صفحه 217 از 302 نخستنخست ... 67117167197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237267 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,161 تا 2,170 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2161
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی


    فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی


    میان نعره‌ها بشناخت آواز مرا آن شه

    که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی


    اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه

    اگر دیوانه‌ام شاها تو دیوان را سلیمانی


    شها همراز مرغابی و هم افسون دیوانی

    بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی


    به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری

    کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی


    شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف من

    دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی‌دانی


    هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد

    الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی


  2. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  3. #2162
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی


    عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی


    برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه

    که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی


    مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر

    که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی


    شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را

    بدان کس گو که او باشد چو تو بی‌عقل و هیهایی


    یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش

    بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی


    چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم

    همه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی


    به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو

    بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی


    نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارش

    که شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی


    مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی‌دانی

    که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی


    مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید

    که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی


  4. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  5. #2163
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی


    چرا بیگانه‌ای از ما چو تو در اصل از مایی


    تو طوطی زاده‌ای جانم مکن ناز و مرنجانم

    ز اصل آورده‌ای دانم تو قانون شکرخایی


    بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ

    بهل طبع کژاندیشی که او یاوه‌ست و هرجایی


    بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی

    اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی


    نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری

    نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی


    برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را

    کز آن گردان شده‌ست ای جان مه و این چرخ خضرایی


    قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه

    بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی


    درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر

    به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی


    یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی

    شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی


    ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی

    نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی


    چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی

    درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی


  6. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  7. #2164
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی


    که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی


    چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

    کجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی


    درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

    بسوزان هر چه می‌سوزی بفرما هر چه فرمایی


    اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را

    هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی


    وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت

    از این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی


    نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر

    نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی


    نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردی

    نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی


    طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده

    بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی


    بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

    دو چشم خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی


    زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی‌ریزی

    زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


    اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون

    وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی


    غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداری

    چه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی


    چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی

    نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی


    چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور

    به فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی


    کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گردد

    به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی


    کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمت

    که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی


    مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید خمش بهتر

    که بس جان‌های نازک را کند این گفت سودایی



  8. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  9. #2165
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی


    چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی


    به جان جمله مردان به درد جمله بادردان

    که برگو تا چه می‌خواهی و زین حیران چه می‌جویی


    از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او

    بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی


    از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او

    الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی


    ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش

    هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی


    ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان

    ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی


    ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه

    روان شو سوی بی‌سویان رها کن رسم شش سویی


    همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می‌نالی

    چو از تو کم نشد یک مو نمی‌دانم چه می‌مویی


    فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می‌پرد

    کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی


    چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی‌سازی

    چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی‌شویی


    در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می‌گردی

    گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می‌پویی


    به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی

    تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی


    اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی

    همو را بین همو را دان یقین می‌دان که با اویی


    بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان

    گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی


  10. 2 کاربر از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده اند .


  11. #2166
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی


    زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی


    زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبان

    که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی


    ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند می‌درد

    کز این آتش زبون آید صبوری‌های ایوبی


    شده زرکوب و حق مانده تنش چون زرورق مانده

    جواهر بر طبق مانده چو زرکوبی کروبی


    بیا بنواز عاشق را که تو جانی حقایق را

    بزن گردن منافق را اگر از وی بیاشوبی


  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #2167
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی


    سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی


    گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی

    ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی


    چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش

    که پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی


    میان خوبرویان جان شده چون ذره‌ها رقصان

    گهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی


    رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را

    ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی


    چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل

    از این‌ها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی


    بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان را

    کمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی


    اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهش

    سزای جمله کردستی و داد حسن دادستی


    نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودی

    دل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی


    اگر در آب می‌دیدی خیال روی چون آتش

    همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی


    ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسی

    غلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی


  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #2168
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی


    مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی


    قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف

    شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی


    به بزمش جان‌های ما ندانستی سر از پایان

    اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی


    الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را

    چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی


    از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادی

    همه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی


    ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آید

    ولیک آن بحر می‌بودی و رعدش بانگ چنگستی


    روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی

    تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی


    که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدس

    ز نصرت‌های یزدانی بر آن افرنگ هنگستی


    به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردان

    خرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی


    ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراند

    تو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی


    ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان را

    تو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی


    پیاپی گردد از وصلش قدح‌ها بر مثال آن

    که اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی


    چنین عقلی که از تزویر مو در موی می‌بیند

    شمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی


    ز تیزی‌های آن جامش که برق از وی فغان آید

    قدح در رو همی‌آید بریزش گویی لنگستی


    چه بالایی همی‌جوید می اندر مغز مستانش

    چو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی


    فراوان ریز در جانم از آن می‌های ربانی

    ز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی


  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #2169
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی


    درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی


    الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده

    که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی


    درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه

    کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی


    چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه

    که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی


    برو بی‌سر به میخانه بخور بی‌رطل و پیمانه

    کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی


    غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم

    غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی


    چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی

    اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی


    منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر

    هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی


    خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی

    زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی


    چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران

    بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی


    نمی‌دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی

    تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی


    عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری

    عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی


    خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی

    زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی


  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #2170
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی


    به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی


    غلام باغبانانم که یارم باغبانستی

    به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی


    نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد

    که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی


    اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد

    بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی


    گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را

    نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی


    کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه

    ولیک از های های او در عالم در امانستی


    به دست دیدبان او یکی آیینه‌ای شش سو

    که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی


    چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر

    برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی


    ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم

    ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی‌نشانستی


    همه سوها ز بی‌سو شد نشان از بی‌نشان آمد

    چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی


    چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری

    ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی


    چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم

    که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی


    از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن

    ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی


    ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می‌آید

    چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی


    لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است

    سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی


    به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی

    درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی


    زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده

    زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی


    زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری

    که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی


    ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است

    به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی


    بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر

    که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی


    چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده

    چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی


    میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا

    نماید روح از تأثیر گویی در میانستی


    ز تن تا جان بسی راه است و در تن می‌نماند جان

    چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی


    نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی‌جان است

    که چرخ ار بی‌روانستی بدین سان کی روانستی


    زمین و آسمان‌ها را مدد از عالم عقل است

    که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی


    جهان عقل روشن را مددها از صفات آید

    صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی


    که این تیر عوارض را که می‌پرد به هر سویی

    کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی


    اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است

    اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی


    چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی

    چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی


    چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی

    وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی


    تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل

    و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی


    خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید

    غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی


    خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره

    سلام شاه می‌آرند و جان دامن کشانستی


    خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند

    و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی


    خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است

    مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی


    وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است

    کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی


    چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی

    که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی


    گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می‌یابد

    تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی


    ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم

    دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی


    همه اجزا همی‌گویند هر یک ای همه تو تو

    همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی


    درخت جان‌ها رقصان ز باد این چنین باده

    گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی


    درای کاروان دل به گوشم بانگ می‌آرد

    گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی


    درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم

    وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی


    سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی

    ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی


    ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده

    ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی


    گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو

    گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی


    اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو

    ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی


    چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی

    چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی


    کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست

    تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی


    چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ

    و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی


    خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است

    که اندر شهر تبدیلت زبان‌ها چون سنانستی


    عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر

    تو نور شمع می‌سازی که اندر شمعدانستی


    تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه

    تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی


    ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود

    تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی


    کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره

    که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی



  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 217 از 302 نخستنخست ... 67117167197198199200201202203204205206207208209210211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237267 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •