صفحه 267 از 302 نخستنخست ... 117167217247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,661 تا 2,670 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2661
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آن دل که گم شده‌ست هم از جان خویش جوی


    آرام جان خویش ز جانان خویش جوی


    اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب

    آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی


    دو چشم را تو ناظر هر بی‌نظر مکن

    در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی


    نقلست از رسول که مردم معادنند

    پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی


    از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین

    از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی


    برقی که بر دلت زد و دل بی‌قرار شد


    آن برق را در اشک چو باران خویش جوی


    انبان بوهریره وجود توست و بس

    هر چه مراد توست در انبان خویش جوی


    ای بی‌نشان محض نشان از کی جویمت

    هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی


  2. #2662
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری


    وصف قلندرست و قلندر از او بری


    گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست

    زیرا که آفریده نباشد قلندری


    دام و دم قلندر بی‌چون بود مقیم

    خالیست از کفایت و معنی داوری


    از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی

    چون آب در سبویی کلی ز کل پری


    از خود به خود سفر کن در راه عاشقی

    وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری


    نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت

    نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری



    عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی

    بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری


    راه قلندری ز خدایی برون بود

    در بندگی نیاید و نه در پیمبری


    زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف

    کس را نشد مسلم این راه و ره بری


  3. #2663
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی


    اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی


    جمله جان‌ها جمله جان‌ها بسته پر و پا بسته پر و پا

    همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی


    دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر

    از زر پخته از زر پخته نادره‌تر بد خام حبیبی


    نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره


    صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی


    مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون

    گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی


    عام شده‌ست این عام شده‌ست این نظم سخن‌ها لیک تو این بین

    ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی


  4. #2664
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی


    دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی



    هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام

    طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی


    خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو

    آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی


    ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل

    حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی


    ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی

    وی تن عریان کنون باز قبا یافتی


    ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند

    یار منی بعد از این یار مرا یافتی


    خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من

    تا که بگویم تو را من که که را یافتی


    کوس و دهل می‌زنند بر فلک از بهر تو

    رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی


    بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی

    خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی


    خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان

    پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی


  5. #2665
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی


    اه که چه می‌زیبدش بدخوی و سرکشی


    گاه چو مه می‌رود قاعده شب روی

    می‌کند از اختران شیوه لشکرکشی


    گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان

    تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی


    ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را

    سخت بگیری کمر خانه خود درکشی


    از طرب آن زمان جامه جان برکنی

    وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی


    هر شکری زین هوس عود کند خویش را

    تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی


    آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست

    نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی


    بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری

    خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی



    مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود

    قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی


    گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست

    تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی


    وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان

    تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی


  6. #2666
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    روی من از روی تو دارد صد روشنی


    جان من از جان تو یابد صد ایمنی


    آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت

    آینه کون شد رفت از او آهنی


    مرغ دلم می‌طپید هیچ سکونی نداشت

    مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی


    ندهد بی‌چشم تو چشم من آینگی

    ندهد بی‌روز تو روزن من روزنی


    چشم منش چون بدید گفت که نور منی

    جان منش چون بدید گفت که جان منی


    صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید

    فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی


    گاه منم بر درت حلقه در می‌زنم

    گاه تویی در برم حلقه دل می‌زنی


    باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر


    تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی


    هست مرا همچو نی وام کمر بستنی

    هست تو را همچو نی وام شکر دادنی


    ای دل در ما گریز از من و ما محو شو

    زانک بریدی ز ما گر نبری از منی


    دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم

    مغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی


  7. #2667
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هر نفسی از درون دلبر روحانیی


    عربده آرد مرا از ره پنهانیی


    فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم

    برد مسلمانیم وای مسلمانیی


    گفت مرا می خوری یا چه گمان می‌بری

    کیست برون از گمان جز دل ربانیی


    بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو

    جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی


    یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار

    مست غمت را بیار رسم نگهبانیی


    عابد و معبود من شاهد و مشهود من

    عشق شناس ای حریف در دل انسانیی


    کعبه ما کوی او قبله ما روی او

    رهبر ما بوی او در ره سلطانیی


    خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر

    تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی


    نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار

    گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی


    آمد آن شیر من عاشق جان سیر من

    در کف او شیشه‌ای شکل پری خوانیی


    گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس

    گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی



    مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه

    مست چه‌ام بوی گیر باده جانانیی


    کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا

    برده قماشات ما غارت سبحانیی


    هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست

    هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی


    کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی

    هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی


  8. #2668
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ای دل چون آهنت بوده چو آیینه‌ای


    آینه با جان من مونس دیرینه‌ای


    در دل آیینه من در دل من آینه

    تن کی بود محدثی دی و پریرینه‌ای


    خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین

    زانک همی‌بیندت احمد پارینه‌ای


    مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین

    کآمد از سوی چین مرغ تو را چینه‌ای


    شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد

    از چه سبب گشته‌ای همدم بوزینه‌ای


    صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست

    پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه‌ای


    هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار

    تا که نپوسد دلت در حسد و کینه‌ای


    سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو

    سینه سینا بود فرش چنین سینه‌ای


    تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی

    تا تو در این غربتی نیست طمأنینه‌ای


    هست خرد چون شکر هست صور همچو نی

    هست معانی چو می حرف چو قنینه‌ای


    خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس

    از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه‌ای



    چون نروی زین جهان خوی خرابات جان

    در عوض می بگیر بی‌مزه ترخینه‌ای


    خانه تن را بساز باغچه و گلشنی

    گوشه دل را بساز مسجد آدینه‌ای


    هر نفسی شاهدی در نظر واحدی

    آوردش بر طبق نادره لوزینه‌ای


    خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو

    بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه‌ای


  9. #2669
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یار در آخرزمان کرد طرب سازیی


    باطن او جد جد ظاهر او بازیی


    جمله عشاق را یار بدین علم کشت

    تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی


    در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد

    کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی


    جنبش جان کی کند صورت گرمابه‌ای

    صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی


    طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود

    جنبش پالانیی از فرس تازیی


    می‌زن و می‌خور چو شیر تا به شهادت رسی

    تا بزنی گردن کافر ابخازیی


    بازی شیران مصاف بازی روبه گریز

    روبه با شیر حق کی کند انبازیی


    گرم روان از کجا تیره دلان از کجا

    مروزیی اوفتاد در ره با رازیی


    عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید

    سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی



    چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه

    گر بکند قلب تو قالب پردازیی


    مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف

    هر نفسی زان لطف آرد غمازیی


    ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک

    گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی


  10. #2670
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    رو که به مهمان تو می‌نروم ای اخی


    بست مرا از طعام دود دل مطبخی


    رزق جهان می‌دهد خویش نهان می‌کند

    گاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی


    مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان

    مذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی


    قسمت آن باردان مایده و نان گرم

    قسمت این عاشقان مملکت و فرخی


    قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ

    کار بتر می‌شود گر تو در این می‌چخی


    جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوز

    چند میان جهان مانده در برزخی


    سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل


    کور شود از نظر چشم سگ مسلخی


    زلف بتان سلسله‌ست جانب دوزخ کشد

    ظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی


    لیک عنایات حق هست طبق بر طبق

    کو برهاند ز دام گر چه اسیر فخی


    جانب تبریز رو از جهت شمس دین

    چند در این تیرگی همچو خسان می‌زخی


صفحه 267 از 302 نخستنخست ... 117167217247248249250251252253254255256257258259260261262263264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •