هميشه از همان ابتداي آشناييمان در هراس چنين روزي بودم و كابوس خداحافظي را ميديدم اكنون شد آنچه نبايد ميشد ... خداحافظ دليل بودنم خداحافظ فکر ميکردم آنقدر از نگاهم بيزار شده اي…که دور دور رفته اي…اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم…و اشکهاي خداحافظي را !! تو که ميدانستي با چه اشتياقي…خودم را قسمت ميکنم…پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردي…براي خداحافظي …خيلي دير بود…خيلي دير !!حالا که رفتني شده اي طبق گفته ات باشد، قبول...لااقل اين نکته را بدان: آهن قراضه اي که چنان گرم گرم گرم در سينه مي تپيد، دلم بود... نا مهربان.. خداحافظ روزي صد بار با هم خداحافظي کرديم اما افسوس معناي خداحافظي را زماني فهميدم که تو را به خدا سپردم! تو را مي سپارم به دامان دريا اگر شب نشينم اگر شب شکسته تو را مي سپارم به روياي فردا به شب مي سپارم تو را تا نسوزد به دل مي سپارم تو را تا نميرد خداحافظ اي بر غبار دل من خداحافظ اي اي سايه سار هميشه اگر سبز رفتي، اگر زرد ماندم خداحافظ اي نوبهار هميشه ...پايان راه کاملاً پيداست! مي دهم قابش کنند کنايه هايت را به رسم يادگاري. و به همان ديوار مياويزمش! جاي همان دستخط تماشائي................. خداحافظ از تو تنها يک حس مانده با من امشب که تو را گم بکنم پيش بيهودگي احساسم آخرين بار، سلام. آخرين بار، خداحافظ هميشه سخت ترين کلمه است براي بازگفتن… بر لب که بيايد ديگر بايد رفت ! … مي روي ؟ خدا