صفحه 231 از 302 نخستنخست ... 81131181211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251281 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,301 تا 2,310 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2301
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دریغا کز میان ای یار رفتی


    به درد و حسرت بسیار رفتی


    بسی زنهار گفتی لابه کردی

    چه سود از حکم بی‌زنهار رفتی


    به هر سو چاره جستی حیله کردی

    ندیده چاره و ناچار رفتی


    کنار پرگل و روی چو ماهت

    چه شد چون در زمین خوار رفتی


    ز حلقه دوستان و همنشینان

    میان خاک و مور و مار رفتی


    چه شد آن نکته‌ها و آن سخن‌ها

    چه شد عقلی که در اسرار رفتی


    چه شد دستی که دست ما گرفتی

    چه شد پایی که در گلزار رفتی


    لطیف و خوب و مردم دار بودی

    درون خاک مردم خوار رفتی


    چه اندیشه که می‌کردی و ناگاه

    به راه دور و ناهموار رفتی


    فلک بگریست و مه را رو خراشید

    در آن ساعت که زار زار رفتی


    دلم خون شد چه پرسم من چه دانم

    بگو باری عجب بیدار رفتی


    چو رفتی صحبت پاکان گزیدی

    و یا محروم و باانکار رفتی


    جوابک‌های شیرینت کجا شد

    خمش کردی و از گفتار رفتی


    زهی داغ و زهی حسرت که ناگه

    سفر کردی مسافروار رفتی


    کجا رفتی که پیدا نیست گردت

    زهی پرخون رهی کاین بار رفتی


  2. #2302
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    منم فانی و غرقه در ثبوتی


    به دریاهای حی لایموتی


    مگر من یوسفم در قعر چاهی

    مگر من یونسم در بطن حوتی


    وجود ظاهرم تا چند بینی

    که اطلس‌هاست اندر برگ توتی


    فقیرم من ولیکن نی فقیری

    که گردد در به در در عشق لوتی


    ز بهر قهر جان لوت خوارم

    بمالیده چو جلادان بروتی


    به غیر عشق شمس الدین تبریز

    نیرزد پیش بنده تره توتی


  3. #2303
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو آن ماهی که در گردون نگنجی


    تو آن آبی که در جیحون نگنجی


    تو آن دری که از دریا فزونی

    تو آن کوهی که در هامون نگنجی


    چه خوانم من فسون ای شاه پریان

    که تو در شیشه و افسون نگنجی


    تو لیلیی ولیک از رشک مولی

    به کنج خاطر مجنون نگنجی


    تو خورشیدی قبایت نور سینه است

    تو اندر اطلس و اکسون نگنجی


    تویی شاگرد جان افزا طبیبی

    در استدلال افلاطون نگنجی


    تو معجونی که نبود در ذخیره

    ذخیره چیست در قانون نگنجی


    بگوید خصم تا خود چون بود این

    تو از بی‌چونی و در چون نگنجی


    چنین بودی در اشکمگاه دنیا

    بگنجیدی ولی اکنون نگنجی


    مخوان در گوش‌ها این را خمش کن

    تو اندر گوش هر مفتون نگنجی


  4. #2304
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کریما تو گلی یا جمله قندی


    که چون بینی مرا چون گل بخندی


    عزیزا تو به بستان آن درختی

    که چون دیدم تو را بیخم بکندی


    چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی

    که چونی در فراقم دردمندی


    من آنم کز فراقت مستمندم

    تو آنی که خلاص مستمندی


    در این مطبخ هزاران جان به خرج است

    ببین تو ای دل پرخون که چندی


    چو حلقه بر درت گر چه مقیمم

    چه چاره چون تو بر بام بلندی


    بیا ای زلف چوگان حکم داری

    که چون گویم در این میدان فکندی


    سپند از بهر آن باشد که سوزد

    دلا می‌سوز دلبر را سپندی


    بیا ای جام عشق شمس تبریز

    که درد کهنه را تو سودمندی


  5. #2305
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نگارا تو در اندیشه درازی


    بیاوردی که با یاران نسازی


    نه عاشق بر سر آتش نشیند

    مگر که عاشقی باشد مجازی


    به من بنگر که بودم پیش از این عشق

    ز عالم فارغ اندر بی‌نیازی


    قضا آمد بدیدم ماه رویی

    گرفتم من سر زلفش به بازی


    گناه این بود افتادم به عشقی

    چو صد روز قیامت در درازی


    ز خونم بوی مشک آید چو ریزد

    شهید شرمسارم من ز غازی


    نصیحت داد شمس الدین تبریز

    که چون معشوق ای عاشق ننازی


  6. #2306
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر این سلطان ما را بنده باشی


    همه گریند و تو در خنده باشی


    وگر غم پر شود اطراف عالم

    تو شاد و خرم و فرخنده باشی


    وگر چرخ و زمین از هم بدرد

    ورای هر دو جانی زنده باشی


    به هفتم چرخ نوبت پنج داری

    چو خیمه شش جهت برکنده باشی


    همه مشتاق دیدار تو باشند

    تو صد پرده فروافکنده باشی


    چو اندیشه به جاسوسی اسرار

    درون سینه‌ها گردنده باشی


    دلا بر چشم خوبان چهره بگشا

    که اندیشد که تو شرمنده باشی


    بدیشان صدقه می‌ده چون هلالند

    تو بدری از کجا گیرنده باشی


    اگر خالی شوی از خویش چون نی

    چو نی پر از شکر آکنده باشی


    برو خرقه گرو کن در خرابات

    چو سالوسان چرا در ژنده باشی


    به عشق شمس تبریزی بده جان

    که تا چون عشق او پاینده باشی


  7. #2307
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ببین این فتح ز استفتاح تا کی


    ز ساقی مست شو زین راح تا کی


    در این اقداح صورت راح جانی است

    نظاره صورت اقداح تا کی


    چو مرغابی ز خود برساز کشتی

    صداع کشتی و ملاح تا کی


    تو سباحی و از سباح زادی

    فسانه و باد هر سباح تا کی


    نفخت فیه جان بخشی است هر صبح

    فراق فالق الاصباح تا کی


    چو جان بالغان لوحی است محفوظ

    مثال کودکان ز الواح تا کی


    چو فرموده‌ست رزقت ز آسمان است

    زمین شوریدن ای فلاح تا کی


    از آن باغ است این سیب زنخدان

    قناعت بر یکی تفاح تا کی


    جراحت راست دارو حسن یوسف

    دوا جستن ز هر جراح تا کی


    ز هر جزوت چو مطرب می‌توان ساخت

    ز چشمت ساختن نواح تا کی



    چو نفس واحدیم از خلق و از بعث

    جدا باشیدن ارواح تا کی


    دهان بربند در دریا صدف وار

    دهان بگشاده چون تمساح تا کی


    دهان بربند و قفلی بر دهان نه

    ز ضایع کردن مفتاح تا کی


  8. #2308
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ببین این فتح ز استفتاح تا کی


    ز ساقی مست شو زین راح تا کی


    در این اقداح صورت راح جانی است

    نظاره صورت اقداح تا کی


    چو مرغابی ز خود برساز کشتی

    صداع کشتی و ملاح تا کی


    تو سباحی و از سباح زادی

    فسانه و باد هر سباح تا کی


    نفخت فیه جان بخشی است هر صبح

    فراق فالق الاصباح تا کی


    چو جان بالغان لوحی است محفوظ

    مثال کودکان ز الواح تا کی


    چو فرموده‌ست رزقت ز آسمان است

    زمین شوریدن ای فلاح تا کی


    از آن باغ است این سیب زنخدان

    قناعت بر یکی تفاح تا کی


    جراحت راست دارو حسن یوسف

    دوا جستن ز هر جراح تا کی


    ز هر جزوت چو مطرب می‌توان ساخت

    ز چشمت ساختن نواح تا کی


    چو نفس واحدیم از خلق و از بعث

    جدا باشیدن ارواح تا کی


    دهان بربند در دریا صدف وار

    دهان بگشاده چون تمساح تا کی


    دهان بربند و قفلی بر دهان نه

    ز ضایع کردن مفتاح تا کی


  9. #2309
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو نقشی نقش بندان را چه دانی


    تو شکلی پیکری جان را چه دانی


    تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را

    رموز سر پنهان را چه دانی


    هنوز از کات کفرت خود خبر نیست

    حقایق‌های ایمان را چه دانی


    هنوزت خار در پای است بنشین

    تو سرسبزی بستان را چه دانی


    تو نامی کرده‌ای این را و آن را

    از این نگذشته‌ای آن را چه دانی


    چه صورت‌هاست مر بی‌صورتان را

    تو صورت‌های ایشان را چه دانی


    زنخ کم زن که اندر چاه نفسی

    تو آن چاه زنخدان را چه دانی


    درخت سبز داند قدر باران

    تو خشکی قدر باران را چه دانی


    سیه کاری مکن با باز چون زاغ

    تو باز چتر سلطان را چه دانی


    سلیمانی نکردی در ره عشق

    زبان جمله مرغان را چه دانی


    نگهبانی است حاضر بر تو سبحان

    تو حیوانی نگهبان را چه دانی


    تو را در چرخ آورده‌ست ماهی

    تو ماه چرخ گردان را چه دانی


    تجلی کرد این دم شمس تبریز

    تو دیوی نور رحمان را چه دانی


  10. #2310
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نه آتش‌های ما را ترجمانی


    نه اسرار دل ما را زبانی


    برهنه شد ز صد پرده دل و عشق

    نشسته دو به دو جانی و جانی


    میان هر دو گر جبریل آید

    نباشد ز آتشش یک دم امانی


    به هر لحظه وصال اندر وصالی

    به هر سویی عیان اندر عیانی


    ببینی تو چه سلطانان معنی

    به گوشه بامشان چون پاسبانی


    سرشته وصل یزدان کوه طور است

    در آن کان تاب نارد یک زمانی


    اگر صد عقل کل بر هم ببندی

    نگردد بامشان را نردبانی


    نشانی‌های مردان سجده آرد


    اگر زان بی‌نشان گویم نشانی


    از آن نوری که حرف آن جا نگنجد

    تو را این حرف گشته ارمغانی


    کمر شد حرف‌ها از شمس تبریز

    بیا بربند اگر داری میانی


صفحه 231 از 302 نخستنخست ... 81131181211212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251281 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •