صفحه 292 از 302 نخستنخست ... 142192242272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,911 تا 2,920 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2911
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیا بیا که شدم در غم تو سودایی


    درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی


    عجب عجب که برون آمدی به پرسش من

    ببین ببین که چه بی‌طاقتم ز شیدایی


    بده بده که چه آورده‌ای به تحفه مرا

    بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی


    مرو مرو چه سبب زود زود می‌بروی

    بگو بگو که چرا دیر دیر می‌آیی


    نفس نفس زده‌ام ناله‌ها ز فرقت تو


    زمان زمان شده‌ام بی‌رخ تو سودایی


    مجو مجو پس از این زینهار راه جفا

    مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی


    برو برو که چه کژ می‌روی به شیوه گری

    بیا بیا که چه خوش می‌خمی به رعنایی


  2. #2912
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ترش ترش بنشستی بهانه دربستی


    که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی


    هزار کوزه زرین به جای آن بدهم

    مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی


    تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه

    چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی


    بیا که روز عزیزست مجلسی برساز

    ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی


    پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق

    به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی


    هزار جان بفزودی اگر دلی بردی

    هزار مرهم دادی اگر تنی خستی


    چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی

    چرا نبوسم دستت که صاحب دستی


    دلا میی بستان کز خمارها برهی


    چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی


    برو دلا به سعادت به سوی عالم دل

    به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی


    خموش باش اگر چه که جمله سیمبران

    به آب زر بنویسند هر چه گفتستی


    ضیای حق و امام الهدی حسام الدین

    مجیر خلق به بالای روح از این پستی


  3. #2913
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بداد پندم استاد عشق از استادی


    که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی


    هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی

    ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی


    چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت

    ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی


    بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید

    که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی


    مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان

    چنانک داد به بشر و جنید بغدادی


    چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم

    رسید داد خدا و بمرد بیدادی


    به هر کجا که روی ماه بر تو می‌تابد

    مهست نورفشان بر خراب و آبادی


    غلام ماه شدی شب تو را به از روزست

    که پشتدار تو باشد میان هر وادی



    خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را

    که سعد اکبری و نیکبخت افتادی


    به وعده‌های خوشش اعتماد کن ای جان

    که شاه مثل ندارد به راست میعادی


    به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه

    چنانک اشتر خود را نوا زند حادی



  4. #2914
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ببست خواب مرا جاودانه دلداری


    به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری


    به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا

    چو مرده‌ای که درافتاد در نمکساری



    کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی

    کجا گذارد این فتنه صبر صباری


    اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد

    ببین چه صرصر باهیبتست این باری


  5. #2915
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    کسی که باده خورد بامداد زین ساقی


    خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی


    به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب

    چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی


    بیا حیات همه ساقیان بپیما زود

    شراب لعل خدایی خاص رواقی


    هزار جام پر از زهر داده بود فراق

    رسید معدن تریاق و کرد تریاقی


    بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان

    بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی


    چگونه خنده بپوشم انار خندانم

    نبات و قند نتاند نمود سماقی


    تویی که جفت کنی هر یتیم را به مراد

    که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی


    جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد

    ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی


    به گرد خانه دل مرا غم همی‌گردد

    بکند دیده ماران زمرد راقی


    برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور

    که زنگ قیصر روم و عدو احداقی


    نماید آینه‌ام عکس روی و قانع نیست


    صور نماید و بخشد مزید براقی


    از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است

    خراب و مست دریدیم دلق زراقی


    بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز

    هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی


    چراغ قصر جهان قیصر منست امروز

    به برق عارض رومی و چشم قفچاقی


    به باد باده پراکنده گشت ابر سخن

    فرست باده بی‌ابر را که رزاقی


  6. #2916
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    برست جان و دلم از خودی و از هستی


    شدست خاص شهنشاه روح در مستی


    زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه

    زهی بلند که جان گشت در چنین پستی


    درست گشت مرا آنچ می‌ندانستم

    چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی


    چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد

    بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی



    طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا

    که مژده ده که ز رنج وجود وارستی


    ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد

    نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی


    ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر بفروش

    ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی


  7. #2917
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    پدید گشت یکی آهوی در این وادی


    به چشم آتش افکند در همه نادی


    همه سوار و پیاده طلب درافتادند

    بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی


    چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او

    که هیچ بوی نبردی کسی به استادی


    لگام‌ها بکشیدند تا که واگردند

    نمود باز بدیشان فزودشان شادی


    چو باز حمله بکردند باز تک برداشت

    که باد در پی او گم کند همی‌بادی


    بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس

    ز هم شدند جدا و بکرد وحادی


    یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط

    یکی پی بز کوهی و راه بغدادی


    گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند

    یکی به طمع در آهو یکی به آزادی


    جماعتی که بدیشانست میل آن آهو

    چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی


    از این جماعت قومی که خاصتر بودند

    به چشم مست بیاموختشان هم اورادی


    چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند

    ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی


    جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود

    که اندک اندک گستاخ کردشان هادی


    به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی

    به شکل‌های عجایب مثال شیادی


    ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را

    چه تاب دارد خود جان آدمیزادی


    که آسمان و زمین بردرد اگر بیند

    یکی صفت ز صفت‌های مبدی بادی


    که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین

    که او مراست خدیو و مجیر بیدادی



    ز عشق او نتوانم که توبه آرم من

    وگر شود به نصیحت هزار عبادی


    که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف

    کز او بیابد بنیاد دید بنیادی


    ایا جمال تو را او جمال داد و نمک

    ایا کمال تو از رشک او بیفزادی


    حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان

    از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی


    اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی

    ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی


    کفیل قافیه عمر سایه‌اش بادا

    ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی


  8. #2918
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    طواف کعبه دل کن اگر دلی داری


    دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری


    طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود

    که تا به واسطه آن دلی به دست آری


    هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

    قبول حق نشود گر دلی بیازاری


    بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور

    که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری


    هزار بدره زرگر بری به حضرت حق

    حقت بگوید دل آر اگر به ما آری


    که سیم و زر بر ما لاشیست بی‌مقدار

    دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری


    ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد

    دل خراب که آن را کهی بنشماری


    مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود

    که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری


    دل خراب چو منظرگه اله بود

    زهی سعادت جانی که کرد معماری


    عمارت دل بیچاره دو صدپاره

    ز حج و عمره به آید به حضرت باری


    کنوز گنج الهی دل خراب بود

    که در خرابه بود دفن گنج بسیاری


    کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار

    که برگشاید در تو طریق اسراری


    گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت

    شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری



    چو همعنان تو گردد عنایت دل‌ها

    شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری


    روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات

    دمت بود چو مسیحا دوای بیماری


    برای یک دل موجود گشت هر دو جهان

    شنو تو نکته لولاک از لب قاری


    وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی

    ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری


    خموش وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد

    اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری


  9. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  10. #2919
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی


    نهاده جام چو خورشید بر کف دستی


    ز نوبهار رخش این جهان گلستانی

    به پیش قامت زیباش آسمان پستی


    فروگرفت مرا مست وار و می‌گفتم

    بجستمی من از او گر بهانه‌ای هستی



    بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر

    تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی


    بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی

    اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی


    بتاب مفخر ایام شمس تبریزی

    ایا فکنده در این بحر نور شستستی


  11. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  12. #2920
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری


    بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری


    بدان نشان که به هر شب چو ماه می‌تابی

    ز ابر دل قطرات حیات می‌باری


    چه قطره‌هاست که از حرف عشق می‌بارد

    ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری


    میان خار و گل این سینه‌ها چو بلبل مست

    ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری


    هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق


    چو چنگ بی‌خبرم از نوا و از زاری


    از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم

    تهی و پر شده‌ام دم به دم قدح واری


    میان جمع مرا چون قدح چه گردانی

    چو شمع را تو در این جمع در نمی‌آری


    مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین

    که خاک تبریز از وی بیافت بیداری


  13. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 292 از 302 نخستنخست ... 142192242272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •