صفحه 284 از 302 نخستنخست ... 134184234264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,831 تا 2,840 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2831
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مگیر ای ساقی از مستان کرانی


    که کم یابی گرانی بی‌گرانی


    بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن

    که به از سرو نبود سایه بانی


    چو نور از ناودان چشم ریزد

    یقین بی‌بام نبود ناودانی


    عجب آن بام بالای چه خانه‌ست

    مبارک جا مبارک خاندانی


    که را بود این گمان که بازیابیم

    نشانی زین چنین فتنه نشانی


    دلی که چون شفق غرقاب خون بود

    پر از خورشید شد چون آسمانی



    ز حرص این شکم پهلو تهی کن

    که تا پهلو زنی با پهلوانی


    عجب ننگت نمی‌آید برادر

    ز جانی کو بود محتاج نانی


    که آب زندگانی گفت ما را

    که جز دکان نان داری دکانی


  2. #2832
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز مهجوران نمی‌جویی نشانی


    کجا رفت آن وفا و مهربانی


    در این خشکی هجران ماهیانند

    بیا ای آب بحر زندگانی


    برون آب ماهی چند ماند

    چه گویم من نمی‌دانم تو دانی


    کی باشم من که مانم یا نمانم

    تو را خواهم که در عالم بمانی


    هزاران جان ما و بهتر از ما

    فدای تو که جان جان جانی


    مرا گویی خمش نی توبه کردی

    که بگذاری طریق بی‌زبانی


    به خاک پای تو باخود نبودم

    ز مستی و شراب و سرگرانی


    به خاموشی به از خنبی نباشم

    نمی‌ماند می اندر خم نهانی


    شراب عشق جوشانتر شرابی است

    که آن یک دم بود این جاودانی


    رخ چون ارغوانش آن کند آن


    که صد خم شراب ارغوانی


    دگر وصف لبش دارم ولیکن

    دهان تو بسوزد گر بخوانی


    عجب مرغابی آمد جان عاشق

    که آرد آب ز آتش ارمغانی


    ز آتش یافت تشنه ذوق آبش

    کند آتش به آبش نردبانی


  3. #2833
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    برون کن سر که جان سرخوشانی


    فروکن سر ز بام بی‌نشانی


    به هر دم رخت مشتاقان خود را

    بدان سو کش که بس خوش می‌کشانی


    که عاشق همچو سیل و تو چو بحری

    که عاشق چون قراضه‌ست و تو کانی


    سقط‌های چو شکر باز می‌گوی

    که تو از لعل‌ها در می‌فشانی


    زهی آرامگاه جمله جان‌ها

    عجب افتاد حسن و مهربانی


    ز خوبی روی مه را خیره کردی

    به رحمت خود چنانتر از چنانی


    به هر تیری هزار آهو بگیری

    زهی شیری که بس سخته کمانی


    به هر بحری که تازی همچو موسی


    شکافد بحر تا در وی برانی


    همه جان در شکر دارند از وصل

    که هر یک گفت ما را نیست ثانی


    به کوه طور تو بسیار موسی

    ز غیرت گفته نی نی لن ترانی


    ز شمس الدین بپرس اسرار لن را

    که تبریز است دریای معانی


  4. #2834
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا هر لحظه منزل آسمانی


    تو را هر دم خیالی و گمانی


    تو گویی کو طمع کرده‌ست در من

    جهانی زین خیال اندر زیانی


    بر آن چشم دروغت طمع کردم

    که چون دوزخ نمودستت جنانی


    بر آن عقل خسیست طمع کردم

    که جان دادی برای خاکدانی


    چه نور افزاید از برق آفتابی

    چه بربندد ز ویرانی جهانی


    ز یک قطره چه خواهد خورد بحری

    ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی


    چه رونق یا چه آرایش فزاید

    ز پژمرده گیایی گلستانی


    به حق نور چشم دلبر من

    که روشنتر از این نبود نشانی


    به حق آن دو لعل قندبارش


    که شرح آن نگنجد در دهانی


    که مقصودم گشاد سینه‌ای بود

    نه طمع آنک بگشایم دکانی


    غرض تا نانی آن جا پخته گردد

    نه آنک درربایم از تو نانی


    ز بهمان و فلان تو فارغ آیند

    طمع آن نی که گویندم فلانی


  5. #2835
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چه دلشادم به دلدار خدایی


    خدایا تو نگهدار از جدایی


    بیا ای خواجه بنگر یار ما را

    چو از اصحاب و از یاران مایی


    بدان شرطی که با ما کژ نبازی

    وگر بازی تو با ما برنیایی


    دغایانی که با جسم چو پیلند

    سوار اسب فرهنگ و کیانی


    پیاده گشته و رخ زرد ماندند

    ز فرزین بند شاهان بقایی


    چه بودی گر بدانستی مهی را

    شکسته اختری در بی‌وفایی


    وگر مه را نداند ماه ماه است

    چگونه مه نه ارضی نی سمایی


    که ارضی و سمایی را غروب است

    فتد بی‌اختیارش اختفایی


    ظهور و اختفای ماه جانی

    به دست او است در قدرت نمایی



    بسوز ای تن که جان را چون سپندی

    به دفع چشم بد چون کیمیایی


    که چشم بد بجز بر جسم ناید

    به معنی کی رسد چشم هوایی


    کناری گیرمش در جامه تن

    که جان را زو است هر دم جان فزایی


    خیالت هر دمی این جاست با ما

    الا ای شمس تبریزی کجایی


  6. #2836
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کجایید ای شهیدان خدایی


    بلاجویان دشت کربلایی


    کجایید ای سبک روحان عاشق

    پرنده‌تر ز مرغان هوایی


    کجایید ای شهان آسمانی

    بدانسته فلک را درگشایی


    کجایید ای ز جان و جا رهیده

    کسی مر عقل را گوید کجایی


    کجایید ای در زندان شکسته

    بداده وام داران را رهایی


    کجایید ای در مخزن گشاده

    کجایید ای نوای بی‌نوایی


    در آن بحرید کاین عالم کف او است


    زمانی بیش دارید آشنایی


    کف دریاست صورت‌های عالم

    ز کف بگذر اگر اهل صفایی


    دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

    بهل نقش و به دل رو گر ز مایی


    برآ ای شمس تبریزی ز مشرق

    که اصل اصل اصل هر ضیایی


  7. #2837
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تو هر روزی از آن پشته برآیی


    کنی مر تشنه جانان را سقایی


    تو هر صبحی جهان را نور بخشی

    که جان جان خورشید سمایی


    مباد آن روز کز تو بازماند

    دو دیده‌ای چراغ و روشنایی


    تو دریایی و می‌گویی جهان را

    درآ در من بیاموز آشنایی


    لب و لنج کفوری را دریدی

    بدان دریای امواج عطایی


    گشادی چشم و گوش خاکیان را

    همه حیران که چون بر می‌گشایی


    گلوی جان بسوزید از حلاوت

    چنین شیرین چنین حلوا چرایی


    اگر چون آسیا گردم شب و روز

    ز تو باشد که آب آسیایی



    وگر این آسیا جوید سکونت

    ز چرخ تو نمی‌یابد رهایی


    هر آن سنگی که در چرخش کشیدی

    بیابد کان بیابد کیمیایی


    به تو جنبد جهان جان جهانی

    اگر چه او نداند که کجایی


  8. #2838
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلاراما چنین زیبا چرایی


    چنین چست و چنین رعنا چرایی


    گرفتم من که جانی و جهانی

    چنین جان و جهان آرا چرایی


    گرفتم من که الیاسی و خضری

    چو آب خضر عمرافزا چرایی


    گرفتم من که دنیایی و دینی

    چو دنیا مایه سودا چرایی


    گرفتم گنج قارونی به خوبی

    چو موسی با ید بیضا چرایی


    ز رشکت دوست خون دوست ریزد

    بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی



    چو نور تو گرفت از قاف تا قاف

    نهان از دیده چون عنقا چرایی


    ندارد هیچ حلوا طبع صهبا

    تو هم حلوا و هم صهبا چرایی


    ز عشق گفت تو با خود بجنگم

    که پیش چون ویی گویا چرایی


  9. #2839
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بستگی این سماع هست ز بیگانه‌ای


    ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه‌ای


    آنک بود همچو برف سرد کند وقت را

    چون بگدازد چو سیل پست کند خانه‌ای


    غیر برونی بدست غیر درونی بتر

    از سبب غیریست کندن دندانه‌ای


    باد خزانست غیر زرد کند باغ را

    حبس کند در زمین خوبی هر دانه‌ای


    پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار


    ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه‌ای


    از سبب آنک بد در صف ترسنده‌ای

    گشت شکسته بسی لشکر مردانه‌ای


    خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او

    شمع همه جمع‌هاست من شده پروانه‌ای


  10. #2840
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    جای دگر بوده‌ای زانک تهی روده‌ای


    آب دگر خورده‌ای زانک گل آلوده‌ای


    مست دگر باده‌ای کاحمق و بس ساده‌ای

    دل چه بدو داده‌ای رو که نیاسوده‌ای


    گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت

    گیرم بی‌دیده‌ای آخر نشنوده‌ای


    چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم

    چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده‌ای


    از نظر لم یزل دارد جانت تگل


    پرتو خورشید را تو به گل اندوده‌ای


    گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر

    ای تو شکم خوار چند در هوس روده‌ای


    از اثر شمس دینست این تبش عشق تو

    وز تبریزست این بخت که پرورده‌ای


صفحه 284 از 302 نخستنخست ... 134184234264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •