موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3121
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بگذار تنها بماند تنهای تنها همیشه
    مردی که در سینه دارد عشق تورا تا همیشه
    بگذار بعد از تو روحی سرگشته هر شب بخواند
    آوای آوارگی را در ذهن صحرا همیشه
    بگذار مردی میان انگشت هایش بگرید
    حتی غرور خودش را هر لحظه ،هر جا همیشه
    مردی که راز حیاتش در جام چشمی نهان است
    مانند ماهی که بسته است جانش به دریا همیشه
    یک لحظه در خواب دیدم با من صمیمی نشستی
    پل می زنم در خیالم آن لحظه را تا همیشه
    بعد از تو با خاطراتت آیینه هایی بسازم
    آیینه هایی که دارند تصویر زیبا همیشه

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #3122
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آن کس که تورا شناخت ،من بودم
    در کوره ی تب گداخت من بودم
    پروانه ی عاشقی که بی پروا
    تا مرکز شعله تاخت ،من بودم
    مردی که نشست با شکیبایی
    از سنگ،الهه ساخت،من بودم
    آن کس که تمام هستی خود را
    در بازی عشق باخت ،من بودم
    تو در طلب بهار و فصلی نو
    تکراری و یکنواخت من بودم
    تو راز مگوی یک معمایی
    آن کس که تورا شناخت من بودم

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #3123
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    من با تو با طبیب و دوا حرف می زنم
    با دست های سبز دعا حرف می زنم
    با شیشه های پنجره با کوچه با حیاط
    با خاطرات مانده به جا حرف می زنم
    می پرسم از کبوتر و می پرسم از کلاغ
    با این پرندگان هوا حرف می زنم
    شاید بگیرم ار تو سراغی نشانه ای
    با کاروان باد صبا حرف می زنم
    با هر که می نشینم و هر جا که می روم
    یا فکر میکنم به تو یا حرف می زنم
    دیوانه ام صریح بگویم که مدتی است
    در بین خواب هم به خدا حرف می زنم
    با آب ها و آینه ها با درخت و باغ
    با هر که می شناخت تو را حرف می زنم
    می ایستم مقابل سروی میان باغ
    با قامتی شبیه شما حرف می زنم
    هم قبله نماز منی هم نیاز من
    با تو بدون قبله نما حرف می زنم
    هر چند از پیاله ی چشمت هنوز هم
    مستم ،ولی بدون ریا حرف می زنم
    چشمم اگر که با زبیفتد به چشم تو
    این بار با شراب شفا حرف می زنم
    وقتی که نیستی به خدا در میان شهر
    انگار با مجسمه ها حرف می زنم

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #3124
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آسمان آبی عرفان من چشمان توست
    اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست
    در حضور چشمهایت عشق معنا میشود
    اولین درس دبیرستان من چشمان توست
    در بیابانی که خورشیدش قیامت می کند
    سایبان ظهر تابستان من چشمان توست
    در غزل وقتی که از آیینه صحبت می شود
    بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست
    من پر از هیچم پر از کفرم پر از شرکم ولی
    نقطه های روشن ایمان من چشمان توست
    باز می پرسی که دردت چیست؟بنشین گوش کن
    درد من ،این درد بی درمان من چشمان توست

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #3125
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
    نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
    شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
    چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
    به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
    رها کنی برود از دلت جدا باشد
    به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
    رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
    گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
    که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
    خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
    به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
    خدا کند فقط این عشق از سرم برود
    خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #3126
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض


    دلم با تو می آید به هر سو که می رانی
    اگر سخت اگر آسان تو تنها نمی مانی
    دلم با تو می آید مران تند کاین کودک
    به پای سبک تازان نیارد گرانجانی
    اگر زشت اگر زیبا تو را دوست می دارم
    دلیلی نمی آرم که عشق است و می دانی
    پریشان تر از ابرم نگویم که یادم کن
    به خاطر ز تصویرم مبادت پریشانی
    به شهری که رو داری عبوس است خورشییدش
    به ره چشم دارندت که خورشید خندانی
    به هر بزم و هر محفل سبک آفتابی شو
    که چون چشم آن جان را هوایی است بارانی
    صدای تو در گوشم از آن سوی فرسخ ها
    به اشراق میپیچد که از عشق می خوانی
    به راه تو می مانم مگر زود برگردی
    به لطف از دل تنگم غباری بیافشانی
    اگر دیر باز آیی نبینی دگر بارم
    خدا را مکن کاری که آرد پشیمانی

  12. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  13. #3127
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
    عشق آن شب مست مستش کرده بود
    فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
    ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
    پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
    جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
    وندر این بازی شــکستم داده ای
    نشتر عشقش به جانم می زنی
    دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
    خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
    من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
    مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
    این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
    گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
    در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
    ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
    من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
    عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
    صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
    کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
    گفتم عاقل می شوی اما نــشد
    سوختم در حسرت یک یـا ربــت
    غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
    روز و شب او را صـــدا کردی ولی
    دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
    مطمئن بودم به من سر می زنی
    در حــــــریم خانه ام در می زنی
    حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
    درس عشقش بی قرارت کرده بود
    مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
    صد چو لیلا کشته در راهت کنم

  14. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  15. #3128
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
    نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
    سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
    دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
    وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
    شور فرهادم بپرسش سر یه زیر افکنده بود
    ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
    اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
    در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
    خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

  16. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  17. #3129
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
    گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
    شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
    که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
    ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
    وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
    وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
    که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
    مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
    که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی
    عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
    برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
    خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
    الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
    چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
    که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی ؟
    شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
    به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

  18. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  19. #3130
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
    یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن
    حاصل از کشمکش زندگی ای دل، نامی است
    گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن
    آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام
    آفتابی به لب بام چه خواهد بودن
    نا به هنگام زند نوبت صبح شب وصل
    من گرفتم که به هنگام، چه خواهد بودن
    چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام
    نه تو باشی و نه ایام ،چه خواهد بودن
    گر دلی داری و پابند تعلق خواهی
    خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن
    شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت:
    «خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن»


  20. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 313 از 555 نخستنخست ... 163213263293294295296297298299300301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324325326327328329330331332333363413463 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •