صفحه 291 از 302 نخستنخست ... 141191241271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,901 تا 2,910 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2901
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری


    تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری


    نمی‌شناسی باشد که خار گل باشد

    اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری


    درون خار گلست و برون خار گلست

    به احتیاط نگر تا سر کی می‌خاری


    چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند

    تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری


    غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا

    عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری


    خوشست تلخی دارو و سیلی استاد

    غنیمتست ز یار وفا جفاکاری


    به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد

    ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری



    به غیر ناز و جفا هر چه می‌کند معشوق

    مباش ایمن کان فتنه است و طراری


    زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق

    اگر دروغ فروشی و گر محال آری


    دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست

    ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری


  2. #2902
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    حرام گشت از این پس فغان و غمخواری


    بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری


    مثال ده که نروید ز سینه خار غمی

    مثال ده که کند ابر غم گهرباری


    مثال ده که نیاید ز صبح غمازی

    مثال ده که نگردد جهان به شب تاری


    مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت

    مثال ده که کند توبه خار از خاری


    مثال ده که رهد حرص از گداچشمی

    مثال ده که طمع وارهد ز طراری


    مثال گر ندهی حسن بی‌مثال تو بس

    که مستی دل و جانست و خصم هشیاری


    چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد

    به آفتاب نظر می‌کند به صد خواری


    ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند

    ز چنگ هجر تو گیرند چنگ‌ها زاری


    ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش کند

    هم از هوای تو دارد هوا سبکساری


    برای خدمت تو آب در سجود رود

    ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری


    ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع

    بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری


    که تا نخست برو تابد آن تف خورشید

    نخست او کند آن نور را خریداری


    تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار

    که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری


    مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر

    که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری



    به دل نگر که دل تو برون شش جهت است

    که دل تو را برهاند از این جگرخواری


    روانه باش به اسرار و می تماشا کن

    ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری


    چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری

    چو نی برو ز نیی جانب شکرباری


    حلاوت شکر او گلوی من بگرفت

    بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری


    بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری

    گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری


  3. #2903
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به اهل پرده اسرارها ببر خبری


    که پرده‌های شما بردرید از قمری


    نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات

    برای طلعت آن آفتاب در سمری


    برید غیرت شمشیر برکشید و برفت

    که در چه‌اید بگفتند نیستمان خبری


    برید غیرت واگشت و هر یکی می‌گفت

    به ناله‌های پرآتش که آه واحذری


    شبانگهانی عقرب چو کزدمک می‌رفت

    به گوش‌های سراپرده‌هاش بر خطری


    که پاسبان سراپرده جلالت او

    به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری


    دریغ دیده بختم به کحل خاک درش

    ز بهر روشنی چشم یافتی نظری


    که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی

    که مهر و ماه نیابند اندر او اثری


    که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو

    به اعتماد که او راست بسته بال و پری


    یکی مگس ز شکرهای بی‌کرانه او

    پرید در پی آن نسر و برسکست سری


    چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان

    خراب و مست ببینی به هر طرف عمری


    به بر و بحر فتادست ولوله شادی

    که بحر رحمت پوشید قالب بشری


    فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا

    سلاح‌ها بفراغت ز تیغ یا سپری


    که ذره‌های هواها و قطره‌های بحار

    به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری



    چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز

    یقین شود همه را زانک نیستشان هنری


    نگارگر بگه نقش شهرها می‌کرد

    گشاد هندسه را پس مهندسانه دری


    چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه

    برو فتاد شعاعات روح سیمبری


    قلم شکست و بیفتاد بی‌خبر بر جای

    چو مستیان شبانه ز خوردن سکری


    تمام چون کنم این را که خاطر از آتش

    همی‌گدازد در آب شکر چون شکری



  4. #2904
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی


    شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی


    بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو

    چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی


    چو عزم بحر کند نوح کشتی‌اش باشی

    رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی


    گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی

    گهی چو موسی عمران روی شبان باشی


    ز بهر پختن تو آتشیست روحانی

    چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی


    ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی

    چو نان پخته رئیس و عزیز خوان باشی


    چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند

    مثال نان مدد جان شوی و جان باشی


    اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی


    اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی


    من این بگفتم و از آسمان ندا آمد

    به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی


    خمش دهان پی آنست تا شکرخایی

    نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی


  5. #2905
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی


    ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی


    خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی

    خدای را تو ببینی به رغم معتزلی


    اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز

    گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی


    مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر

    زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی


    وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز


    خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی


    برآر نعره ارنی به طور موسی وار

    بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی


    دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی

    تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی


  6. #2906
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هزار جان مقدس فدای سلطانی


    که دست کفر برو برنبست پالانی


    ببرد او به سلامت میان چندین باد

    به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی


    نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری

    ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی


    کی برشکافت زره بر تن چنین کافر

    به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی


    برای قاعده نی غم به پیش تابوتش


    دریده صورت خیرات او گریبانی


    خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد

    چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی


    ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست

    لفافه را طربی و جنازه را جانی


  7. #2907
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی


    به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی


    هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه

    چو چرخه و رسن حسن را بگردانی


    ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان

    به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی


    به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره

    دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی


    چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست

    کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی


    چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد

    گران نباشد بارانیی به بورانی


    نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع

    وگر کمی ز پر او چه باد پرانی


    هزار جان مقدس بهای جان خسیس

    همی‌دهد به کرم یار اینت ارزانی


    سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب

    ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی


    کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت


    دگر نگوید یا رب مده پریشانی


    سوار باد هوا گشت پشه دل من

    کی دید پشه که او می‌کند سلیمانی


    خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان

    بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی


    خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد

    حریف صرفه برد گر تمام برخوانی


  8. #2908
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بگو به جان مسافر ز رنج‌ها چونی


    ز رنج‌های جهان و ز رنج ما چونی


    تو همچو عیسی و اندیشه‌ها جهودانند

    ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی


    ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست

    که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی



    ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق

    بپرسمت ز وفاهای بی‌وفا چونی


    تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی

    ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی


    اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست

    اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی


  9. #2909
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    از این درخت بدان شاخ و بر نمی‌بینی


    سه شاخ داری کور و کری و گرگینی


    میان آب دری و ز آب می‌پرسی

    میان گنج زری مس قلب می‌چینی


    خدات گوید تدبیر چشم روشن کن

    تو چشم را بگذاری و می‌کنی بینی


    اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر

    مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی


    رسید نعره عشرت ز ناصر منصور

    غدوت اشربها و الخمار یسقینی


    مجردان همه شب نقل و باده می‌نوشند

    در این خوشی که در افواه سابق الدینی


    مثال دنب ز پس مانده‌ای ز سرمستان

    تو مست بستر گرمی حریف بالینی


    چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان

    مراقب ذهبی دشمن مساکینی



    گلست قوت تو همچون زنان آبستن

    تو را از آن چه که در روضه و بساتینی


    دی و بهار همه سال مار خاک خورد

    اگر انار زند خنده تین کند تینی


    اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی

    وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی


    هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند

    کانیس دفتری و طالب دواوینی


  10. #2910
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز بامداد دلم می‌جهد به سودایی


    ز بامداد پگه می‌زند یکی رایی


    چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت

    که از پگه دل من گشت آتش افزایی


    فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش

    که آتشست دم او و ناله سقایی


    عجب که دوش کجا بوده است این دل من

    که بر رخ دل من هست تازه صفرایی


    به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ

    که زیر اوست یکی آتشی و دریایی


    به خوی آتش او من همی‌روم ای یار

    به حیله‌ها و به تزویرها و هیهایی


    ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد

    که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی


    به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق

    چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی


    حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی

    که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی


صفحه 291 از 302 نخستنخست ... 141191241271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •