صفحه 280 از 302 نخستنخست ... 130180230260261262263264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,791 تا 2,800 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2791
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلا گر مرا تو ببینی ندانی


    به جان آتشینم به رخ زعفرانی


    دل از دل بکندم که تا دل تو باشی

    ز جان هم بریدم که جان را تو جانی


    ز خون بر رخ من بدیدی نشان‌ها

    کنون رفت کارم گذشت از نشانی


    تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

    تو آب حیاتی که در تن روانی


    تو آن نازنینی که در غیب بینی

    نگفتند هرگز تو را لن ترانی


    چه می نوش کردی چه روپوش کردی

    تو روپوش می‌کن که پنهان نمانی


    چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ

    برانی برانی بخوانی بخوانی


    تو آن پهلوانی که چون اسب رانی

    ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی


    تو آن صدر و بدری که در بر و بحری

    هم الیاس و خضری و هم جان جانی



    کسی بی‌تو زنده زهی تلخ مردن

    چو پیش تو میرد زهی زندگانی


    ایا همنشینا جز این چشم بینا

    دو صد چشم دیگر تو داری نهانی


    اگر مرد دینی بسی نقش بینی

    مکن سجده آن را که تو جان آنی


    گره را تو بگشا ایا شمس تبریز

    گره از گمانست و تو صد عیانی


  2. #2792
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    پذیرفت این دل ز عشقت خرابی


    درآ در خرابی چو تو آفتابی


    چه گویی دلم را که از من نترسی

    ز دریا نترسد چنین مرغ آبی


    منم دل سپرده برانداز پرده

    که عمریست ای جان که اندر حجابی


    چو پرده برانداخت گفتم دلا هی

    به بیداریست این عجب یا به خوابی


    بگفتم زمانی چنین باش پیدا

    بگفتا که شاید ولی برنتابی


    دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش

    مرا گفت بشنو گر اهل خطابی


    که گر او نه آبست باغ از چه خندد

    وگر آتشی نیست چون دل کبابی


    از این جنس باران و برقش جهان شد

    در اسرار عشقش چو ابر سحابی


    بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی

    مثال صراحی پر از خون نابی


    دلا چند باشی تو سرمست گفتن

    چو در عین آبی چه مست سرابی



    بر این و بر آن تو منه این بهانه

    تو خود را برون کن که خود را عذابی


    من و ماست کهگل سر خم گرفته

    تو بردار کهگل که خم شرابی


    دلا خون نخسپد و دانم که تو دل

    تو آن سیل خونی که دریا بیابی


    بهانه‌ست این‌ها بیا شمس تبریز

    که مفتاح عرشی و فتاح بابی


  3. #2793
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!


    چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!


    چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی

    که گویی که هرگز مرا خود ندیدی


    مها، بار دیگر نظر کن به چاکر

    چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی


    تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم

    چو می در تن بنده هرسو دویدی


    تو باز سپیدی، که بر من نشستی


    ربودی دلم را، هوا بر پریدی


    دلم رو به دیوار کردست ازان دم

    که در خانه رفتی و رو درکشیدی


    اگر جان بخواندم ترا راست گفتم

    که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی


    به فریاد من رس، که این وقت رحمست

    که صد جا به فریاد جانم رسیدی


  4. #2794
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی


    مکانت کی یابد که تو بی‌مکانی


    چه صورت کنیمت که صورت نبندی

    که کفست صورت به بحر معانی


    از آن سوی پرده چه شهری شگرفست

    که عالم از آن جاست یک ارمغانی


    به نو نو هلالی به نو نو خیالی

    رسد تا نماند حقیقت نهانی


    گدارو مباش و مزن هر دری را

    که هر چیز را که بجویی تو آنی


    دلا خیمه خود بر این آسمان زن

    مگو که نتانم بلی می‌توانی


    مددهای جانت همه ز آسمانست

    از آن سو رسیدی همان سوی روانی


    گمان‌های ناخوش برد بر تو دل‌ها

    نداند که تو حاضر هر گمانی


    به چه عذر آید چه روپوش دارد

    که تو نانبشته غرض را بخوانی


    خنک آن زمانی که ساقی تو باشی

    بریزی تو بر ما قدح‌های جانی


    ز سر گیرد این دل عروج منازل

    ز سر گیرد این تن مزاج جوانی


    خنک آن زمانی که هر پاره ما

    به رقص اندرآید که ربی سقانی


    گرانی نماند در آن جا و غیری

    که گیرد سر مست از می گرانی


    به گفت اندرآیند اجزای خامش


    چنان که تو ناطق در آن خیره مانی


    چه‌ها می‌کند مادر نفس کلی

    که تا بی‌لسانی بیابد لسانی


    ایا نفس کلی به هر دم کیاست

    کیت می‌فرستد به رسم نهانی


    مگو عقل کلی که آن عقل کل را

    به هر دم کسی می‌کند مستعانی


    که آن عقل کلی شود عقل کلی

    گر آبی نیاید ز بحر عیانی


  5. #2795
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر چه لطیفی و زیبالقایی


    به جان بقا رو ز جان هوایی


    هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان

    وفا زو چه جویی ببین بی‌وفایی


    بدن را قفس دان و جان مرغ پران

    قفس حاضر آمد تو جانا کجایی


    در آفاق گردون زمانی پریدی

    گذشتی بدان شه که او را سزایی


    جهان چون تو مرغی ندید و نبیند

    که هم فوق بامی و هم در سرایی


    گهی پا زنی بر سر تاجداران

    گهی درروی در پلاس گدایی


    گهی آفتابی بتابی جهان را

    گهی همچو برقی زمانی نپایی


    تو کان نباتی و دل‌ها چو طوطی

    تو صحرای سبزی و جان‌ها چرایی


    از این‌ها گذشتم مبر سایه از ما

    که در باغ دولت گل و سرو مایی


    اگر بر دل ما دو صد قفل باشد

    کلیدی فرستی و در را گشایی


    درآ در دل ما که روشن چراغی

    درآ در دو دیده که خوش توتیایی


    اگر لشکر غم سیاهی درآرد

    تو خورشید رزمی و صاحب لوایی


    شدم در گلستان و با گل بگفتم

    جهاز از کی داری که لعلین قبایی


    مرا گفت بو کن به بو خود شناسی

    چو مجنون عشقی و صاحب صفایی


    چو مجنون بیامد به وادی لیلی

    که یابد نسیمش ز باد صبایی


    بگفتند لیلی شما را بقا باد

    ببین بر تبارش لباس عزایی


    پس آن تلخکامه بدرید جامه

    بغلطید در خون ز بی‌دست و پایی


    همی‌کوفت سر را به هر سنگ و هر در

    بسی کرد نوحه بسی دست خایی


    همی‌کوفت بر سر که تاجت کجا شد

    همی‌کوفت بر دل که صید بلایی


    درازست قصه تو خود این بدانی

    تپش‌های ماهی ز بی‌استقایی


    چو با خویش آمد بپرسید مجنون

    که گورش نشان ده که بادش فضایی


    بگفتند شب بود و تاریک و گم شد

    بس افتد از این‌ها ز س القضایی


    ندا کرد مجنون قلاوز دارم

    مرا بوی لیلی کند ره نمایی


    چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف

    ز صدساله راهم رساند دوایی


    مشام محمد به ما داد صله

    کشیم از یمن خوش نسیم خدایی


    ز هر گور کف کف همی‌برد خاکی

    به بینی و می‌جست از آن مشک سایی


    مثال مریدی که او شیخ جوید

    کشد از دهان‌ها دم اولیایی


    بجو بوی حق از دهان قلندر

    به جد چون بجویی یقین محرم آیی


    ز جرعه‌ست آن بو نه از خاک تیره

    که در خاک افتاد جرعه ولایی


    به مجنون تو بازآ و این را رها کن

    که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی


    ضعیفست در قرص خورشید چشمم

    ولی مه دهد بر شعاعش گوایی


    کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون

    ولی این نشانست از کبریایی


    چو موسی که نگرفت پستان دایه

    که با شیر مادر بدش آشنایی


    ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت


    که در بوشناسی بدش اوستایی


    چراغیست تمییز در سینه روشن

    رهاند تو را از فریب و دغایی


    بیاورد بویش سوی گور لیلی

    بزد نعره و اوفتاد آن فنایی


    همان بو شکفتش همان بو بکشتش

    به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی


    به لیلی رسید او به مولی رسد جان

    زمین شد زمینی سما شد سمایی


    شما را هوای خدای است لیکن

    خدا کی گذارد شما را شمایی


    گروهی ز پشه که جویند صرصر

    بود جذب صرصر که کرد اقتضایی


    که صرصر به پشه دل شیر بخشد

    رهاند ز خویشش به حسن الجزایی


    بیان کردمی رونق لاله زارش

    ولی برنتابد دل لالکایی


    چمن خود بگوید تو را بی‌زبانی

    صلا در چمن رو که اصل صلایی



  6. #2796
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    هم ایثار کردی هم ایثار گفتی

    که از جور دوری و با لطف جفتی


    چراغ خدایی به جایی که آیی

    حیات جهانی به هر جا که افتی


    تو قانون شادی به عالم نهادی

    چه‌ها بخش کردی چه درها که سفتی


    ولیکن ز مستان به مکر و به دستان

    شرابیست نادر که آن را نهفتی


    به بازار راعی چه نادرمتاعی

    به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی



    به زیر و به بالا تو بودی معلا

    فلک را دریدی چمن را شکفتی


    به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی

    چو پاکان گردون نخوردی نخفتی


    تو کن شرح این را که در هر بیانی

    چو با دل جنوبی غبارات رفتی


  7. #2797
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    الا میر خوبان هلا تا نرنجی


    بهانه نگیری و از ما نرنجی


    تویی یار غارم امید تو دارم

    که سر را نخارم نگارا نرنجی


    تو جانان مایی تو خاصان مایی

    ز هر جا برنجی از این جا نرنجی



    تویی شب فروزم تویی بخت و روزم

    که امشب بخندی و فردا نرنجی


    یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد

    که از ما و زین‌ها و زان‌ها نرنجی


    چو دانا و نادان شدند از تو شادان

    ز نادان نگیری ز دانا نرنجی


  8. #2798
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به حیلت تو خواهی که در را ببندی


    بنالی چو رنجور و سر را ببندی


    چو رنجور والله که آن زور داری

    که بر چرخ آیی قمر را ببندی


    گر آن روی چون مه به گردون نمایی

    به صبح جمالت سحر را ببندی


    غلام صبوحم ولی خصم صبحم

    که از بهر رفتن کمر را ببندی


    اگر گاو آرند پیشت سفیهان

    به یک نکته صد گاو و خر را ببندی


    به یک غمزه آهوان دو چشمت


    چو روبه کنی شیر نر را ببندی


    زمستان هجر آمد و ترسم آنست

    که سیلاب این چشم تر را ببندی


    وگر همچو خورشید ناگه بتابی

    بدین آب هر رهگذر را ببندی


    خموشم ولیکن روا نیست جانا

    که از حال زارم نظر را ببندی


  9. #2799
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چو عشقش برآرد سر از بی‌قراری


    تو را کی گذارد که سر را بخاری


    کجا کار ماند تو را در دو عالم

    چو از عشق خوردی یکی جام کاری


    من از زخم عشقش چو چنگی شدستم

    تهی نیست در من بجز بانگ و زاری


    ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی

    نه کت می‌نوازد نه اندر کناری


    تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را

    تو حیلت رها کن تو داری تو داری


    گر آن گل نچیدی چه بویست این بو


    گر آن می نخوردی چرا در خماری


    گلستان جان‌ها به روی تو خندد

    که مر باغ جان را دو صد نوبهاری


    خیالت چو جامست و عشق تو چون می

    زهی می‌زهی می‌زهی خوشگواری


    تو ای شمس تبریز در شرح نایی

    بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری


  10. #2800
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بتا گر مرا تو ببینی ندانی


    به جان لاله زارم به رخ زعفرانی


    بدادم به تو دل مرا توبه از دل

    سپارم به تو جان که جان را تو جانی


    هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم

    کنون رفت کارم گذشت از نشانی


    تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

    تو آب حیاتی که در تن روانی


    تو هم غیب بینی تو هم نازنینی

    نگفتند هرگز تو را لن ترانی


    چو سرجوش کردی چه روپوش کردی

    تو روپوش می‌کن که پنهان نمانی


    زهی تلخ مرگی چو بی‌تو زید جان

    چو پیش تو میرم زهی زندگانی


    از این جان ظاهر به جان آمدم من


    کز این جان ظاهر شود جان نهانی


    میان دو جان مانده بودیم حیران

    که می‌گفت اینی که می‌گفت آنی


    یکی جان جنت یکی جان دوزخ

    یکی جان ظلمت یکی جان عیانی


    چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ

    بخوانی بخوانی برانی برانی


صفحه 280 از 302 نخستنخست ... 130180230260261262263264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •