موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3161
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
    زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
    درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
    این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
    خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
    دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
    آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
    بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
    دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
    ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
    کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
    هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
    بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
    هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
    ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
    کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
    گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
    ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
    ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
    کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
    مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
    این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
    شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
    ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه


  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #3162
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
    کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
    جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
    شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
    قراری نیست در دور زمانه بی‌قراران بین
    سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
    تو
    ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
    شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
    تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
    حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
    عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
    عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
    جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
    برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
    به هر زادن فلک آوازه‌ی مرگی دهد با ما
    خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
    سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
    نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
    به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
    چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
    گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
    به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس


  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #3163
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دشت هایی چه فراخ
    کوه هایی چه بلند
    در گلستانه چه بوی علفی می آید
    من در این آبادی پی چیزی می گردم
    پی خوابی شاید پی نوری ریگی لبخندی
    پشت تبریزیها
    غفلت پاکی بود که صدایم می زد
    پای نیزاری ماندم باد می آمد گوش می دادم
    چه کسی با من حرف می زد
    سوسماری لغزید
    راه افتادم
    یونجه زاری سر راه
    بعد جالیز خیار بوته های گل رنگ
    و فراموشی خاک
    لب آبی
    گیوه ها را کندم
    و نشستم پاها در آب
    من چه سبزم
    امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است
    نکند اندوهی سر رسد از سر کوه
    چه کسی پشت درختان است
    هیچ می چرد گاوی در کوه
    ظهر تابستان است
    سایه ها می دانند که چه تابستانی است
    سایه هایی بی لک
    گوشه ای روشن و پاک
    کودکان احساس
    جای بازی اینجاست
    زندگی خالی نیست
    مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
    آری
    تا شقایق هست زندگی باید کرد
    در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور
    مثل خواب دم صبح
    و چنان بی تابم
    که دلم می خواهد
    بدوم تا ته دشت
    بروم تا سر کوه
    دورها آوایی است که مرا می خواند...


  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #3164
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به لب هايم مزن قفل خموشي
    كه در دل قصه ئي ناگفته دارم
    ز پايم باز كن بند گران را
    كزين سودا دلي آشفته دارم

    بيا اي مرد، اي موجود خودخواه
    بيا بگشاي درهاي قفس را
    اگر عمري به زندانم كشيدي
    رها كن ديگرم اين يك نفس را

    منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست
    به سر انديشه پرواز دارم
    سرودم ناله شد در سينه تنگ
    به حسرت ها سر آمد روزگارم

    بلب هايم مزن قفل خموشي
    كه من بايد بگويم راز خود را
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنين آتشين آواز خود را

    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر

    لبم با بوسه شيرينش از تو
    تنم با بوي عطر آگينش از تو
    نگاهم با شررهاي نهانش
    دلم با ناله خونينش از تو
    ولي اي مرد، اي موجود خودخواه
    مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است
    بر آن شوريده حالان هيچ داني
    فضاي اين قفس تنگ است، تنگ است

    مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
    از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
    بهشت و حور و آب كوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

    كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي
    مرا مستي و سكر زندگانيست
    چه غم گر در بهشتي ره ندارم
    كه در قلبم بهشتي جاوداني است

    شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
    ميان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابي و من مست هوس ها
    تن مهتاب را گيرم در آغوش

    نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
    در آن زندان كه زندانبان تو بودي
    شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد
    بدور افكن حديث نام، اي مرد
    كه ننگم لذتي مستانه داده
    مرا مي بخشد آن پروردگاري
    كه شاعر را، دلي ديوانه داده
    بيا بگشاي در، تا پرگشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر

  8. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  9. #3165
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیا این بشریّت را فراموش کنیم
    و در انحصار سبز یگانگی
    ارواح بی گناه خویش را
    از اسارت خاک بتکانیم ما می توانیم
    همچون دو
    پرنده باشیم
    و در کنار هم
    پرواز را تا ماورای جاذبه ی دنیا
    ادامه دهیم
    و در حجمی از نور و گیاه
    حقیقت عشق را
    با بوسه ای طولانی به ثبوت برسانیم.


  10. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  11. #3166
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض نهـــ تو میمــانی و نه اندوهــ

    نهـــ تو میمــانی و نه اندوهــ
    و نه هیچـــیک از مردم این آبادیــــ
    به حبابــــ نگران لب یک رود قسمو به کوتاهیــــ آن لحـــــظه شادی که گذشــــتغصه هم میــــگذرد
    آنچنــــانی که فقــطــ خاطره ای خواهــــد ماندلحظه ها عریــــانندبه تن لحـــــظه ی خود جامــــه ی اندوه مپوشــــان هرگز

  12. #3167
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دلم عجیب گرفته است
    و هیچ چیز،
    نه این دقایق خوش‌بو، که روی شاخه‌ی نارنج می‌شود
    خاموش،
    نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این
    گل شب‌بوست،
    نه، هیچ‌چیز مرا از هجوم خالی اطراف
    نمی‌رهاند
    .
    و فکر می‌کنم
    که این ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنیده خواهد شد..


  13. #3168
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    چشم فروبسته اگر وا کنی
    درتو بود هر چه تمنا کنی
    عافیت از غیر نصیب تو نیست
    غیر تو ای خسته طبیب تونیست
    از تو بود راحت بیمار تو
    نیست به غیر از تو پرستار تو
    همدم خود شو که حبیب خودی
    چاره خود کن که طبیب خودی
    غیر که غافل ز دل زار تست
    بی خبر از مصلحت کار تست
    بر حذر از مصلحت اندیش باش
    مصلحت اندیش دل خویش باش
    چشم بصیرت نگشایی چرا؟
    بی خبر از خویش چرایی چرا؟
    صید که درمانده ز هر سو شده است
    غفلت او دام ره او شده است
    تا ره غفلت سپرد پای تو
    دام بود جای تو ای وای تو
    خواجه مقبل که ز خود غافلی
    خواجه نه ای بنده نا مقبلی
    از ره غفلت به گدایی رسی
    ور به خود آیی به خدایی رسی
    پیر تهی کیسه بی خانه ای
    داشت مکان در دل ویرانه ای
    روز به دریوزگی از بخت شوم
    شام به ویرانه درون همچو بوم
    گنج زری بود در آن خاکدان
    چون پری از دیده مردم نهان
    پای گدا بر سر آن گنج بود
    لیک ز غفلت به غم ورنج بود
    گنج صفت خانه به ویرانه داشت
    غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت
    عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
    مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
    ای شده نالان ز غمو رنج خویش
    چند نداری خبر از گنج خویش؟
    گنج تو باشد دل آگاه تو
    گوهر تو اشک سحرگاه تو
    مایه امید مدان غیر را
    کعبه حاجات مخوان دیر را
    غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
    ز آنکه
    دلی رابدلی راه نیست
    خواهش مرهم ز دل ریش کن
    هر چه طلب می کنی از خویش کن


  14. #3169
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت
    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
    اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
    چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
    خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
    حیوان خبر ندارد
    ز جهان آدمیت
    به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
    که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
    مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
    که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
    اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
    همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
    رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
    بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
    طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
    به در آی تا ببینی طیران آدمیت
    نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
    هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت


  15. #3170
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دهان‌ات را مي‌بويند
    مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم
    دلت را مي‌بويند
    روزگار ِ غريبي‌ست ، نازنين

    و عشق را
    کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
    تازيانه مي‌زنند
    عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
    در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
    آتش را
    به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
    فروزان مي‌دارند
    به انديشيدن خطر مکن
    روزگار ِ غريبي‌ست ، نازنين
    آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
    به کُشتن ِ چراغ آمده است
    نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
    آنک قصابان‌اند
    بر گذرگاه‌ها مستقر
    با کُنده و ساتوری خون‌آلود
    روزگار ِ غريبي‌ست ، نازنين
    و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
    و ترانه را بر دهان
    شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
    کباب ِ قناری
    بر آتش ِ سوسن و ياس
    روزگا
    ر غريبي‌ست ، نازنين
    ابليس ِ پيروزْمست
    سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است
    خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد


صفحه 317 از 555 نخستنخست ... 167217267297298299300301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324325326327328329330331332333334335336337367417467 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •