صفحه 203 از 302 نخستنخست ... 53103153183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223253 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,021 تا 2,030 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2021
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته


    جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته


    عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت

    وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته


    ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی

    تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته


    ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر

    بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته


    از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته

    وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته


    شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن

    من جهان روح را از غیر عشقت آخته


  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #2022
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چشم بگشا جان‌ها بین از بدن بگریخته


    جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته


    صد هزاران عقل‌ها بین جان‌ها پرداخته

    صد هزاران خویشتن بی‌خویشتن بگریخته


    گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغم

    چون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته


    صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جان

    صد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته


  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #2023
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده


    صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده


    مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد

    هم بدو زنده شده‌ست و هم بدو بی‌جان شده


    باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو

    ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده


    بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان

    از صبا معمور عالم با وبا ویران شده


    باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار

    مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده


    هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست

    و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده


    اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه‌ای

    پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده


    شد مقلد خاک مردان نقل‌ها ز ایشان کند

    و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده


    چشم بر ره داشت پوینده قراضه می‌بچید

    آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده


    همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش

    از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده


    همچو ماهی می‌گدازی در غم سرلشکری

    بینمت چون آفتابی بی‌حشم سلطان شده


    چند گویی دود برهان است بر آتش خمش

    بینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شده


    چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو

    بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده


    ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار

    بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده


    بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو

    بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده


  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #2024
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته


    خوش بود این جسم‌ها با جان‌ها آمیخته


    این صدف‌های دل ما با چنین درد فراق

    با گهرهای صفای باوفا آمیخته


    روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین

    لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته


    وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده

    بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته


    گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده

    بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته


    خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده

    آب همچون باده با نور صفا آمیخته


    شادیا روزی که آن معشوق جان‌های لقا

    آمده در بزم مست و با شما آمیخته


    مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش

    تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته


    تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده

    لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته


    آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف

    قفل‌های بی‌وفایی با وفا آمیخته


    سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده

    تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته


    ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی

    ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته


    یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن

    ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته


    در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش

    صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته


    قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا

    نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته


    خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده

    پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته


    جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان

    گر چه این جا هست جان‌ها با غلا آمیخته


    از پی آن جان جان جان‌ها چنان گوهر شده

    مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته


    آخر دور جهان با اولش یک سر شده

    ابتدای ابتدا با انتها آمیخته


  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #2025
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره


    که بود در تک دریا کف دریا به کناره


    چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق

    رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره


    چو بدان بنده نوازی شده‌ای پاک و نمازی

    همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره


    تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد

    تو در این شاه نگه کن که رسیده‌ست سواره


    نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت

    به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره


    کی بود آب که دارد به لطافت صفت او

    که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره


    تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره

    تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره


    چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم

    که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره


    تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی

    تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره


    همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده

    تو شتر هم نخریده که شکسته‌ست مهاره


    بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند

    تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره


  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #2026
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه


    بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه


    بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش

    وگرت شاه کند او که تویی یار یگانه


    سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو

    می بی‌درد نیابی تو در این دور زمانه


    به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی

    به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه


    بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من

    بروم گر نروم من کندم گوش کشانه


    همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت

    همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه


    ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را

    ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه


    چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد

    چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه


    چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی

    چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه


    تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او

    تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه


  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #2027
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه


    که چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه


    بجز از دست فلانی مستان باده که آن می

    برهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه


    بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی

    به زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه


    نه سماع است نه بازی که کمندی است الهی

    منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه


    نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهد

    نبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه


    به دهان تو چنین تیغ نهاده‌ست نهنده

    مثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه


    که خیالات سفیهان همه دربان الهند

    نگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه


    نگذارند غران را که درآیند به لشکر

    که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه


    چو ندیده‌ست نشانه نبود اسپر و تیرش

    چو نخورده‌ست دوگانه نبود مرد یگانه


  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #2028
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه


    مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه


    بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش

    به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه


    بنگر دست رضا را که بهاری است خدا را

    بنگر جنت جان را شده پرعبهر روزه


    هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازان

    چو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه


    تو گلا غرقه خونی ز چیی دلخوش و خندان

    مگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه


    ز چیی عاشق نانی بنگر تازه جهانی

    بستان گندم جانی هله از بیدر روزه


  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #2029
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده


    غم تو به توی ما را تو به جرعه‌ای صفا ده


    که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را

    به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده


    ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی

    بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده


    بنشان تو جنگ‌ها را بنواز چنگ‌ها را

    ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده


    سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه

    قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده


    صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را

    ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده


    به نظاره جوانان بنشسته‌اند پیران

    به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده


    به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری

    ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده


  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #2030
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای خداوند یکی یار جفاکارش ده


    دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده


    تا بداند که شب ما به چه سان می‌گذرد

    غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده


    چند روزی جهت تجربه بیمارش کن

    با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده


    ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه

    یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده


    گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر

    پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده


    عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند

    مدتی گردش این گنبد دوارش ده


    کو صیادی که همی‌کرد دل ما را پار

    زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده


    منکر پار شده‌ست او که مرا یاد نماند

    ببر انکار از او و دم اقرارش ده


    گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی

    که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده


    گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد

    رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده


    بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن

    ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده


  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 203 از 302 نخستنخست ... 53103153183184185186187188189190191192193194195196197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223253 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •