صفحه 235 از 302 نخستنخست ... 85135185215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255285 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,341 تا 2,350 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2341
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر یار مرا از من برآری


    من او گشتم بگو با او چه داری


    میان ما چو تو مویی نبینی

    تو مانی در میان شرمساری


    ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا

    نباشد عار گر بحری است عاری


    بیا ای دست اندر آب کرده

    کلوخ خشک خواهی تا برآری


    تو خواهی همچو ابر بازگونه

    که باران از زمین بر چرخ باری


    چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق

    روا باشد که آن سر را بخاری


    قراری یابی آنگه بر لب عشق

    چو ساکن گشته‌ای در بی‌قراری


    مکن یاد کسی ای جان شیرین

    که نشناسد خزان را از بهاری


    نداند عطسه را زان لاغ دیگر

    نداند شیر از روبه عیاری


    بگفتم ای ونک غوطی بخوردم

    در آن موج لطیف شهریاری


    شدم از کار من از شمس تبریز

    بیا در کار گر تو مرد کاری


  2. #2342
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صلا ای صوفیان کامروز باری


    سماع است و وصال و عیش آری


    بکن ای موسی جان خلع نعلین

    که اندر گلشن جان نیست خاری


    کبوترها سراسر باز گردند

    که افتاد این شکاران را شکاری


    شود سرهای مستان فارغ از درد

    چو سر درکرد خمر بی‌خماری


    بخور که ساعتی دیگر نبینی

    ز مشرق تا به مغرب هوشیاری


    برآور بینی و بوی دگر جوی

    که این بینی است آن بو را مهاری


  3. #2343
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صلا ای صوفیان کامروز باری


    سماع است و شراب و عیش آری


    صلا که ساعتی دیگر نیابی

    ز مشرق تا به مغرب هوشیاری


    چنان در بحر مستی غرق گردند

    که دل در عشق خوبی خوش عذاری


    از این مستان ننوشی های و هویی

    وزین خوبان نبینی گوشواری


    در این مستان کجا وهمی رسیدی

    گر این مستان ننالند از خماری


    به صد عالم نگنجد از جلالت

    چنین سلطان و اعظم شهریاری


    ولیکن چون غبار انگیخت اسپش

    به وهم آمد کر و فر سواری


    دهان بربند کاین جا یک نظر نیست

    که بشناسد سواری از غباری


  4. #2344
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    منم غرقه درون جوی باری


    نهانم می‌خلد در آب خاری


    اگر چه خار را من می‌نبینم

    نیم خالی ز زخم خار باری


    ندانم تا چه خار است اندر این جوی

    که خالی نیست جان از خارخاری


    تنم را بین که صورتگر ز سوزن

    بر او بنگاشت هر سویی نگاری


    چو پیراهن برون افکندم از سر

    به دریا درشدم مرغاب واری


    که غسل آرم برون آیم به پاکی

    به خنده گفت موج بحر کاری


    مثال کاسه چوبین بگشتم

    بر آن آبی که دارد سهم ناری


    نمی‌دانم که آن ساحل کجا شد

    که پیدا نیست دریا را کناری


    تو شمس الدین تبریز ار ملولی

    به هر لحظه چه افروزی شراری


  5. #2345
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    و عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری

    جهان سوزید ز آتش‌های خوبان

    جمال عشق و روی عشق باری


    چو جان بیند جمال عشق گوید

    شدم از دست و دست از من نداری


    بدیدم عشق را چون برج نوری

    درون برج نوری اه چه ناری


    چو اشترمرغ جان‌ها گرد آن برج

    غذاشان آتشی بس خوشگواری


    ز دور استاده جانم در تماشا

    به پیش آمد مرا خوش شهسواری


    یکی رویی چو ماهی ماه سوزی

    یکی مریخ چشمی پرخماری


    که جان‌ها پیش روی او خیالی

    جهان در پای اسب او غباری


    همی‌رست از غبار نعل اسبش

    بیابان در بیابان خوش عذاری


    همی‌تازید عقلم اندک اندک

    همی‌پرید از سر چون طیاری


    همین دانم دگر از من مپرسید

    که صد من نیست آن جا در شماری


    من آن آبم که ریگ عشق خوردش

    چه ریگی بلک بحر بی‌کناری


    چو لاله کفته‌ای در شهر تبریز

    شدم بر دست شمس الدین نگاری


  6. #2346
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نگفتم دوش ای زین بخاری


    که نتوانی رضا دادن به خواری


    در آن جان‌ها که شکر روید از حق

    شکر باشد ز هر حسیش جاری


    اگر صد خنب سرکه درکشد او

    نه تلخی بینی او را نی نزاری


    خدایت چون سر مستی نداده‌ست

    حذر کن تا سر مستی نخاری


    از آن سر چون سر جان را شراب است

    همی‌نوشد شراب اختیاری


    ز تو خنده همی پنهان کند او

    که او خمری است و تو مسکین خماری


    چو داد آن خواجه را سرکه فروشی

    چه شیرین کرد بر وی سوکواری


    گوارش خر از آن رخسار چون ماه

    کز آن یابند مردان خوشگواری


    درآید در تن تو نور آن ماه

    چنان کاندر زمین لطف بهاری


    ببخشد مر تو را هم خلعت سبز

    رهاند مر تو را از خاکساری


    تصورها همه زین بوی برده

    برون روژیده از دل چون دراری


    تفضل ایها الساقی و اوفر

    و لکن لا براح مستعار


    و صبحنا بخمر مستطاب

    فان الیمن جما فی ابتکار


    و مسینا بخمر من صبوح

    و دم و اسلم ایا خیر المداری


  7. #2347
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به جان تو پس گردن نخاری


    نگویی می‌روم عذری نیاری


    بسازی با دو سه مسکین بی‌دل

    اگر چه بی‌دلان بسیار داری


    نگویی کار دارم در پی کار

    چه باشی بسته تو خاوندگاری


    تو گویی می‌روم رنجور دارم

    نه رنجوران ما را می‌گذاری


    ز ما رنجورتر آخر کی باشد

    که در چشمت نیاییم از نزاری


    خوری سوگند که فردا بیایم

    چه دامن گیردت سوگند خواری


    تو با سوگند کاری پخته‌ای سر

    که بر اسرار پنهانی سواری


    تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز

    که بی‌مه شب بود دلگیر و تاری


    تو آبی ما مثال کشت تشنه

    مگرد از ما که آب خوشگواری


    بپاش ای جان درویشان صادق

    چه باشد گر چنین تخمی بکاری


    چه درویشان که هر یک گنج ملکند

    که شاهان راست ز ایشان شرمساری


    به تو درویش و با غیر تو سلطان

    ز تو دارند تاج شهریاری


    که مه درویش باشد پیش خورشید

    کند بر اختران مه شهسواری


    منم نای تو معذورم در این بانگ

    که بر من هر دمی دم می‌گماری


    همه دم‌های این عالم شمرده‌ست

    تو ای دم چه دمی که بی‌شماری



  8. #2348
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به تن با ما به دل در مرغزاری


    چو دربند شکاری تو شکاری


    به تن این جا میان بسته چو نایی

    به باطن همچو باد بی‌قراری


    تنت چون جامه غواص بر خاک

    تو چون ماهی روش در آب داری


    در این دریا بسی رگ‌هاست صافی

    بسی رگ‌هاست کان تیره است و تاری


    صفای دل از آن رگ‌های صافی است

    بدان رگ پی بری چون پر برآری


    در آن رگ‌ها تو همچون خون نهانی

    ور انگشتی نهم تو شرم داری


    از آن رگ‌هاست بانگ چنگ خوش رگ

    ز عکس و لطف آن زاری است زاری


    ز بحر بی‌کنار است این نواها

    کی می‌غرد به موج از بی‌کناری


  9. #2349
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا بگرفت روحانی نگاری


    کناری و کناری و کناری


    بزد با من میان راه تنگی

    دوچاری و دوچاری و دوچاری


    ز جان برخاست ز آتش‌های عشقش

    بخاری و بخاری و بخاری


    مبادا هیچ دل را زین چنین عشق

    قراری و قراری و قراری


    سکست این کره تند دل من

    فساری و فساری و فساری


    نهاده بر سرش افسار سودا

    غباری و غباری و غباری


    فتاده در سرش از شمس تبریز

    خماری و خماری و خماری


  10. #2350
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    متاز ای دل سوی دریای ناری


    که می‌ترسم که تاب نار ناری


    وجودت از نی و دارد نوایی

    ز نی هر دم نوایی نو برآری


    نیستانت ندارد تاب آتش

    وگر چه تو ز نی شهری برآری


    میان شهر نی منشین بر آذر

    که هر سو شعله اندر شعله داری


    اگر نی سوی آتش میل دارد

    چو میل رزق سوی رزق خواری


    نیاز آتش است آن میل تنها

    که آتش رزق می‌خواهد به زاری


    به هر چت نی بفرماید تو نی کن

    خلاف نی بکن از شهریاری


    خلافش کردی و نی در کمین است

    چو نی کم شد سر دیگر نخاری


    پدید آید تو را ناگه وجودی

    نه نی دارد نه شکر آنچ داری


    یکی نوری لطیفی جان فزایی

    در او می‌های گوناگون کاری


    گشایی پر و بالی کز حلاوت

    نمایی لطف‌های لاله زاری


    میان این چنین نوری نماید

    دگر خورشید و جان‌ها چون ذراری


    به نور او بسوزی پر خود را

    ز شیرینی نورش گردی عاری


    ز ناله واشکافد قرص خورشید

    که گل گل وادهد هم خار خاری


    زبان واماند زین پس از بیانش

    زبان را کار نقش است و نگاری


    نگار و نقش چون گلبرگ باشد

    گدازیده شود چون آب واری


    بر آن ساحل که‌ای‌ن گل‌ها گدازید

    اگر خواهی تو مستی و خماری


    همی‌گو نام شمس الدین تبریز

    کز او این کارها را برگزاری


صفحه 235 از 302 نخستنخست ... 85135185215216217218219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255285 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •