صفحه 249 از 302 نخستنخست ... 99149199229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269299 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,481 تا 2,490 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2481
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی


    همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی


    همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادان

    همه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی


    همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته

    همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی


    همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت

    همه شه زاده دولت شده در دلق گدایی


    چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم

    طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی


    بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق

    که ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی


    تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقایی

    مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی


  2. #2482
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی


    نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی


    چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش

    ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی


    ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس

    نبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی


    به دل طور درآید ز حجر نور برآید

    چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی


    می لعل رمضانی ز قدح‌های نهانی

    که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی


    رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را

    تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی


  3. #2483
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری


    جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری


    قمری است رونموده پر نور برگشوده

    دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری


    عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران

    بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری


    مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد

    چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری


    به درون توست مصری که تویی شکرستانش

    چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری


    شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان

    تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری


    به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی

    بت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری


    خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی

    ز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری


    سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله

    همه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری


    تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل

    ز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری


    تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت

    مگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری


  4. #2484
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری


    چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری


    سر این خدای داند که مرا چه می‌دواند

    تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری


    به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران

    تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری


    تو از او نمی‌گریزی تو بدو همی‌گریزی

    غلطی غلط از آنی که میان این غباری


    ز شه ار خبر نداری که همی‌کند شکارت

    بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی‌قراری


    چو به ترس هر کسی را طرفی همی‌دواند

    اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری


    ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد

    همه را مخوف دیدی جز از این همه‌ست باری


    به هلاک می‌دواند به خلاص می‌دواند

    به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری


    بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد

    دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


  5. #2485
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی


    که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی


    بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا

    که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی


    که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان

    به دمی چراغشان را ز چه رو نمی‌نشانی


    بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کن

    ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی


    دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران

    چه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی


    سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیری

    که به بیشه حقایق بدرد صف عیانی


    نه دو قطره آب بودی که سفینه‌ای و نوحی

    به میان موج طوفان چپ و راست می‌دوانی


    چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت

    به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی


    چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد

    سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی


    تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی

    که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی


    تو اگر روی وگر نی بدود سعادت تو

    همه کار برگزارد به سکون و مهربانی


    چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت

    که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی


    تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد

    تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی


    به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی

    که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی


    خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری

    دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی


    دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را

    اگر آن سوی حقایق سیران او بدانی


  6. #2486
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی


    منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی


    چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم

    در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی


    رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد

    ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی


    عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن

    که نداند او زمانی نشناسد او مکانی


    عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است

    عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی


    در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل

    دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی


    به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم

    که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی


    پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی

    که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی


    به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر

    مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی


    ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد

    که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی


    چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم

    چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی


    چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه

    چه کند دهان سایه تبعیت دهانی


    نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر

    ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی


  7. #2487
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی


    صنما به حق لطفت که میان ما درآیی


    تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داری

    چه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی


    تو لطیف و بی‌نشانی ز نهان‌ها نهانی

    بفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی


    چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغان

    تو به لب چه شهد بخشی چو زبان ما درآیی


    به جهان ملک تویی بس نکشد کمان تو کس

    بپرم چو تیر اگر تو به کمان ما درآیی


    بخرام شمس تبریز که تو کیمیای حقی

    همه مس ما شود زر چو به کان ما درآیی


  8. #2488
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری


    سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری


    نرسی به باز پران پی سایه‌اش همی‌دو

    به شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری


    به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا

    بستان ز اوج موجش در شاهوار باری


    چو شکار گشت باید به کمند شاه اولی

    چو برهنه گشت باید به چنین قمار باری


    بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جان

    بنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری


    هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالا

    به سماع زهره ما بزنید تار باری


    به میان این ظریفان به سماع این حریفان

    ره بوسه گر نباشد برسد کنار باری


    به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودن

    پی این قرار برگو دل بی‌قرار باری


    ز سبو فغان برآمد که ز تف می‌شکستم

    هله ای قدح به پیش آ بستان عقار باری


    پی خسروان شیرین هنر است شور کردن

    به چنین حیات جان‌ها دل و جان سپار باری


    به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردم

    دل من رمید کلی ز دکان و کار باری


    من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازی

    دل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری


    هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگوید

    هله مطرب معانی غزلی بیار باری


  9. #2489
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی


    که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی


    چه بود حیات بی‌او هوسی و چارمیخی

    چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی


    قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی

    به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی


    خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی

    خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی


    ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد

    چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی


    به میان دلق مستی به قمارخانه جان

    بر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی


    خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش

    که سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی


    ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش

    نه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی


    همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش

    همه را نظاره می‌کن هله از کنار بامی


    ز تو یک سؤال دارم بکنم دگر نگویم

    ز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی


  10. #2490
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی


    تو نه‌ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی


    دو هزار خنب باده نرسد به جرعه تو

    ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی


    می و نقل این جهانی چو جهان وفا ندارد

    می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی


    دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحت

    جز صورتی که داری تو به خاکیان چه مانی


    بزن آتشی که داری به جهان بی‌قراری

    بشکاف ز آتش خود دل قبه دخانی


    پر و بال بخش جان را که بسی شکسته پر شد

    پر و بال جان شکستی پی حکمتی که دانی


    سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان

    قدحی دو موهبت کن چو ز من سخن ستانی


    که هر آنچ مست گوید همه باده گفته باشد

    نکند به کشتی جان جز باده بادبانی


    مددی که نیم مستم بده آن قدح به دستم

    که به دولت تو رستم ز ملولی و گرانی


    هله ای بلای توبه بدران قبای توبه

    بر تو چه جای توبه که قضای ناگهانی


    تو خراب هر دکانی تو بلای خان و مانی

    زه کوه قاف گیری چو شتر همی‌کشانی


    عجب آن دگر بگویم که به گفت می‌نیاید

    تو بگو که از تو خوشتر که شه شکربیانی



صفحه 249 از 302 نخستنخست ... 99149199229230231232233234235236237238239240241242243244245246247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269299 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •