صفحه 34 از 41 نخستنخست ... 14151617181920212223242526272829303132333435363738394041 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 331 تا 340 , از مجموع 403

موضوع: مریم حیدرزاده

  1. #331
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بين آدم ها

    چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
    چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
    كسي به حال شقايق دلش نمي سوزه
    و او هنوز شكوفاست بين آدمها
    كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
    تب غرور چه بالاست بين آدمها
    و از صداي شكستن كسي نمي شكند
    چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
    ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
    هجوم ممتد سرماست بين آدمها
    ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
    چه قدر قحطي روياست بين آدمها
    كسي به نيست دل ها دعا نمي خواند
    غروب زمزمه پيداست بين آدمها
    و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
    هميشه غرق مداراست بين آدمها
    غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
    و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
    مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
    چه قدر راز و معماست بين آدمها
    چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
    و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
    چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
    طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
    ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
    چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
    تمام پنجره ها بي قرار بارانند
    چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
    و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
    نياز و مهر و تمناست بين آدمها
    بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
    و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
    ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست
    و غم به وسعت يلداست بين آدمها
    به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
    دلت به وسعت درياست بين آدمها

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #332
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    برای دیدن تو نقره ی ماهو چیدم
    تا آسمون هفتم به خاطرت دویدم

    برای دیدن تو آسمونو شکافتم
    ستاره چشیدم تا طعمشو شناختم

    براي دیدین تو خارا رو سجده کردم
    به جای چشم ابرا سوختم و گریه کردم

    برای دیدن تو پاییز شدم شکستم
    برف زمستون شدم رو بامتون نشستم

    برای دیدن تو از دریاها گذشتم
    دور ضریح عکست شب تا سپیده گشتم

    برای دیدن تو شدم مث پنجره
    اشاره هات محاله از یاد چشمام بره

    برای دیدین تو سوار موجا شدم
    چون تو رو داشته باشم همیشه تنها شدم

    برای دیدن تو عمری مسافر شدم
    به احترام اسمت رفتم و شاعر شدم

    برای دیدن تو خط کشیدم رو تقدیر
    نگات مث یه صیاد منو کشید به زنجیر

    برای دیدن تو سنگا رو شیدا کردم
    طلسما رو شکستم راهها رو پیدا کردم

    برای دیدن تو ، تو جنگلا گم شدم
    بازیچه ی نگاه ساکت مردم شدم

    برای دیدن تو خیلی چیزا شنیدم
    خیلی کارا رو کردم اما تو رو ندیدم

    برای دیدن تو رفتم تو باغ شعرا
    سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نیما

    برای دیدن تو چه دردایی کشیدم
    تبم رسید به خورشید ،‌ تموم شدم ، بریدم

    برای دیدن تو از خواب گل و پروندم
    چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم

    برای دیدن تو چه قصه ها که داشتم
    سر و رو شونه ی رنج چه روزا که گذاشتم

    برای دیدن تو قامت غصه خم شد
    انگار که قحطی اومد هر چی به جز تو کم شد

    برای دیدن تو نیاز نبود بگردم
    تو هر جا با من بودی پس تو رو پیدا کردم

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #333
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات؟
    اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات؟

    شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش،
    اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات؟

    اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوستت دارم؟
    تو هم بگي دوستم داري بارون بشم دل ببارم؟

    بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي
    بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم؟


    اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني؟
    خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #334
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    در حيرتم ز ثانيه هاي بهار عمر
    در حسرت عبور شكيباي زندگي
    در انتظار طايفه سبز بودنم
    در انتظار رويش ميناي زندگي
    در زندگي تمام غزل ها سراب بود
    شعري نماند در دل شيداي زندگي
    تو تا كنون تراوش يك اشك ديده اي
    كه پر كند سراسر درياي زندگي
    شب تا سحر ميان نقابي ز فاصله
    من بودم و تفكر فرداي زندگي
    آن دور دست كوچه آلاله هاي سرخ
    يك كودك آمده به تماشا ي زندگي
    پس زندگي چه بود جز آهنگ يك نفس
    موسيقي تبسم و غوغاي زندگي
    اي كاش مي شد از گل آلاله كلبه ساخت
    در آن نشست و رفت به دنياي زندگي
    مفهوم زندگي نه به معناي بودنست
    در يك گل است لذت معناي زندگي
    يك جرعه عشق با كمي از شهد عاطفه
    اينست راز سبز مداواي زندگي
    گلدان لاله هاي شفق خشك شد ز غم
    در انتظار ياس شكوفاي زندگي
    من ماندم و كبوتر و يك باغ آرزو
    در جستجوي لذت و گرماي زندگي
    يعني كجاست آن سر دنياي آرزو
    كم كهن ز شرح حال دارزاي زندگي

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #335
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    غير من
    ديگه شعرام واسه چشماي تو تازگي نداره
    دلم از دست همون چشم تو زندگي نداره
    تو مي گي خسته مي شي چشمام رو مي کني فراموش
    ولي من عاشقم عاشق که خستگي نداره
    مي گي من دوست ندارم برو و صرف نظر کن
    ديوونم اينکه به احساس تو بستگي نداره
    تو مي گي ساده بگير زندگي رو من و رها کن
    عاشقي خط خطيه صافي و سادگي نداره
    تو مي گي يه کم غرور داشته باش و منطقي تر شو
    کارم از غرور گذشته هر چي که بگي نداره
    من مي گم دلم شکسته س تو مي گي اونکه سپرديش
    دلي که سپرده شد ديگه شکستگي نداره
    مي گم التماس چشمام کفي نيست واسه نگاهت
    مي گي که عشق تو حالت هميشگي نداره
    تو مي گي ديوونه ام تو راست مي گي اما عزيزم
    غير من هيچ کس اين حسي که تو مي گي نداره

  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #336
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تنها توقع
    نگات قشنگه وليکن يه کم عجيب و مبهمه
    من از کجا شروع کنم دوست دارم يه عالمه
    من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر
    نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه
    تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه
    من چه جوري واست بگم بارون قشنگ و نم نمه
    هواي رفتن که کني واسه تو فرقي نداره
    اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه
    آخرشم دق مي کنم تا من و دوست داشته باشي
    مردن که از عاشقيه يک دفه نيست که کم کمه
    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي کني
    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
    مي پرسم از چشماي تو ممکنه اينجا بموني ؟
    مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه
    برو به خاطر خودت اما به من قول بده
    هرجاي دنيا که بري ديگه نشو مال همه
    رسمه که لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن
    قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه
    شايد اين و بهم دادي که هميشه با من باشه
    حق با تو ا تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه
    ديدي گلا شب که ميشه اشکاشونو رو مي کنن
    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه
    تو مي ري و اسم من و از رو دلت خط مي زني
    اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه
    چشماي روشنت يه کم کاشکه هواي من رو داشت
    تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #337
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
    چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

    تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
    و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

    تو دریايی ترینی آبی و آرام و بی پایان
    و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

    تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
    و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

    نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
    به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

    تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
    و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

    تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
    و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

    تو مثل مرحمی بر بال بی جان کبوتر
    و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

    بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
    ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

    شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
    هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

    تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
    و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

    تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
    و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

    تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
    و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

    تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
    و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

    شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
    و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

    تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
    که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

    غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
    و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

    به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
    قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

    بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
    دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #338
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    ماجراي يك عشق

    به روي گونه تابيدي و رفتي
    مرا با عشق سنجيدي و رفتي
    تمام هستي ام نيلوفري بود
    تو هستي مرا چيدي و رفتي
    كنار اتظارت تا سحر گاه
    شبي همپاي پيچك ها نشستم
    تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
    شبي از عشق تو با پونه گفتم
    دل او هم براي قصه ام سوخت
    غم انگيزست توشيداييم را
    به چشم خويش فهميدي و رفتي
    چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
    ولي دل رابه چشمت هديه كردم
    سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
    صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
    به لحن آب نمناك باران
    نمي دانم شنيدي برنگشتي
    و يا اين بار نشنيدي و رفتي
    نسيم از جاده هاي دور آمد
    نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
    توو هم در انتظار يك بهانه
    از اين رفتار رنجيدي و رفتي
    عجب درياي غمناكي ست اين عشق
    ببين با سرنوشت من چها كرد
    تو هم اين رنجش خاكستري را
    ميان ياد پيچيدي و رفتي
    تمام غصه هايم مقل باران
    فضاي خاطرم را شستشو داد
    و تو به احترام اين تلاطم
    فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
    دلم پرسيد از پروانه يك شب
    چرا عاشق شدي در عجيبي ست
    و يادم هست تو يك بار اين را
    ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
    تو را به جان گل سوگند دادم
    فقط يك شب نيازم را ببيني
    ولي در پاسخ اين خواهش من
    تو مثل غنچه خنديد و رفتي
    دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
    پر است از اطلسي هاي نگاهت
    تو مثل يك گل سرخ وفادار
    كنار خانه روييدي و رفتي
    تمام بغض هايم مثل يك رنج
    شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
    ولي تو از صداي اين شكستن
    به جاي غصه ترسيدي و رفتي
    غروب كوچه هاي بي قراري
    حضور روشني را از تو مي خواست
    تو يك آن آمدي اين روشني را
    بروي كوچه پاشيدي و رفتي
    كنار من نشتي تا سپيده
    ولي چشمان تو جاي دگر بود
    و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
    نگارن را پرستيدي و رفتي
    نمي دانم چه مي گويند گل ها
    خدا مي داند و نيلوفر و عشق
    به من گفتند گل ها تا هميشه
    تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
    جنون در امتداد كوچه عشق
    مرا تا آسمان با خودش برد
    و تو در آخرين بن بست اين راه
    مرا ديوانه ناميدي و رفتي
    شبي گفتي نداري دوست من را
    نمي داني كه من ن شب چه كردم
    خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
    به زيبايي پسنديدي و رفتي
    هواي آسمان ديده ابريست
    پر از تنهايي نمناك هجرت
    تو تا بيراهه هاي بي قراري
    دل من را كشانيدي و رفتي
    پريشان كردي و شيدا نمودي
    تمام جاده هاي شعر من را
    رها كردي شكستي خرد گشتم
    تو پايان مرا ديدي و رفتي

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #339
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    حرفها يك دل

    بيا در كوچه باغ شهر احساس
    شكست لاله را جدي بگيريم
    اگر نيلوفري ديديم زخمي
    براي قلب پر دردش بميريم
    بيا در كوچه هاي تنگ غربت
    براي هر غريبي سايه باشيم
    بيا هر شب كنار نور يك شمع
    به فكر پيچك همسايه باشيم
    بيا ما نيز مثل روح باران
    به روي يك رز تنها بباريم
    بيا در باغ بي روح دلي سرد
    كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
    بيا در يك شب آرام و مهتاب
    كمي هم صحبت يك ياس باشيم
    اگر صد بار قلبي را شكستيم
    بيا يك بار با احساس باشيم
    بيا به احترام قصه عشق
    به قدر شبنمي مجنون بمانيم
    بيا گه گاه از روي محبت
    كمي از درد ليلي بخوانيم
    بيا از جنگل سبز صداقت
    زماني يك گل لادن بچينيم
    كنار پنجره تنها و بي تاب
    طلوع آرزوها را ببينيم
    بيا يك شب به اين انديشه باشيم
    چرا اين آبي زيبا كبود است
    شبي كه بينوا مي سوخت از تب
    كنار او افق شايد نبوده ست
    بيا يك شب براي قلبهامان
    ز نور عاطفه قابي بسازيم
    براي آسمان اين دل پاك
    بيا يك بار مهتابي بسازيم
    بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
    براي موج ها ديوانه باشيم
    كنار هر دلي يك شمع سرخست
    بيا به حرمتش پروانه باشيم
    بيا با دستي از جنس سپيده
    زلال اشك از چشمي بشوييم
    بيا راز غم پروانه ها را
    به موج آبي دريا بگوييم
    بيا لاي افق هاي طلايي
    بدنبال دل ماهي بگرديم
    بيا از قلبمان روزي بپرسيم
    كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
    بيا يك شب به اين انديشه باشيم
    به فكر درد دلهاي شكسته
    به فكر سيل بي پيايان اشكي
    كه روي چشم يك كودك نشسته
    به فكر سيل بي پايان اشكي
    كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
    به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
    براي پيوند يك شب دعا كند
    ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
    زماني مرغ آمين را صدا كرد
    به او يك قلب صاف و بي ريا داد
    كه در آن موجي از آه و تمناست
    پر از احساس سرخ لاله بودن
    پر از اندوه دلهاي شكيباست
    بيا در خلوت افسانه هامان
    براي يك كبوتر دانه باشيم
    اگر روزي پرستو بي پناهست
    براي بالهايش لانه باشيم
    بيا با يك نگاه آسماني
    ز درد يك ستاره كم نماييم
    بيا روزي فضاي شهرمان را
    پر از آرامش شبنم نماييم
    بيا با بر گ هاي گل سرخ
    به درد زنبقي مرهم گذاريم
    اگر دل را طلب كردند از تو
    مبادا كه بگويي ما نداريم
    بيا در لحظه هاي بي قراري
    به ياد غصه مجنون بخوابيم
    بيا دلهاي عاشق را بگرديم
    كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
    بيا در ساحل نمناك بودن
    براي لحظه اي يكرنگ باشيم
    بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
    شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
    كنار دفتر نقاشي دل
    گلي از انتظار سرخ روييد
    و باران قطره هاي آبيش را
    به روي حجم احساس پاشيد
    اگر چه قصه دل ها درازست
    بيا به آرزو عادت نماييم
    بيا با آسمان پيمان ببنديم
    كه تا او هست ما هم با وفاييم
    بيا در لحظه سرخ نيايش
    چو روح اشك پاك و ساده باشيم
    بيا هر وقت باران باز باريد
    براي گل شدن آماده باشيم

  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #340
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آرزوي نقاشي


    ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
    هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
    هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
    هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
    هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
    هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
    نگاه مادرم چون ياس مي شد به پرسشهاي منلبخند مي زد
    زماني رنگ سرخ لاله ها را به دنياي دلم پيوند م يزد
    ولي من باز مي پرسيدم از او كه منظورت ز آبي چيست مادر
    هما رنگي كه گفتي دنگ درياست همان رنگي كه گشته چشم از او تر
    ز اقيانوس بي طوفان چشمش صداي اشك ها را مي شنيدم
    در آن هنگام در باغ تخيل رخ زيباي او را ميكشيدم
    نگاهي سرخ اشكي آسماني دوچشماني به رنگ ارغواني
    ولي من هر چه نقاشي كشيدم همه تصويري از روياي او بود
    و شايد چند خطي كه نوشتم همه يك قطره از درياي او بود
    معلم آن زمان كه عاشقانه كنار حرفهايت مي نشينم
    هميشه آرزو كردم كه روزي نگاه مهربانت را ببينم
    ببينم كه كدامين ديدگاني مرا با حس ديدن آشنا كرد
    كه دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا كرد
    ببينم كه چه كس راگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
    ببينم كه كدامين مهرباني غبار غم رويايم تكان داد
    اگر چه من نگاهت را نديدم ولي زيباييت را ميشناسيم
    صداي موج روحت را ستاره دل درياييت را ميشناسم
    ز تو آموختم نقاشي عشق ز تو احساس را ترسم كردم
    ز تب نور اميد و موج دل را ميان غنچه ها تقسيم كردم
    ولي من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهايم رسيدم
    هم اينك لحظه اي نقاش هستم معلم را و مادر ا كشيدم
    ولي نقاش من كاغذي نيست براي رسم ابزاري ندارم
    كمي احساس را با جرعه اي عشق به روي برگ ياسي مي گذارم
    دل نقاشيم تفسير روياست چرا تفسير يك رويا نباشيم
    چرا رنگ غروبي سرخ باشيم چرا چون آبي دريا نباشيم
    اگر چه گشت شعرم بس مطول ولي نقاشيم را قاب كردم
    سحر شد خاطراتم نيز رفتند دوباره من زمان را خواب كردم

  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 34 از 41 نخستنخست ... 14151617181920212223242526272829303132333435363738394041 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •