صفحه 245 از 302 نخستنخست ... 95145195225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265295 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,441 تا 2,450 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2441
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌ای

    دانم این باری که الحق جان فزا آورده‌ای


    مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر

    چون چنین خورشید از نور خدا آورده‌ای


    خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس

    چون بر ایشان شعله‌های کبریا آورده‌ای


    احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این

    چون چنین دریای جوشان از بقا آورده‌ای


    از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست

    چون قدر را مست گشته با قضا آورده‌ای


    می‌نگنجد جان ما در پوست از شادی تو

    کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده‌ای


    شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر

    کز میان هر جفایی صد وفا آورده‌ای


  2. #2442
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده‌ای


    تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده‌ای


    ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده‌ای

    ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده‌ای


    جان‌ها زنبوروار از عشق تو پران شده

    تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده‌ای


    ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده‌ای

    وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده‌ای


    شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست

    چون ز بی‌چشمان مقالات خطا بشنوده‌ای


    در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده‌ای

    هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده‌ای


    فارغی از چرب و شیرین در حلاوت‌های خود

    چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده‌ای


    ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر

    ای دو صد چندانک دعوی کرده‌ای بنموده‌ای


    ای که می‌جویی مثال شمس تبریزی تو هم

    روزگاری می‌بری و اندر غم بیهوده‌ای


  3. #2443
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره‌ای


    صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره‌ای


    چون ز پیش رشته‌ای در لعل چون آتش بتافت

    موج زد دریای گوهر از میان خاره‌ای


    این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد

    چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره‌ای


    هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری

    هشت دفتر درج بین در رقعه‌ای رخساره‌ای


    تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده

    یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره‌ای


    هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب

    خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره‌ای


    ز آفتاب عشق تو ذرات جان‌ها شد چو ماه

    وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره‌ای


    نقش تو نادیده و یک یک حکایت می‌کند

    چون مسیح از نور مریم روح در گهواره‌ای


    شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل

    هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره‌ای


  4. #2444
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه‌ای

    در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه‌ای


    سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه‌ای

    نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه‌ای


    خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری

    من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه‌ای


    با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع

    پر او در پای پیچد درفتد مستانه‌ای


    خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق

    گندم او آتشین و جان او پیمانه‌ای


    نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور

    گر بگویم بی‌حجاب از حال دل افسانه‌ای


    شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری

    محض روحی سروقدی کافری جانانه‌ای


    پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار

    لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه‌ای


    دامن دانش گرفته زیر دندان‌ها ولیک

    کلبتین عشق نامانده در او دندانه‌ای


    من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو

    او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه‌ای


    پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف

    من چو پروانه در او او را به من پروانه‌ای


    گفتم آخر ای به دانش اوستاد کائنات

    در هنر اقلیم‌هایی لطف کن کاشانه‌ای


    گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم

    بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه‌ای


    دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما

    غرقه بین تو در جمال گلرخی دردانه‌ای


    چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی

    ای مسلمانان ز رحمت یاریی یارانه‌ای


    این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا

    از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه‌ای


    شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او

    گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه‌ای


  5. #2445
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بار دیگر ملتی برساختی برساختی


    سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی


    بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی

    تا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی


    پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی

    گوی را در لامکان انداختی انداختی


    سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان

    جان‌ها را یک به یک بشناختی بشناختی


    درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی

    کوه را و سنگ را بگداختی بگداختی


    بود در بحر حقایق موج‌ها در موج‌ها

    بر سر آن بحر جان می‌باختی می‌باختی


    صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت

    بهر کشتی بادبان افراختی افراختی


  6. #2446
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی


    در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی


    گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی

    نقش بند جان آتش رنگ او با ماستی


    ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را

    این زمین خاک همچون آسمان درواستی


    در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی

    ذره ذره در طریقش باپر و باپاستی


    دیده نامحرمان گردیده بودی عشق را

    خود طناب خیمه‌های جمله بر دریاستی


    گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان

    بر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی


    روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا

    گرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی


    خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از او

    جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی


    حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب

    گر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی


  7. #2447
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سر نهاده بر قدم‌های بت چین نیستی


    ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی


    راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی

    چیز دیگر گشته‌ای تو رنگ پیشین نیستی


    در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او

    سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی


    دوش آمد خواجه‌ای بر در بگفتش عشق او

    سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی


  8. #2448
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی


    یادآوری جهان را ز آنک در سر داشتی


    زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی

    ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی


    جان همی‌تابید از نور جلالت موج موج

    ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی


    پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب

    بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی


    هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی

    هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی


    صد هزاران را میان آب دریا سوختی

    صد هزاران را میان آتشی تر داشتی


    در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان

    ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی


    در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک

    این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی


    آفتابا پیش تو هر ذره‌ای کو شکر کرد

    مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی


    از نمک‌های حیاتت این وجود مرده را

    تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی


    شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می‌زنم

    ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی


  9. #2449
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی


    تا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی


    گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکار

    تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی


    ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم

    فارغی چون تخم‌ها را تو عدم انگاشتی


    ای زمین تخم گیر آخر تویی هم اصل تخم

    کز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی


    چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیست

    تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی


    ریش خندی می‌کند بر پند تاب عاشقی

    کی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی


    ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باش

    در شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی


  10. #2450
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی


    ای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی


    چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیست

    چونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی


    از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویش

    ای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی


    ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته‌ای

    تا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی


    ای سهیلی کآفتاب از روی تو بیخود شده‌ست

    خیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی


    مشک تاتاری به هر دم می‌کند غمزی به خلق

    چونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی


    گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب

    ای مه بی‌خویشتن کز خویشتن پنهان شدی


    آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان‌ها

    تا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی


    شمس تبریزی به چاهی رفته‌ای چون یوسفی

    ای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی


صفحه 245 از 302 نخستنخست ... 95145195225226227228229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265295 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •