صفحه 239 از 302 نخستنخست ... 89139189219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259289 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,381 تا 2,390 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2381
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای دیده ز نم زبون نگشتی


    وی دل ز فراق خون نگشتی


    وی عقل مگر تو سنگ جانی

    چون مایه صد جنون نگشتی


    این یک هنرت هزار ارزد

    کز عشق به هر فسون نگشتی


    لیک از تو شکایت است دل را

    کز ناله چو ارغنون نگشتی


    ز اندیشه دوست بو نبردی

    ز اندیشه خود فزون نگشتی


    زان گرم نگشته‌ای ز خورشید

    کز خانه تن برون نگشتی


    چون گردش آفتاب دیدی

    ماننده ذره چون نگشتی


    چون آب حیات خضر دیدی

    چون صافی و آبگون نگشتی


    مرغ زیرک به پای آویخت

    شکر است که ذوفنون نگشتی


    زان درس جماد علم آموخت

    تو مردم یعلمون نگشتی


    شمس تبریز جان جان‌ها

    ز اول بده ای کنون نگشتی


  2. #2382
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر وسوسه ره دهی به گوشی


    افسرده شوی بدان ز جوشی


    آن گرمی چشم را که داری

    نیش زهر است و شکل نوشی


    انبار نعیم را زیان چیست

    گر خشم گرفت کورموشی


    آخر چه زیان اگر بیفتد

    یک دو مگس از شکرفروشی


    مر ناقه شیر را چه نقصان

    گر دیگ شکست شیردوشی


    شب بود و زمانه خفته بودند

    در هیچ سری نبود هوشی


    آن شاه ز روی لطف برداشت

    سرنای و در او بزد خروشی


    در خون خودی اگر بمانی

    زین پس زان رو به روی پوشی


    ماییم ز عشق شمس تبریز

    هم ناطق عشق هم خموشی


  3. #2383
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    باغ است و بهار و سرو عالی


    ما می‌نرویم از این حوالی


    بگشای نقاب و در فروبند

    ماییم و تویی و خانه خالی


    امروز حریف خاص عشقیم

    برداشته جام لاابالی


    ای مطرب خوش نوای خوش نی

    باید که عظیم خوش بنالی


    ای ساقی شادکام خوش حال

    پیش آر شراب را تو حالی


    تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم

    در سایه لطف لایزالی


    خوردی نه ز راه حلق و اشکم

    خوابی نه نتیجه لیالی


    ای دل خواهم که آن قدح را

    بر دیده و چشم خود بمالی


    چون نیست شوی تمام در می

    آن ساعت هست بر کمالی


    پاینده شوی از آن سقاهم

    بی مرگ و فنا و انتقالی


    دزدی بگذار و خوش همی‌رو

    ایمن ز شکنجه‌های والی


    گویی بنما که ایمنی کو

    رو رو که هنوز در سؤالی


    ای روز بدین خوشی چه روزی

    ای روز به از هزار سالی


    ای جمله روزها غلامت

    ایشان هجرند و تو وصالی


    ای روز جمال تو کی بیند

    ای روز عظیم باجمالی


    هم خود بینی جمال خود را

    و آن چشم که گوش او بمالی


    ای روز نه روز آفتابی

    تو روز ز نور ذوالجلالی


    خورشید کند سجود هر شام

    می‌خواهد از مهت هلالی


    ای روز میان روز پنهان

    ای روز مقیم لایزالی


  4. #2384
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    با این همه مهر و مهربانی


    دل می‌دهدت که خشم رانی


    وین جمله شیشه خانه‌ها را

    درهم شکنی به لن ترانی


    در زلزله است دار دنیا

    کز خانه تو رخت می‌کشانی


    نالان تو صد هزار رنجور

    بی تو نزیند هین تو دانی


    دنیا چو شب و تو آفتابی

    خلقان همه صورت و تو جانی


    هر چند که غافلند از جان

    در مکسبه و غم امانی


    اما چون جان ز جا بجنبد

    آغاز کنند نوحه خوانی


    خورشید چو در کسوف آید

    نی عیش بود نه شادمانی


    تا هست از او به یاد نارند

    ای وای چو او شود نهانی


    ای رونق رزم و جان بازار

    شیرینی خانه و دکانی


    خاموش که گفت و گو حجابند

    از بحر معلق معانی



  5. #2385
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آورد خبر شکرستایی


    کز مصر رسید کاروانی


    صد اشتر جمله شکر و قند

    یا رب چه لطیف ارمغانی


    در نیم شبی رسید شمعی

    در قالب مرده رفت جانی


    گفتم که بگو سخن گشاده

    گفتا که رسید آن فلانی


    دل از سبکی ز جای برجست

    بنهاد ز عقل نردبانی


    بر بام دوید از سر عشق

    می‌جست از این خبر نشانی


    ناگاه بدید از سر بام

    بیرون ز جهان ما جهانی


    دریای محیط در سبویی

    در صورت خاک آسمانی


    بر بام نشسته پادشاهی

    پوشیده لباس پاسبانی


    باغی و بهشت بی‌نهایت

    در سینه مرد باغبانی


    می‌گشت به سینه‌ها خیالش

    می‌کرد ز شاه دل بیانی


    مگریز ز چشمم ای خیالش

    تا تازه شود دلم زمانی


    شمس تبریز لامکان دید

    برساخت ز لامکان مکانی


  6. #2386
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    شنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی

    از خلق نشان تو شنیدم

    کفو تو نبود آن نشانی


    الحمد شدم ز حمد گفتن

    تا بوک بدان لبم بخوانی


    جان دید کسی بدین لطیفی

    کس دید روان بدین روانی


    ای قوت قلوب همچو معنی

    وی صورت تو به از معانی


    ای گشته ز لامکان حقایق

    از لذت کان تو مکانی


    ای شاه و وزیر را سعادت

    وی عالم پیر را جوانی


    آن جان که از این جهان جهان بود

    کردیش تو باز این جهانی


    جانی چو تو باشد این جهان را

    باقی بود این جهان فانی


    جان چرب زبان توست اما

    نبود به لسان تو لسانی


  7. #2387
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای ساقی باده معانی


    درده تو شراب ارغوانی


    زان باده پیر تلخ پاسخ

    بفزای حلاوت جوانی


    در بزم سرای شاه جانان

    نظاره شاهدان جانی


    جان‌ها بینی چو روز روشن

    از لذت عشرت شبانی


    بینی که جهان به حیرت آید

    در حلقه خلق آن جهانی


    مه را ز فلک فروفرستد

    در مجلسشان به ارمغانی


    و آن زهره نوای خوش برآورد

    کو مطرب کیست آسمانی


    این‌ها به همند و ما به خلوت

    با دلبر خوب پرمعانی


    رخ بر رخ ما نهاد آن شه

    و آن باقی را تو خود بدانی


    آن شاه کیست شمس تبریز

    آن خسرو ملک بی‌نشانی


  8. #2388
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای وصل تو آب زندگانی


    تدبیر خلاص ما تو دانی


    از دیده برون مشو که نوری

    وز سینه جدا مشو که جانی


    آن دم که نهان شوی ز چشمم

    می‌نالد جان من نهانی


    من خود چه کسم که وصل جویم

    از لطف توم همی‌کشانی


    ای دل تو مرو سوی خرابات

    هر چند قلندر جهانی


    کان جا همه پاکباز باشند

    ترسم که تو کم زنی بمانی


    ور ز آنک روی مرو تو با خویش

    درپوش نشان بی‌نشانی


    مانند سپر مپوش سینه

    گر عاشق تیر آن کمانی


    پرسید یکی که عاشقی چیست

    گفتم که مپرس از این معانی


    آنگه که چو من شوی ببینی

    آنگه که بخواندت به خوانی


    مردانه درآ چو شیرمردی

    دل را چو زنان چه می‌طپانی


    ای از رخ گلرخان غیبت

    گشته رخ سرخ زعفرانی


    ای از هوس بهار حسنت

    در هر نفسم دم خزانی


    ای آنک تو باغ و بوستان را

    از جور خزان همی‌رهانی


    ای داده تو گوشت پاره‌ای را

    در گفت و شنود ترجمانی


    ای داده زبان انبیا را

    با سر قدیم همزبانی


    ای داده روان اولیا را

    در مرگ حیات جاودانی


    ای داده تو عقل بدگمان را

    بر بام دماغ پاسبانی


    ای آنک تو هر شبی ز خلقان

    این پنج چراغ می‌ستانی


    ای داده تو چشم گلرخان را

    مخموری و سحر و دلستانی


    ای داده دو قطره خون دل را

    اندیشه و فکر و خرده دانی


    ای داده تو عشق را به قدرت

    مردی و نری و پهلوانی


    این بود نصیحت سنایی

    جان باز چو طالب عیانی


    شمس تبریز نور محضی

    زیرا که چراغ آسمانی


  9. #2389
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای بی‌تو حرام زندگانی


    خود بی‌تو کدام زندگانی


    بی روی خوش تو زنده بودن

    مرگ است به نام زندگانی


    پازهر تویی و زهر دنیا

    دانه تو و دام زندگانی


    گوهر تو و این جهان چو حقه

    باده تو و جام زندگانی


    بی آب تو گلستان چو شوره

    بی جوش تو خام زندگانی


    بی خوبی حسن باقوامت

    نگرفته قوام زندگانی


    با جمله مراد و کام بی‌تو

    نایافته کام زندگانی


    تا داد سلامتی ندادی

    کی کرد سلام زندگانی


    خامش کردم بکن تو شاهی

    پیش تو غلام زندگانی


  10. #2390
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    برجه که بهار زد صلایی


    در باغ خرام چون صبایی


    از شاخ درخت گیر رقصی

    وز لاله و که شنو صدایی


    ریحان گوید به سبزه رازی

    بلبل طلبد ز گل نوایی


    از باد زند گیاه موجی

    در بحر هوای آشنایی


    وز ابر که حامله‌ست از بحر

    چون چشم عروس بین بکایی


    وز گریه ابر و خنده برق

    در سنبل و سرو ارتقایی


    فخ شسته به پیش گوش قمری

    کموزدش او بهانه‌هایی


    نرگس گوید به سوسن آخر

    برگوی تو هجو یا ثنایی


    ای سوسن صدزبان فروخوان

    بر مرغ حکایت همایی


    سوسن گوید خمش که مستم

    از جام میی گران بهایی


    سرمستم و بیخودم مبادا

    بجهد ز دهان من خطایی


    رو کن به شهی کز او بپوشید

    اشکوفه بریشمین قبایی


    می‌گوید بید سرفشانان

    رستیم ز دست اژدهایی


    ای سرو برای شکر این را

    تو نیز چنین بکوب پایی


    ای جان و جهان به تو رهیدیم

    ز اشکنجه جان جان نمایی


    از وسوسه چنین حریفی

    وز دغدغه چنین دغایی


    زان دی که بسی قفا بخوردیم

    رفت و بنمودمان قفایی


    ظاهر مشواد او که آمد

    از شوم ظهور او خفایی


    خاموش کن و نظاره می‌کن

    بی زحمت خوف در رجایی



صفحه 239 از 302 نخستنخست ... 89139189219220221222223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259289 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •