه به هر خاد مده


    آنک به خویش است گرو علم و فریبش مشنو

    هست تو را دانش نو هوش به اسناد مده


    خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنان

    با تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده


    بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بود

    عارف کامل شده را سبحه عباد مده


  8. #1938
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله


    لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله


    معتمد الهوی معی مستندی و سیدی

    لا کرجاک ضایع یطلبه به غربله


    ای گله بیش کرده تو سیر نگشتی از گله

    چون بکری است این دکان چاره نباشد از غله


    حج پیاده می‌روی تا سر حاجیان شوی

    جامه چرا دری اگر شد کف پات آبله


    از پی نیم آبله شرم نیایدت که تو

    هر قدمی درافکنی غلغله ای به قافله


    کشتی نفس آدمی لنگری است و سست رو

    زین دریا بنگذرد بی ز کشاکش و خله


    گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدی

    صوم و صلات و شب روی حج و مناسک و چله


    صبر سوی نران رود نوحه سوی زنان رود

    گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله


    خوش به میان صف درآ تنگ میا و دلگشا

    هست ز تنگ آمدن بانگ گلوی بلبله


    خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خس

    کوه احد چه برتپد از سر سیل و زلزله


    دل مطپان به خیر و شر جانب غیب درنگر

    کلکله ملایکه روح میان کلکله


    عزت زر بود اگر محنت او شود شرر

    هیبت و بیم شیر دان بستن او به سلسله


    کم نشود انار اگر بهر شراب بفشری

    بهر فضیلتی بود کوفتگی آمله


    حامله است تن ز جان درد زه است رنج تن

    آمدن جنین بود درد و عذاب حامله


    تلخی باده را مبین عشرت مستیان نگر

    محنت حامله مبین بنگر امید قابله


    هست بلادر این ستم پیش بلا و پس دری

    هست سر محاسبه جبر و پیش مقابله


    زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز

    با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله


    نه فلک چو آسیا ملک کیست غیر حق

    باغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله


    قرض بدو ده ای پسر نفس و نفس زر و درم

    گنج و گهر ستان از او از پی فرض و نافله


    لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کند

    کان زر او است و نقد او فکرت خلق ناقله


  9. #1939
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای تو برای آبرو آب حیات ریخته


    زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته


    مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمین

    از پی آب پارگین آب فرات ریخته


    همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مرو

    بر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته


    روح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگو

    زان شه بی‌جهت نگر جمله جهات ریخته


    آه دریغ مغز تو در ره پوست باخته

    آه دریغ شاه تو در غم مات ریخته


    از غم مات شاه دل خانه به خانه می‌دود

    رنگ رخ و پیاده‌ها بهر نجات ریخته


    جسته برات جان از او باز چو دیده روی او

    کیسه دریده پیش او جمله برات ریخته


    از صفتش صفات ما خارشناس گل شده

    باز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته


    بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کرد

    بال و پری است عاریت روز وفات ریخته


  10. #1940
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله

    گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله


    جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری

    چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله


    کوه از او سبک شده مغز از او گران شده

    روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله


    پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی

    قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله


    تازه کند ملول را مایه دهد فضول را

    آنک زند ز بی‌رهه راه هزار قافله


    پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده

    دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله


    هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد

    هر که نخورد تا رود جانب غصه بی‌گله


    غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق

    نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله


    هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد

    آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله


صفحه 194 از 302 نخستنخست ... 4494144174175176177178179180181182183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214244294 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •