قصه شهادتت آن روز کربــــــلا را به گریه می انداخت...
قصه ای که آخرش غم بود,ابـــــتدا را به گریه می انداخت..
باغ ارغوانی لبهات بس ترک خورده بود و می خشـــــکید...
عشق توی آن عطش می سوخت آبها را به گریه می انداخت...
آسمان کوشش خودش را کرد تا عطش را بگیرد از لبهات....
تشنه لب پرکشیدن اصغر,آن فضـــا را به گریه می انداخت...
حرف کوفــــــــیان بی وجدان,قلب زیــــــنب تو را سوزاند...
حرفهای نگفته ســـــــــجاد نیـــــــنوا را به گریه می انداخت..
اشکـــــهای رقـــــیه ات وقتی توی تـــشت طلا سرت را دید...
هم جهان را به لرزه در آورد,هم خدا را به گریه می انداخت....