صفحه 243 از 302 نخستنخست ... 93143193223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263293 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,421 تا 2,430 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2421
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای بی‌تو محال جان فزایی


    وی در دل و جان ما کجایی


    گر نیم شبی زنان و گویان

    سرمست ز کوی ما درآیی


    جان پیش کشیم و جان چه باشد

    آخر نه تو جان جان مایی


    در بام فلک درافتد آتش

    گر بر سر بام خود برآیی


    با روی تو کیست قرص خورشید

    تا لاف زند ز روشنایی


    هم چشمی و هم چراغ ما را

    هم دفع بلا و هم بلایی


    در دیده ناامید هر دم

    ای دیده دل چه می‌نمایی


    ای بلبل مست از فغانت

    می‌آید بوی آشنایی


    می‌نال که ناله مرهم آمد

    بر زخم جراحت جدایی


    تا کشف شود ز ناله تو

    چیزی ز حقیقت خدایی


  2. #2422
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    گر یار لطیف و باوفایی


    ور از دل و جان از آن مایی


    خواهم که در این میان درآیی

    ای ماه بگو که کی برآیی


    چون صورت جان لطیف کاری

    از حلقه چرا تو برکناری


    وز یارک خود دریغ داری

    ای ماه بگو که کی برآیی


    برخیز که ما و تو چو جانیم

    وز رازک همدگر بدانیم


    آخر نه من و تو یارکانیم

    ای ماه بگو که کی برآیی


    دریاب که بر در خداییم

    آخر بنگر که ما کجاییم


    تا رقص کنان ز در درآییم

    ای ماه بگو که کی برآیی


    ای جان و جهان چرا چنینی

    چون یارک خویش را نبینی


    در گوشه روی ترش نشینی

    ای ماه بگو که کی برآیی


    چونی تو و آن دل لطیفت

    و آن صورت و قامت ظریفت


    خواهم که شوم شبی حریفت

    ای ماه بگو که کی برآیی


    در جمله عالم الهی

    وز دامن ماه تا به ماهی


    آن شد که تو گویی و بخواهی

    ای ماه بگو که کی برآیی


  3. #2423
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ساقی انصاف خوش لقایی


    از جا رفتم تو از کجایی


    گر بنده بگویمت روا نیست

    ترسم که بگویمت خدایی


    خاموش نمی‌هلی که باشم

    راه گفتن نمی‌گشایی


    می‌افشاری مرا چو انگور

    معشوق نه‌ای مرا بلایی


    گر چشم ببندم از تو کفر است

    زیرا که تو نور می‌فزایی


    ور بگشایم بگویی منگر

    در ما تو بدیده هوایی


  4. #2424
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    برخیز و بزن یکی نوایی


    بر یاد وصال دلربایی


    هین وقت صبوح شد فتوحی

    هین وقت دعاست الصلایی


    بگشا سر خنب خسروانی

    تا خلق زنند دست و پایی


    صد گون گره است بر دل و نیست

    جز باده جان گره گشایی


    از جای ببر به یک قنینه

    آن را که قرار نیست جایی


    جز دشت عدم قرارگه نیست

    چون نیست وجود را وفایی


    بر سفره خاک تره‌ای نیست

    هر سوی ز چیست ژاژخایی


    عالم مردار و عامه چون سگ

    کی دید ز دست سگ سخایی


    ساقی درده صلا که چون تو

    جان‌ها بندید جان فزایی


    ما چون مس و آهنیم ثابت

    در حیرت چون تو کیمیایی


    در مغز فکن تو هوی هویی

    وز خلق برآر های هایی


    تا روح ز مستی و خرابی

    نشناسد هجو از ثنایی


    زین باده چو مست شد فلاطون

    نشناسد درد از دوایی


    دردی ده و عقل را چنان کن

    کو درد نداند از صفایی


    بر ناطق منطقی فروریز

    از جام صبوحیان عطایی


    تا دم نزند دگر نجوید

    زنبیل و فطیر هر گدایی


    خامش که تو را مسلم آمد

    برساختن از عدم بقایی


  5. #2425
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رخ‌ها بنگر تو زعفرانی


    کز درد همی‌دهد نشانی


    شهری بنگر ز درد رنجور

    چون باغ به موسم خزانی


    این درد ز غصه فراق است

    از هیبت حکم آسمانی


    بیم است فلک سیاه گردد

    از آتش و ناله نهانی


    دوزخ بنگر که سر برآورد

    ناگه ز میان شادمانی


    برخاست غریو جان ز هر سو

    هان ای کس بی‌کسان تو دانی


    فرمود که این فراق فانی است

    افغان ز فراق جاودانی


    یا رب چه شود اگر تو ما را

    از هر دو فراق وارهانی


    این گفته و بسته شد دهانم

    باقی تو بگو اگر توانی


  6. #2426
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای قلب و درست را روایی


    پیش تو که زفت کیمیایی


    در ره خر بد ز اسب رهوار

    از فضل تو کرده پیش پایی


    گر پای سگی ره تو کوبد

    بر شیر وغاش برفزایی


    در عشق تو پاشکستگانند

    دارند امید پرگشایی


    در تو مگسی چو دل ببندد

    یابد ز درت پر همایی


    فضل تو علی هین گفت

    تا نگشاید ره گدایی


    خاموش که هر محال و صعبی

    آسان شود از کف خدایی


  7. #2427
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای آنک تو خواب ما ببستی


    رفتی و به گوشه‌ای نشستی


    ما را همه بند دام کردی

    ما بند شدیم و تو بجستی


    جز دام تو نیست کفر و ایمان

    یا رب که چه بس درازدستی


    گر خواب و قرار رفت غم نیست

    دولت بر ماست چون تو هستی


    چون ساقی عاشقان تو باشی

    پس باقی عمر ما و مستی


    ای صورت جان و جان صورت

    بازار بتان همه شکستی


    ما را چو خیال تو بود بت

    پس واجب گشت بت پرستی


    عقل دومی و نفس اول

    ای آمده بهر ما به پستی


    این وهم من است شرح تو نیست

    تو خود هستی چنانک هستی


  8. #2428
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    با یار بساز تا توانی


    تا بی‌کس و مبتلا نمانی


    بر آب حیات راه یابی

    گر سر موافقت بدانی


    با سایه یار رو یکی شو

    منمای ز خویشتن نشانی


    گر رطل گران دهند درکش

    ای جان بگذار این گرانی


    ای دل مپذیر بیش صورت

    می‌باش چو آب در روانی


    پذرفتن صورت از جمادی است

    مفسر اگر از رحیق جانی


    در مجلس دل درآ که آن جا

    عیش است و حریف آسمانی


  9. #2429
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در فنای محض افشانند مردان آستی


    دامن خود برفشاند از دروغ و راستی


    مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان

    آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی


    سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد

    گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی


    کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش

    لیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی


    در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده

    نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی


    تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس

    می‌کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی


    ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش

    چشم‌ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی


    مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش

    فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی


    پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان

    شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان‌هاستی


  10. #2430
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی


    شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی


    آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد

    تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی


    گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی

    ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی


    بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده‌ام

    از حلاوت‌ها که دیدم در فنای بیخودی


    جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند

    در هوای بیخودی و از برای بیخودی


    عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو

    تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی


    باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است

    تا بیابی ذوق‌ها اندر وفای بیخودی


    بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود

    ای سری و سروری‌ها خاک پای بیخودی


    خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک

    لیک آن‌ها هیچ نبود جان به جای بیخودی


    گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو

    خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی


صفحه 243 از 302 نخستنخست ... 93143193223224225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263293 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •