موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3251
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    جویای راه خویش باش
    از این سان که منم
    در تکاپوی انسان شدن
    در میان راه
    دیدار می کنیم
    حقیقت را
    آزادی را
    خود را
    در میان راه
    می بالد و به بار می نشیند
    دوستی یی که توانمان می دهد
    تا برای دیگران
    مأمنی باشیم و
    یاوری
    این است راه ما
    راه تو
    و من

  2. #3252
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    این عادلانه نیست،
    گاهی در شعرهام مجبورم
    زیبایی ِ تو را
    در آغوش بیگانه ای تصور کنم،
    افسوس که تو همچنان زیبایی،
    حتی وقتی
    سهم من نیستی

  3. #3253
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    آغوش
    ترکیب پیچیده ای ست
    از من و خیال تو
    که هر شب
    مثل سایه
    روی دیوار خانه می افتد...

  4. #3254
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    زردها بیهوده قرمز نشدند

    قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
    صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
    صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
    گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
    بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
    زردها بیهوده قرمز نشدند
    قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
    صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
    صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
    گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
    بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
    من دلم سخت گرفته است از این
    میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
    من دلم سخت گرفته است از این
    میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
    که به جان هم نشناخته . انداخته است
    چند تن خواب آلود . چند تن ناهموار
    چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته . انداخته است
    چند تن خواب آلود . مشتی ناهموار
    چند تن نا هشیار . چند تن خواب آلود


  5. #3255
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    باز از نهانه­های طلب می­لرزم
    یک بوسه از میان دهانت
    میل مرا به سوی تو آواز کرده است،
    اما وقتی هر بوسه­تو تشنه­ترم می ­کند
    شاید علاج تشنگی من،
    تنها نوشیدن تمامی آن چشمه است
    که از دهان کوچک تو
    سر باز کرده است...

  6. #3256
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم

    و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
    مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
    مدت هاست نامت
    بر روی نامه هام نیست
    از گرمی آن گرم نمی شوم
    اما امروز در هجوم اسفند
    پنجره‌ها در محاصره
    می خواهم تو را به نام بخوانم
    آتش کوچکی روشن کنم
    چیزی بپوشم
    و تو را ای ردای بافته از گل پرتقال
    و شکوفه‌های شب بو احضار کنم
    نمیتوانم نامت را در دهانم
    و تو را در درونم پنهان کنم
    گل با بوی خود چه میکند؟
    گندم زار با خوشه؟
    با تو سر به کجا گذارم؟
    کجا پنهانت کنم؟
    وقتی مردم تو را
    در حرکت دستهام
    موسیقی صدام
    توازن گام هایم می بینند
    تو که قطره بارانی بر پیرهنم
    دکمه طلایی برآستینم
    کتاب کوچکی در دستانم
    و زخم کهنه ای بر گوشه لبم
    با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟
    مردم از عطر لباسم می فهمند
    معشوق من تویی
    از عطر تنم می فهمند
    با من بوده ای
    از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده
    دیگر نمی توانم پنهانت کنم
    از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم
    از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را
    از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را
    چه طور می خواهی قصهٔ عاشقانه مان را
    از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟
    و قانع شان کنی که خاطرات شان را منتشر نکنند؟

  7. #3257
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بگذار کمی از هم جدا شویم
    برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
    و نیکداشت خودمان
    بگذار کمی فاصله بگیریم
    چون می خواهم عشقم را بپرورانی
    چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
    تو را قسم به آنچه داریم
    از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
    قسم به عشقی آسمانی
    که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
    و بر دستهایمان کنده ...
    قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
    و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
    و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
    قسم به هر آنچه در یاد داریم
    و اشکها و لبخندهای زیبایمان
    و عشقی که از سخن فراتر
    و از لبهایمان بزرگتر شده
    قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
    برو!

  8. #3258
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بگذار از هم جدا شویم
    چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند
    و چون خورشید ای معشوق من
    که به هنگام غروب، تلاش می‌کند که زیباتر باشد
    در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
    یکبار اسطوره و
    یکبار سراب باش
    و پرسشی بر لبانم باش
    که در پی پاسخ سرگردان است
    از بهر عشقی آسمانی
    که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
    و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
    و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
    برو!

  9. #3259
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
    بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
    می خواهم از میان حلقه‌های اشک
    به من بنگری
    و از میان آتش و دود
    به من بنگری
    پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
    چون نعمت گریه را سالهاست
    که فراموش کرده ایم
    جدا شویم
    تا عشق ما به روز مرگی
    و شوق ما به خاکستر نشینی
    دچار نشود
    و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد

  10. #3260
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,088
    سپاس ها
    4,171
    سپاس شده 8,090 در 2,412 پست
    نوشته های وبلاگ
    360

    پیش فرض

    گفتم: «بمان!» و نماندي!

    رفتي،

    بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

    گفتم:

    نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

    سكوت و

    صعودُ

    سقوط!

    تو صداي مرا نشنيدي
    و من

    هي بالا رفتم، هي افتادم!

    هي بالا رفتم، هي افتادم...

    تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،

    ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!

    من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
    بي چراغ قلمي پيدا كردم

    و بي چراغ از تو نوشتم!

    نوشتم، نوشتم...

    حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!

    دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند

    و مي خندند!

    عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

    اما چه فايده؟

    هيچكس از من نمي پرسد،

    بعد از اين همه ترانه بي چراغ

    چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟

    همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!

    حالا،

    دوباره اين من و ُ

    اين تاريكي و ُ

    اين از پي كاغذ و قلم گشتن!

    گفتم : « - بمان!» و نماندي!

    اما به راستي،

    ستاره نياز و نوازش!

    اگر خورشيد خيال تو

    اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،

    اين ترانه ها

    در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?

صفحه 326 از 555 نخستنخست ... 176226276306307308309310311312313314315316317318319320321322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346376426476 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •