صفحه 232 از 302 نخستنخست ... 82132182212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252282 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,311 تا 2,320 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2311
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلا تا نازکی و نازنینی


    برو که نازنینان را نبینی


    در این رنگی دلا تا تو بلنگی

    نیابی در چنان تا تو چنینی


    در آیینه نبینی روی خوبان

    که تا با خوی زشتت همنشینی


    تو زیبا شو که این آیینه زیباست

    تو بی‌چین شو که آیینه است چینی


    مشو پنهان که غیرت در کمین است

    همی‌بیند تو را کاندر کمینی


    ز خود پنهان شدی سر درکشیدی

    ببستی چشم تا خود را نبینی


    به لب یاسین همی‌خوانی ولیکن

    ز کینه جمله تن دندان چو سینی


  2. #2312
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر درد مرا درمان فرستی


    وگر کشت مرا باران فرستی


    وگر آن میر خوبان را به حیلت

    ز خانه جانب میدان فرستی


    وگر ساقی جان عاشقان را

    میان حلقه مستان فرستی


    همه ذرات عالم زنده گردد

    چو جانم را بر جانان فرستی


    وگر لب را به رحمت برگشایی

    مفرح سوی بیماران فرستی


    به دربان گفته‌ای مگذار ما را

    مرا هر دم بر دربان فرستی


    منم کشتی در این بحر و نشاید

    که بر من باد سرگردان فرستی


    همی‌خواهم که کشتیبان تو باشی

    اگر بر عاشقان طوفان فرستی


    مرا تا کی مها چون ارمغانی

    به پیش این و پیش آن فرستی


    دل بریان عاشق باده خواهد

    تو او را غصه و گریان فرستی


    یکی رطلی گران برریز بر وی

    از آن رطلی که بر مردان فرستی


    دل و جان هر دو را در نامه پیچم

    اگر تو نامه پنهان فرستی


    تو چون خورشید از مشرق برآیی

    جهان بی‌خبر را جان فرستی


    چه باشد ای صبا گر این غزل را

    به خلوتخانه سلطان فرستی


  3. #2313
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کسی کو را بود در طبع سستی


    نخواهد هیچ کس را تندرستی


    مده دامن به دستان حسودان

    که ایشان می‌کشندت سوی پستی


    زیانتر خویش را و دیگران را

    نباشد چون حسد در جمله هستی


    هلا بشکن دل و دام حسودان

    وگر نی پشت بخت خود شکستی


    از این اخوان چو ببریدی چو یوسف

    عزیز مصری و از گرگ رستی


    اگر حاسد دو پایت را ببوسد

    به باطن می‌زند خنجر دودستی


    ندارد مهر مهره او چه گشتی

    ندارد دل دل اندر وی چه بستی


    اگر در حصن تقوا راه یابی

    ز حاسد وز حسد جاوید رستی


    اگر چه شیرگیری ترک او کن

    نه آن شیر است کش گیری به مستی


  4. #2314
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی


    فرورفتی به خود غمخواره گشتی


    تو را من پاره پاره جمع کردم

    چرا از وسوسه صدپاره گشتی


    ز دارالملک عشقم رخت بردی

    در این غربت چنین آواره گشتی


    زمین را بهر تو گهواره کردم

    فسرده تخته گهواره گشتی


    روان کردم ز سنگت آب حیوان

    به سوی خشک رفتی خاره گشتی


    تویی فرزند جان کار تو عشق است

    چرا رفتی تو و هرکاره گشتی


    از آن خانه که تو صد زخم خوردی

    به گرد آن در و درساره گشتی


    در آن خانه که صد حلوا چشیدی

    نگشتی مطمئن اماره گشتی


    خمش کن گفت هشیاریت آرد

    نه مست غمزه خماره گشتی


  5. #2315
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کجا شد عهد و پیمانی که کردی


    کجا شد قول و سوگندی که خوردی


    نگفتی چرخ تا گردان بود گرد

    از این سرگشته هرگز برنگردی


    نگفتی تا بود خورشید دلگرم

    نکاهد گرم ما را هیچ سردی


    نگفتی یک دل و مردانه باشیم

    به جان جمله مردان و بمردی


    مرا گویی اگر من جور کردم

    بدان کردم که پیش از من تو کردی


    چرا شاید که با چون من گدایی

    چو تو شاهنشهی گیرد نبردی


    میان ما و تو سرکنگبین است

    ز من سرکه ز تو شکرنوردی


    چو من سرکه فروشم پس تو شکر

    بیفزا چون به شیرینی تو فردی


    منم خاک و چو خاکی باد یابد

    تو عذرش نه مگویش گرد کردی


    نباشد راه را عار از چو من گرد

    که زر را عار نبود رنگ زردی


    شهاب آتش ما زنده بادا

    چو القاب شهاب سهروردی


  6. #2316
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    دلا رو رو همان خون شو که بودی

    بدان صحرا و هامون شو که بودی


    در این خاکستر هستی چو غلطی

    در آتشدان و کانون شو که بودی


    در این چون شد چگونه چند مانی

    بدان تصریف بی‌چون شو که بودی


    نه گاوی که کشی بیگار گردون

    بر آن بالای گردون شو که بودی


    در این کاهش چو بیماران دقی

    به عمر روزافزون شو که بودی


    زبون طب افلاطون چه باشی

    فلاطون فلاطون شو که بودی


    ایم هو کی اسیرانه چه باشی

    همان سلطان و بارون شو که بودی


    اگر رویین تنی جسم آفت توست

    همان جان فریدون شو که بودی


    همان اقبال و دولت بین که دیدی

    همان بخت همایون شو که بودی


    رها کن نظم کردن درها را

    به دریا در مکنون شو که بودی


  7. #2317
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا چون ناف بر مستی بریدی


    ز من چه ساقیا دامن کشیدی


    چنین عشقی پدید آری به هر دم

    پدیدآرنده چون ناپدیدی


    دهل پیدا دهلزن چون است پنهان

    زهی قفل و زهی این بی‌کلیدی


    جنون طرفه پیدا گشت در جان

    جنون را عقل‌ها کرده مریدی


    هزاران رنگ پیدا شد از آن خم

    منزه از کبودی و سپیدی


    دو دیده در عدم دوز و عجب بین

    زهی اومیدها در ناامیدی


    اگر دریای عمانی سراسر

    در آن ابری نگر کز وی چکیدی


    در آن دکان تو تخته تخته بودی

    اگر خود این زمان عرش مجیدی


    در اقلیم عدم ز آحاد بودی

    در این ده گر چه مشهور و وحیدی


    همان جا رو چنان ز آحاد می‌باش

    از آن گلشن چرا بیرون پریدی


    بر این سو صد گره بر پایت افتاد

    ز فکر وهمی و نکته عمیدی


  8. #2318
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از این تنگین قفس جانا پریدی


    وزین زندان طراران رهیدی


    ز روی آینه گل دور کردی

    در آیینه بدیدی آنچ دیدی


    خبرها می‌شنیدی زیر و بالا

    بر آن بالا ببین آنچ شنیدی


    چو آب و گل به آب و گل سپردی

    قماش روح بر گردون کشیدی


    ز گردش‌های جسمانی بجستی

    به گردش‌های روحانی رسیدی


    بجستی ز اشکم مادر که دنیاست

    سوی بابای عقلانی دویدی


    بخور هر دم می شیرینتر از جان

    به هر تلخی که بهر ما چشیدی


    گزین کن هر چه می‌خواهی و بستان

    چو ما را بر همه عالم گزیدی


    از این دیگ جهان رفتی چو حلوا

    به خوان آن جهان زیرا پزیدی


    اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت

    برون بیضه عالم پریدی


    در این عالم نگنجی زین سپس تو

    همان سو پر که هر دم در مزیدی


    خمش کن رو که قفل تو گشادند

    اجل بنمود قفلت را کلیدی



  9. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  10. #2319
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صلا ای صوفیان کامروز باری


    سماع است و نشاط و عیش آری


    صلا کز شش جهت درها گشاده‌ست

    ز قعر بحر پیدا شد غباری


    صلا کاین مغزها امروز پر شد

    ز بوی وصل جانی جان سپاری


    صلا که یافت هر گوشی و هوشی

    ز بی‌هوشی مطلق گوشواری


    صلا که ساعتی دیگر نیابی

    ز مشرق تا به مغرب هوشیاری


    در آن میدان که دیاری نمی‌گشت

    به هر گوشه‌ست روحانی سواری


    چو هیزم اندر این آتش درآیید

    که تا هفتم فلک دارد شراری


    میان شوره خاک نفس جز وی

    به هر سویی درختی جویباری


    تو اندر باغ‌ها دیدی که گیرد

    درختی مر درختی را کناری


  11. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  12. #2320
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به تن این جا به باطن در چه کاری


    شکاری می‌کنی یا تو شکاری


    کز او در آینه ساعت به ساعت

    همی‌تابد عجب نقش و نگاری


    مثال باز سلطان است هر نقش

    شکار است او و می‌جوید شکاری


    چه ساکن می‌نماید صورت تو

    درون پرده تو بس بی‌قراری


    لباست بر لب جوی و تو غرقه

    از این غرقه عجب سر چون برآری


    حریفت حاضر است آن جا که هستی

    ولیکن گر بگوید شرم داری


    به هر شیوه که گردد شاخ رقصان

    نباشد غایب از باد بهاری


    مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد

    نمی‌دانی کز این با دست یاری


    به صد دستان به کار توست این باد

    تو را خود نیست خوی حق گزاری


    از او یابی به آخر هر مرادی

    همو مستی دهد هم هوشیاری


    بپرس او کیست شمس الدین تبریز

    بجز در عشق او تا سر نخاری


  13. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 232 از 302 نخستنخست ... 82132182212213214215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252282 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •